اگر دیدی که سیل امد بدان از شعر تو این شهر دریا شد
چنان بود ابکی که بهرمان صیدی ز ماهی هم مهیا شد
جواب قبض اب و برق و گازو قبض دیگر را خودت ده ! ما چرا؟
همان شاعر که دریاها ز شعرش می خروشد سر به صحرا شد
ستون شعر ما بحر و عروض و ردف و حرفی چون روی باشد
ستونی که غزلهامان به لطفش قرص و محکم چون ثریا شد
ز این کفها که میگویی هزاری دیده ام اما نفهمیدم چرا
بین تو و یک ارغوان اینگونه این کفها هویدا شد
اگر باکی نداری تو چرا بر ما نمیدادی یکی از جعبه شیرینی؟
بدان تا ماورای کل هستی هم جوابت شعر ، تنها شد
منم آن راد مردی که جوان مردان به کارم غبطه میخوردند
میان شام و شیرینی تمام شهر ، پایینش چو بالا شد
در این فرهنگ انسانی همه اعضای یک پیکر و یک جانیم
بیا و شیرنی ات را ده که شاید نوبت من هم به فردا شد
اگر حافظ سمرقند و بخارا می دهد جیبش پر از پول است
ز جانش میدهد انکس که جیبی پر شپش دارد، این رسم دنیا شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)