'' بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم ''
ســـــــــــــــــلام و ســــــــــلامتی بر همګی
امیدوارم همیشه شاد باشید در پناه الله و سربلند در پیشګاه پروردګار
این تاپیک بدین جهت افتتاح شده که دوستان هر خاطره ای که از ګذشته دارند که خاص بوده به نوعی ، از قبیل اتفاقات اورژانسی ، حوادث خطرناک و تجاربشون ، خاطرات هیجانی ، خاطرات بانمک و خنده دار و ... رو بر صفحه جاری کنند تا هم از تجارب شما بهره ببریم و هم با خوندن خاطرات شاد شما لحظاتی شاد بشیم .
آسوده باشید در آغوش الله
یار همیشگی
سلام
آقا یه خاطره خطرناک یادم اومد اونو میگم ....یاد بگیرید شما اینکارها رو نکنید عاقبت خوبی نداره
بچه بودیم شاید اول دبستان و حتی کمتر
یه دوستی داشتم اسمش نگار بود همسایمون بود همیشه خدا با هم در حال قهر کردن و آشتی کردن بودیم...من زیاد کاری به کارشون نداشتما اما نمیدونم چرا همیشه باهام ساز مخالف میزدن
آقا یه روز دعوامون شد منم اومدم تو خونه در رو بستم و از پشت در با هم دعوا میکردیم.....گوشه در یه سوراخ کوچیک داشت که میتونستم بیرون رو ببینم این دوست ما هر دفعه میومد از سوراخ داخل رو نگاه میکرد منم یدفه که اومد نگاه کنه و چون قبلش حرفی که زد ناراحتم کرد اومدم ناغافل یدونه سنگ کوچولو برداشتم و وقتی نگاه کرد زدم تو چشمش آقا این دختر که گفت آخ من دو پا داشتم هشت تا هم قرض کردم بدو تو خونه قایم شدم
رفتم تو اتاق پشت در که کسی هم پیدام نکنه....به دو دقیقه نکشید مامانش اومد دم خونه مون....مامانم هم معذرت خواهی کرد و البته قبلش هر چی گشت پیدام نکرد آخه مامانش اصرار داشت حتما باید منو ببینه میخواست زهر چشم بگیره فکر کنم
گذاشتم بعد از رفتنش یکم هم بگذره که آتیش خشانت مادر جان کم کم بخوابه بعد آروم آروم با قیافه ای کاملا مظلومانه رفتم پیش مامانم....بهم گفت چرا این کار رو کردی نزدیک بود چشم دختر مردمو کور کنی منم اخم کردم و شونه بالا انداختم که خواست اذیتم نکنه
اخم کرد بهم که دیگه تکرار نشه و منم مظلوم قول دادم که دیگه نشه و البته دیگه نشد اما دعوا ها و آشتی های مکرر همچنان ادامه داشت![]()
طلب كردم ز دانائي يكي پند .......مرا فرمود: با نادان نپيوند
سلام دوباره خدمت دوستان
یه خاطره همش تو ذهنم داره ګردش می کنه ، ګفتم اینجا پیادش کنم ، وول نخوره
13 ، 14 ساله که بودم با خواهرم و چند تا از دختر کوچولوهای همسایه بالای پشت بوم بودیم ، خواهرم 4 ، 5 سالش بود ، یه چند دقیقه اومدم پایین تو خونه ، همه خواب بودن ، بعد از ظهر تابستون بود ... یه هو دختر همسایمون اومد پایین که بدو بیا بدو ببین خواهرت ( اسمش رو ګفت البته) داره از سرش یه عالمه خون میاد ، من ؟!
چی میګی ؟ شوخی نکن !!! ګفت نه به خدا پر خون شده بیا بدو
فالفور رفتم ، همینجور خون میومد ، نمی دونم چه طور بقلش کردم ، خیلی سبک شده بود اصلاً ، اون همه پله رو سریع اومدم پایین ، پـــــــــــــــــــــاشی ن ... ( اسم خواهرم ) رو ببرین درمانګاه ، پدرم خیلی سریع از خواب بیدار میشن به یک در باز کردن ... مثل چی پدرم با پیجامه بدو یعنی ... بردنش درمانګاه ... حالا جریان چی بود ، پسر همسایمون 6 ، 7 سالش بود از رو پشت بومشون به پشت بوم ما سنګ پرت می کرد و خواهرم و بچه ها هم نمی دونم چی می ګفتن بهش
، یه سنګ مرمر پرت می کنه به اندازه ی دست ، می خوره به پیشونیه خواهر بنده و نصف میشه
جالب بود رو پله ها پر خون شده بود اونوقت بخیه نخورد
دیګه من بودم که بچه ای رو رو پشت بوم تنها بذارم حتی یک دقیقه !![]()
اینم میګم و بقیه رو به شما واګذار می کنم .
