بدیدم من که سیلی شد،به شعرت آب می بندی؟
و خامُش میشود اکنون همان آتش که افکندی
ببینم من در این جَم جام که قبض آب می آید
بدین مصرف که میکردی نبینم من دگر خندی
چو این یارانه دولت برای شعر کافی نیست
بشو همسو همین اکنون به اهداف هدمندی
ستون شعر چیزی نیست که شاعر را نگه دارد
ز من بشنو تو اینها را که دادم من تو را پندی
نباشم ارغوان اما کفی بسته است صابونم
که این کفها ز صاد آید به توفیق خداوندی!
نباشد باک من از این که شیرینی دهم روزی
نبینم رادمردی را بگو از این تو خرسندی؟
در این فرهنگ ایرانی که زن دلبند می باشد
تواز حافظ چه میگویی،که داند قدر دلبندی
چو حافظ مرد می باشد و شیرینی نمیگیرد
دهد از عشوه ی دلدار بخارایی سمرقندی







پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)