سلام به همه دوستان حالا که قرار اخرین نوشته سال 92 رو بذاریم من یه خاطره از چهارشنبه سوری چند سال پیشم بگم یکم بخندیدم
اما از اونجایی که من خاطراتم زیاد شک دارم نه باز نیام ونخوام اینجا چیزی بنویسم
ماچندسال پیش چهارشنبه سوری خونه خالم دعوت بودیم بعد پسرامون پیچوندن مارو فقط مادخملا مونده بودیم شروع کردیم به غرغر کردن
بعد مامانم گفت بیایید بریم دم در از اون ترقه هاتون بیارید بندازیم تو خیابون
ماهم که پسر برامون فقط از اون ترقه سوتیا هست که حرکت میکنه منفجر میشه رو برامون گذاشته بودن
حالا بگذریم هیچ کس جرات نداشت اونو پرتاب کنه بعددختر خالم شجاع شد پرتاب کردش
حول شد تند پرتاب کردوهمزمان با اون یه اقایی داشت رد میشد انقد باکلاس راه میرفت
هیچی دیگه ترقه سوت زنان رفت بین پای اقا یدفه منفجر شدش .
مرده شدش مثل اینیعد هی به شلوارش نگاه کرد
ماهم از ترس فرار کردیم![]()










یعد هی به شلوارش نگاه کرد
پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)