5 ، 6 صبح یه روز که به نظرم دی ماه بود خبر دادن که مادرِ پدرم فوت کردن . از قضا به پدرم هم ګفتن ، شهر دیګه ای ساکن بودن ، به آژانس تماس ګرفتن که ماشین بفرستن بریم ( پدرم اوضاع روحی کاملاً نامساعد! ) ، رفتیم ، خلاصه شب هم ګذاشت و صبح که نزدیک مقصد بودیم ، جاده خیلی پیچ داشت ... پدرم به راننده ګفتن بذارین من رانندګی کنم شما خسته شدید و ... ، ایشون هم قبول کردن ، 8 سال پیش بود .
پدرم نشستن پشت فرمون و یه ربع ، بیست دقیقه ای ګذشت و یه هو ماشین رفت سمت درهاما !!! یعنی خدا یه چیزی می خواد ، می خواد ! کل ماشین خم شده به سمت پایین با 5 نفر سوارش به یک بوته ی کوچیک خار ګیر کرد ... پدرم که میګم از نظر روحی بسیــــــــــــــــــــار نامساعد بودن ، اینجوری هم که شد سریع ما از ماشین پیاده شدیم به جز پدرم چون اګه پیاده می شدن ماشین چپ میشد و الباقی داستان ... موهای پدرم یادم نمیره اصلاً سیخ شده بود یه جورایی ...
چند تا ماشین نګه داشتیم و ماشین رو کشیدیم بالا هر جور بود ... آقای راننده هم می ګفتن خودم شک داشتم بدم بهتون . بیست دقیقه ، نیم ساعتی ماشین به بوته ګیر کرده بود ...
ولی کل قشنګی داستان به همون بوته ی خار بود ، اونم چرخ عقب سمت راست ماشین به بوته ی خار ګیر کرده بود ، دره هم سمت چپ جاده بود !
یه مرتبه ی دیګه هم ساعت 12 نیمه شب میشه پدر منزل تشریف نمیارن ، قرار بود 9 بیان فکر کنم بریم جایی ، بعد یکم نګرانی و ... ، 12.5 تماس میګیرن که من کلانتریمداستان اینطور بوده که ایشون داشتن از ګلبهار تشریف میاوردن مشهد ، یه پل داره اونجا بعد یه دونه از این ماشین بزرګا ( اسماشون رو بلد نیستم
) پشت سر ، یکی جلو ، یکی هم کنارشون بوده ، ایشون هم لاین سمت راست . به پل که میرسن ماشین بزرګ پهلوییه نمی دونم چش بوده میاد سمت راست
ماشین پدر بنده از پل آویزون میشه
توسط چرخ عقب سمت چپ .
نکته : هیچ اتفاقی برای پدرم نمیفته حتی یه زحم کوچیک چرا که خودشون میګن کمربند ایمنی رو بسته بودن !!! و در ادامه میګن اګه کمربند ایمنی رو نبسته بودن از بنجره ی جلو پرت میشدن پایین !
بعد باقی ماجرا که میان با جرثقیل به ګمونم ( باز مشکل اسم ماشین هست) ماشین رو جابه جا می کنن و ... که ماشین داغون شده بود ولی
ویرایش توسط "VICTOR" : 23rd January 2014 در ساعت 02:20 AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بنده هم یه خاطره بگم.
تقریبا یه سال پیش یه مشکلی برام پیش اومد یه کم مریض شدم حالم خوب نبود؛ شب بود رفتم درمانگاه
قبل از رفتن به درمانگاه:
با اطمینان میدونم که من یک مرد هستم
رفتم داخل پزشک دیدن و رفتم آزمایش دادم و نتیجه رو آوردم برا دکتر.
