صبح با صدای پیامک تلفن همراهم بیدار شدم، همکارم بود پیام داده بود، امروز جلسه مهمی داریم زودتر بیا سر کار، اینم اول صبح مون، گوشی رو پرت کردم روی تختم و بلند شدم ، کارام رو سریع انجام دادم و رفتم سوار ماشینم شدم، هنوز چند تا خیابون رو رد نکرده بودم که یه پسری 11، 12 ساله با لباس کهنه و قدیمی پرید جلوی ماشینم، ترمز کردم ، با ترسی که توی نگاهش و صدای لرزونش بود ازم خواست سوارش کنم، من تو اون لحظه جز سوار کردنش به هیچی فک نکردم، سواره ماشینم که شد ازم خواست سریع از اونجا دور شم، ازش پرسیدم بگو چی شده که اینقد هراسونی، زد زیر گریه، اشکاش امانش نمی داد تا حرف بزنه کمی پایین تر جلوی یه سوپر مارکتی نگه داشتم و براش یه آب معدنی و چند تا خوراکی خریدم، ازش خواستم صورتشو بشوره و این خوراکی ها رو بخوره. بعدش که کمی حالش بهتر شد و احساس کردم آروم تره، ازش خواستم ماجرا رو برام تعریف کنه.
برام شروع کرد به گفتن قصه ی پر غصه ی زندگیش، میگفت من یه آبجی کوچکتر از خودم دارم، ما پدر و مادر نداریم، تو خونه یکی که ما بهش میگیم زخمی، چون خیلی رو صورت و بدنش جای زخم چاقو هس ما به این اسم صداش میکنیم، زندگی میکنیم. روزا سر چهار راه ها براش گل میفروشیم شبام هرچی پول درآوردیم میدیم بهش در عوضش اونم به ما غذا و جایی برا خواب میده، تعدادمون زیاد نیس ولی با همدیگه صمیمی هستیم. یه روز سر یکی از چهار راه ها داشتم گل میفروختم آبجیم با یه شوق و ذوقی اومد سمتم بهم گفت داداشی نگاه کن عروسک دختره چه قد نازه، اون لحظه موندم چی به آبجیم جواب بدم ولی تو دلم گفتم برات یه عروسک ناز میخرم آبجی جونم، از اون روز یه کم از اون پولی که از فروش گل دستم میومد رو برمیداشتم، خیلی کم تا یه وقت زخمی نفهمه، چند وقتی گذشت و من تونستم یه عروسک کوچیک برا آبجیم بخرم، شب تو خونه وقتی همه خواب بودن بیدارش کردم عروسک رو بهش دادم و ازش خواستم اونو از زخمی قائم کنه و هر وقت دلش برا عروسکش تنگ شد، بره اونو ببینه و دوباره بذاره جایی که قائم کرده بود. هیچ وقت برق چشاشو تو تاریکی شب وقتی عروسکو دادم دستش فراموش نمی کنم، من اینو بهش گفتم اما هرگز فک نکردم دل آبجی کوچولوم خیلی زود به زود برا عروسکش تنگ میشه، صبح چند روز بعدش وقتی از خواب بلند میشه میره عروسکشو ببینه زخمی عروسکو دستش میبینه و آبجیم بهش میگه که من براش خریدم، میاد سراغم تا دعوام کنه که منم از ترس زدنش، آخه خیلی بد کتک میزنه، از دستش فرار میکنم و ماشین شما رو که دیدم کلی خوشحال شدم.
حرفاش که تموم شد دیگه چیزی برای گفتن نداشتم، خواستم بهش پول بدم،یا نه با هم بریم برا آبجیش یه عروسک بخریم، نه، درد اون با این کارا کم نمیشد، اون ناخواسته زندگی ای براش رقم خورده بود که ازش یه مرد ساخته بود، یه مرد تو وجود یه بچه کوچیک.
تو این فکرا بودم که ازم خواست سر چهار راه پیادش کنم، بهش گفتم میخوای چی کار کنی؟ کمی فک کرد و گفت: شب میرم پیش زخمی احتمالا آروم تره ازش میخوام عروسک آبجیمو بهش بده در عوض من براش بیشتر کار میکنم شایدم کتکم زد ولی الان عروسک آبجیم خیلی برام مهم تره. به چهار راه که رسیدم نگه داشتم ازم خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد.
کل روز ذهنم مشغول فک کردن به اون بود، سر جلسه نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم، جلسه تموم شد اما فک نمیکنم اون چیزی که مدیرمون میخواست شد، دم دمای غروب برگشتم خونه، خسته تو تختم دراز کشیدم، غرق در تفکراتم بودم که ناگهان صدای شکستن شیشه رشته افکارم رو پاره کرد، رفتم دم پنجره بچه های کوچمون داشتن فرار میکردن، توپشون وسط اتاقم بود، من از پنجره خیره شدم به بچه های شیطون و بازیگوش کوچمون، و مدام با خودم فک میکردم که چرا زندگی با هر کس یه جور بازی میکنه، توپ زندگی تو خونه کدوم آدم میافته، شیشه کدوم خونه رو میشکونه و ...
"ببخشید نتونستم با سوم شخص داستانمو بیان کنم."






پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)