بخش اول:
به محض ورودم به دانشکده بچه ها را که شامل" آزاده ، سعید(رضوس)، سلی ناز، زهرا ( VICTOR)، مینا (نارون)، فامیما ، مجید( Majid_GC)، مهدی، علی اکبر، ممد شوماخر، دکتر ویت، معصومه، رضا69 ، ریپورتر و حمیرا می شود در محوطه ی دانشگاه بدیدم.
صدایشان تا آن سر دنیا میرفت!
ناگاه یاد اذیت هایی که به بنده میکردند افتادم و نقشه ی خبیثانه ای به ذهنم خطور کرد.
من که همیشه دو عدد سوسک پلاستیکی به همراه داشتم و در مواقع ضروری به عنوان سلاح از آن استفاده مینمودم از جیبم در آوردم و داخل مشتم قایم کردم و
یواشکی به درختی که نزدیک آنها بود رفتم و قایم شدم.
در یک چشم به هم زدن دوتا سوسک را به طرف میز گرد بچه ها پرتابیدم.
یکی از سوسک ها وسط آنها افتاد و دیگری بین موهای علی اکبر(دادبین).
همه ی دخترا با کشیدن یک عدد جیییییییغ بنفش تقریبا قلب پسر هارا از حرکت بازداشتند.
قیافه ی سلی ناز:
قیافه ی علی اکبر:
قیافه ی سایرین:
من هم برای ماس مالی به تظاهر قیافه ی خود را نگران نشان دادم و پرسیدم :
_ چی شدهههه؟؟!!
_ فاطیما گفت:دوتا سو...سوسک!
بنده در دلم عروسی بود که نگو و نپرس
با بیخیالی خم شدم و سوسک را برداشتم و این؟ این که پلاستیکیه! وای چه ملوسه
سوسک دیگری را از دست علی اکبر بیرون کشیدم و بر جیب خود انداختم.
برای عوض کردن جو پرسیدم:
_ در چه مورد میحرفیدین؟
آزاده گفت:
_دانشکده میخواد ببرتمون برای بازدید از آثار باستانی
گفتم: _کجا؟
گفت: _بازدید از بنای تاریخی چال اسکندرون واقع در شهر توریستی برره!
با شنیدن شهر برره سوتی زدم و کفتم:
_ایول....من تا حالا به آنجا نرفته ام
.
.
.
روز حرکت..............
ساعت 7 صبح جلوی دانشکده همه کیف بدست میخواستیم سوار بر اتوبوس شویم از آن طرف ممد شوماخر با صدای بلند گفت:
_من با این اتوبوس قراضه نمیام..من با ماشین خودم می آیم.4 نفر هم میتوانند بیایند سوار ماشین من بشنوند.
در این هنگام...
علی اکبر، رضوس ،مهدی و پدرام به سرعت لشکر مغول به طرف ماشین ممد شوماخر حمله ور شدند
ادامه ی ماجرا های داخل ماشین ممد شوماخر با کسانی که سوار شدند....
و ادامه ی ماجرای داخل اتوبوس هم با بنده که بعدا به استحضار می رسانم. الان درس دارم و باید برم........!
.
.
.
.
.
.کسی حق نداره بنویسه تا خودم بقیشو بذارم







.gif)






4 نفر هم میتوانند بیایند سوار ماشین من بشنوند.

پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)