بعد از دیدن آزمایش دکتر شروع کرد به نسخه پیچوندن و در آخر گفت این مشکلی که داری برا مردها نیست؛ برا خانمهاست
بعد از بیرون اومدن از درمانگاه:
من مرد هستم یا زن؟شک در جنسیت
رفتیم مشکل بیماری رو حل کنیم مشکل جنسیتی پیدا کردیم.
بعله یه همچین وضعی داریم ما.
نکته اخلاقی: فقط قرصها عوارض جانبی ندارن پزشکهای محترممون هم عوارض دارن.
«حالا سوای این خاطره واقعا قشر زحمت کشی هستند اجرشون با خدا»
ویرایش توسط عبدالله91 : 23rd January 2014 در ساعت 07:49 AM
الهی؛ تشنگی ام را در کسب علم و عملم را در آنچه رضایت توست قرار بده.
آمین
کوچولو بود یا اندازه کف دست؟
عجب نشونه گیر ماهری بودین یادمون باشه دور و برتون آفتابی نشیم
اینو زودتر میگفتی تا تو اون تاپیک جرأت نقل قول و اعتراض پیدا نمیکردیم. معلوم نبود پشت مانیتور میزدی چشم چیه سرمون رو به باد میدادی
هشت تا پا از کجا قرض گرفتی؟ ده پا مگه میشه
داری کمربند ایمنی رو تبلیغ میکنی؟
چقد پول گرفتی؟
سرت کلاه نذارن. نرخ رو میدونی چنده دیگه؟
الهی؛ تشنگی ام را در کسب علم و عملم را در آنچه رضایت توست قرار بده.
آمین
یار همیشگی
سلام
نه به جان قل قل میرزا کوچیک بود .... فقط سنگ نبود میدونید هست سنگ ریزه ها به هم میچسبن و انگار زائده اضافه دارن از اینور و اونورشون بیرون زدگی تیز دارن از اونا بودیعنی خدا رحم کرد چیزی نشد...واقعا میگن آدم تا بچه ست کله خرابه تا جوونه هم کله ش باد داره همینه
![]()
محض اطلاعتون باید بگم هدف گیریم هم بد نیست خیلیبا تفنگ و دارت و سنگ و اینجور چیزا
....اگه یکی دو بار به هدف نخوره بار سوم دقیقا میزنم به هدف
![]()
طلب كردم ز دانائي يكي پند .......مرا فرمود: با نادان نپيوند
![]()
سلام جناب
یاد برنامه های صدا و سیما افتادم ، شما یه برنامه بګید تبلیغات نداشته باشه ؟ داریم اصلاً ؟ مردم ؟ داریم ؟
شما کجا تبلیغات کردید که خوب از نرخ ها با خبرید ؟به ما که چیزی نمیرسه ، هر چی هست به واسطه ها میرسه !
***
منم قبول دارم قشر پزشک هم خیلی عوارض دارن![]()
نکته : خود درمانی با اندکی آګاهی بهتر است از رفتن به پزشک و نا امیدی و شبهه و ...![]()
همکار تالار بیماریها
امروز رفتم رو خط مرور بر تاپیک های ګذشته
داشتم کلیه توصیه های موندګار از اشخاص از کودکیم رو مرور می کردم ، یادم اومد یه بار کوچیک که بودم نمی دونم چی شد که با آژانس رفتم مدرسه ، رانندش پیر مرد بود ، وقتی می خواستم پیاده شم ، پول تا خورده بود که دادم به ایشون ، بهم ګفتن دخترم همیشه یادت باشه وقتی می خوای به کسی پول بدی بازش کن ، صاف بده ، اینجوری بی احترامیه ، واسه خودت میګم و از این سبک توصیه ها ، منم تشکر کردم و ... و پیاده شدم ... چه کار بدی کردم کوچیک بودم
تا جایی که تو ذهنمه هیچ وقت از اون به بعد پولی که به کسی دادم تا خورده نبوده ، هر وقتم همراه کسی بودم که می خواسته طرف پول به کسی بده و تا داشته ، ازش ګرفتم تاشو باز کردم بعد دادم بهش ، ګفتم اینطوری محترمه ...
من که همیشه دعا می کنم اون آقا رو ، سالم باشه در کنار خانوادش و در پناه الله ...
انقده از این توصیه های موندګار خوشم میاد ، تو ذهنم یه 17 تایی الآن هست
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)