به این شعری که میگویم کنم اینک تو را بیدار
رباعی ها غزل ها مثنوی ها را ستون پندار
نه پایانی برای این غرلها نیست اما تو
برای رفع خستگی جای غزل این قطعه را بردار
نه فالوده دهم بر تو که اسوده نهم بر تو
هزاران منت از شعرم که میخوانی تو یکصدبار
هزاری وقت دادم تا که شیرینی دهی ما را
چنان لبریزی از خشکی که میدادی مرا ازار
ندارم من امیدی بر تو که پیوسته بگریزی
خدایا جان من بهرش هزارانی غزل بگذار(دعای خیر)
نه من هرگز نمیبازم غزلها تازه میسازم
غزل پیکار من با توست تو بر خاطرت بسپار
غزل طعم هزاران شیرنی دارد بهر من اما
نمیدانم چرا اینگونه تو جو بگرفته ای اینبار
چه خوش باشی؟ چرا اینگونه میباشی؟
مرا قدرت زیادت شد، نداری از من امار؟(زیادت شد=زیاد شد)
غزل در دست من موم است رو اوازه ام بشنو
به پایان غزلهایم مشو دلخوش، مشو ای یار
مرا یک روز حافظ گفت کای هادی عجب گفتی!
بباید حک کنند این نکته هایت را به هر دیوار
برو از کل کل با من تو دوری کن که میسوزی
هزاران اتش از ذوقم زنم بر کوهی از خروار
اگر افتد شرر بر جان این خروار خواهی دید
ادمها ز قهر من به زیر صد هزاران قطعه از اوار
خداوندا به این دختر تو قدری از سخاوت ده
بیا نیلو بیا بهرت کنم من جلوه ای ایثار
بیا شیرینی ات را من دهم ، خوب است؟
یقین دارم نمیدانی که تو خوابی و یا بیدار![]()








پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)