دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 49

موضوع: تبادلات شعری من و فاطیما

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #7
    دوست آشنا
    رشته تحصیلی
    الکترونیک
    نوشته ها
    936
    ارسال تشکر
    2,911
    دریافت تشکر: 4,686
    قدرت امتیاز دهی
    4486
    Array
    hadi elec's: جدید50

    پیش فرض پاسخ : تبادلات شعری من و فاطیما

    نقل قول نوشته اصلی توسط ارغنون نمایش پست ها
    بدیدم من که سیلی شد،به شعرت آب می بندی؟
    و خامُش میشود اکنون همان آتش که افکندی

    ببینم من در این جَم جام که قبض آب می آید
    بدین مصرف که میکردی نبینم من دگر خندی

    چو این یارانه دولت برای شعر کافی نیست
    بشو همسو همین اکنون به اهداف هدمندی

    ستون شعر چیزی نیست که شاعر را نگه دارد
    ز من بشنو تو اینها را که دادم من تو را پندی

    نباشم ارغوان اما کفی بسته است صابونم
    که این کفها ز صاد آید به توفیق خداوندی!

    نباشد باک من از این که شیرینی دهم روزی
    نبینم رادمردی را بگو از این تو خرسندی؟

    در این فرهنگ ایرانی که زن دلبند می باشد
    تواز حافظ چه میگویی،که داند قدر دلبندی

    چو حافظ مرد می باشد و شیرینی نمیگیرد
    دهد از عشوه ی دلدار بخارایی سمرقندی
    اگر دیدی که سیل امد بدان از شعر تو این شهر دریا شد
    چنان بود ابکی که بهرمان صیدی ز ماهی هم مهیا شد

    جواب قبض اب و برق و گازو قبض دیگر را خودت ده ! ما چرا؟
    همان شاعر که دریاها ز شعرش می خروشد سر به صحرا شد

    ستون شعر ما بحر و عروض و ردف و حرفی چون روی باشد
    ستونی که غزلهامان به لطفش قرص و محکم چون ثریا شد

    ز این کفها که میگویی هزاری دیده ام اما نفهمیدم چرا
    بین تو و یک ارغوان اینگونه این کفها هویدا شد

    اگر باکی نداری تو چرا بر ما نمیدادی یکی از جعبه شیرینی؟
    بدان تا ماورای کل هستی هم جوابت شعر ، تنها شد

    منم آن راد مردی که جوان مردان به کارم غبطه میخوردند
    میان شام و شیرینی تمام شهر ، پایینش چو بالا شد

    در این فرهنگ انسانی همه اعضای یک پیکر و یک جانیم
    بیا و شیرنی ات را ده که شاید نوبت من هم به فردا شد

    اگر حافظ سمرقند و بخارا می دهد جیبش پر از پول است
    ز جانش میدهد انکس که جیبی پر شپش دارد، این رسم دنیا شد

  2. 7 کاربر از پست مفید hadi elec سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •