سلام،
با اجازتون من دو تا موضوع به ذهنم مي رسد که هر کدام را در پست جداگانه اي ارسال مي کنم:
اولا" اينکه يک داستان واقعي خيلي جالب يکي از دوستانم برايم نقل کرده بود که ذيلا" ذکر مي کنم
اين داستان عبرت آموزي است، پيام آن چگونگي رفتار با کساني است که از منطق پاييني برخوردار بوده و عموما" بحث ها را به اغتشاش مي کشند، بشنويم:
داستان:
روزي در مجلسي که موضوع آن در خصوص مولوي و شناخت مثنوي و آثار ديگر مولانا بود حضور داشتم و در آن مجلس علامه جعفري هم حضور داشت و کنار بنده نشسته بود، از قضا يکي از حضار که براي سخنراني پشت تريبون رفته بود فردي کم دانش بود که سخنانش کاملا" بي ربط و مسخره بود، به حدي که من با اطلاعات معمولي هم درک مي کردم که مطالب وي مهملات است!.
من که سخنان سخيف آن فرد را شنيدم خونم به جوش آمد، با خودم گفتم: کي اين طرف را به اين مجلس راه داده؟ اصلا" از مرحله پرت بود!، با خودم گفتم الآن علامه جعفري جواب کوبنده اي به وي خواهد داد، ايشان از منطق بسيار شفافي برخوردار است و بيان شيوايي هم دارد و چنان پاسخ کوبنده اي به وي خواهد داد که همه حضار لذت برده و طرف شرمنده شود!
(جهت اطلاع عرض کنم که مرحوم علامه جعفري يکي از بزرگترين محققان در مبحث مولوي شناسي و داراي تفسير مثنوي در بيست جلد است)
سخنران همچنان داشت حرف مي زد و به خيال خود اظهار فضل مي کرد! نگاهي به علامه جعفري انداختم، داشتند چاي مي خوردند، چاي را در نعلبکي ريخته و فوت کردند تا کمي خنک شود، بعد نعلبکي را بر لب گذاشته و چاي را نوشيدند.
همانطور که نعلبکي را از دهان دور مي کردند، نيم نگاهي به من انداختند و ديدند که من با يک حالت برافروخته دارم ايشان را نگاه مي کنم، لبخندي بر لبشان آمد و با خنده خطاب به من با آن لهجه شيرين ترکي خود گفتند: "دي يير دا" (يعني يه چيزي مي گه ها!)
يعني به نوعي طرف را به ريشخند گرفتند که: واسه خودش دارد يک چيزي مي گه ها!
به عبارتي پشيزي براي طرف ارزش قائل نشدند که بخواهند جوابش را بدهند!
خنده ام گرفت، هم به طرز برخورد ايشان و هم به تفاوت ديدگاه من و علامه جعفري!
ديدگاه من حقير کجا بود (که فکر مي کردم بايد جواب طرف را داد) و ديدگاه علامه کجا!
مطلب دومم را هم بعدا" در پست جداگانه عرض خواهم کرد.
موفق باشيد![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)