دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 41

موضوع: دانشگاه آزاد اسلامی واحد نخبگان !! "داستان"

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #37
    همکار مدیر سایت
    رشته تحصیلی
    .......!!!
    نوشته ها
    304
    ارسال تشکر
    2,273
    دریافت تشکر: 2,071
    قدرت امتیاز دهی
    4500
    Array
    * Elahe *'s: جدید92

    پیش فرض پاسخ : دانشگاه آزاد اسلامی واحد نخبگان !! "داستان"

    بخش اول:
    به محض ورودم به دانشکده بچه ها را که شامل" آزاده ، سعید(رضوس)، سلی ناز، زهرا ( VICTOR)، مینا (نارون)، فامیما ، مجید( Majid_GC)، مهدی، علی اکبر، ممد شوماخر، دکتر ویت، معصومه، رضا69 ، ریپورتر و حمیرا می شود در محوطه ی دانشگاه بدیدم.
    صدایشان تا آن سر دنیا میرفت!
    ناگاه یاد اذیت هایی که به بنده میکردند افتادم و نقشه ی خبیثانه ای به ذهنم خطور کرد.
    من که همیشه دو عدد سوسک پلاستیکی به همراه داشتم و در مواقع ضروری به عنوان سلاح از آن استفاده مینمودم از جیبم در آوردم و داخل مشتم قایم کردم و
    یواشکی به درختی که نزدیک آنها بود رفتم و قایم شدم.
    در یک چشم به هم زدن دوتا سوسک را به طرف میز گرد بچه ها پرتابیدم.
    یکی از سوسک ها وسط آنها افتاد و دیگری بین موهای علی اکبر(دادبین).
    همه ی دخترا با کشیدن یک عدد جیییییییغ بنفش تقریبا قلب پسر هارا از حرکت بازداشتند.
    قیافه ی سلی ناز:
    قیافه ی علی اکبر:
    قیافه ی سایرین:

    من هم برای ماس مالی به تظاهر قیافه ی خود را نگران نشان دادم و پرسیدم :
    _ چی شدهههه؟؟!!
    _ فاطیما گفت:دوتا سو...سوسک!
    بنده در دلم عروسی بود که نگو و نپرس

    با بیخیالی خم شدم و سوسک را برداشتم و این؟ این که پلاستیکیه! وای چه ملوسه
    سوسک دیگری را از دست علی اکبر بیرون کشیدم و بر جیب خود انداختم.
    برای عوض کردن جو پرسیدم:
    _ در چه مورد میحرفیدین؟
    آزاده گفت:
    _دانشکده میخواد ببرتمون برای بازدید از آثار باستانی
    گفتم: _کجا؟
    گفت: _بازدید از بنای تاریخی چال اسکندرون واقع در شهر توریستی برره!

    با شنیدن شهر برره سوتی زدم و کفتم:
    _ایول....من تا حالا به آنجا نرفته ام
    .
    .
    .
    روز حرکت..............
    ساعت 7 صبح جلوی دانشکده همه کیف بدست میخواستیم سوار بر اتوبوس شویم از آن طرف ممد شوماخر با صدای بلند گفت:
    _من با این اتوبوس قراضه نمیام..من با ماشین خودم می آیم.4 نفر هم میتوانند بیایند سوار ماشین من بشنوند.

    در این هنگام...
    علی اکبر، رضوس ،مهدی و پدرام به سرعت لشکر مغول به طرف ماشین ممد شوماخر حمله ور شدند

    ادامه ی ماجرا های داخل ماشین ممد شوماخر با کسانی که سوار شدند....
    و ادامه ی ماجرای داخل اتوبوس هم با بنده که بعدا به استحضار می رسانم. الان درس دارم و باید برم........!
    .
    .
    .
    .
    .
    .کسی حق نداره بنویسه تا خودم بقیشو بذارم
    ویرایش توسط * Elahe * : 12th April 2015 در ساعت 01:09 PM




    تکیه نکن بر عصای تنهایی ات ، شانه هایم را خدا برای تو آفریده!




  2. 9 کاربر از پست مفید * Elahe * سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 21st January 2015, 12:26 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 19th February 2014, 08:01 PM
  3. پلیس "وی‌چت" و "اینستاگرام" را زیر نظر دارد
    توسط vahid5835 در انجمن اخبار تلفن همراه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 10th December 2013, 08:39 PM
  4. مقاله: نقدی بر داستان كوتاه " كیمیا " اثری از " علیرضا ذیحق "
    توسط AreZoO در انجمن نقد و بررسی ادبی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 2nd October 2010, 04:21 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 29th November 2008, 11:48 AM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •