برو زهرا بترس از عاقبت کاین کار پروا کن !
بترس از رتبه های بد ، برو از خود تمنا کن !
بخواه از خود بخوانی درس هایت را
بګو بر خود نادیده ګیری کاهلیت را
هی هی هی های های های
وګرنه آتشی آید بسوزاند آبرویت را
عذابی آسمانی بسوزاند درونت را
برو زهرا برو ، کاین کار پروا کن ... بتـــــــرس از عاقبت ! از خود تمنا کن ...
***
های بی خیالی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی
من ندانستم کجایم ، دور یا نزدیکم
روز و شب اندر خیالش زیستم
میروم با درس هایم باز تنها می شوم
میروم با مطالب اسیر درد و استْرس می شوم
های های های هی هی هی ...
همکار تالار سایر موضوعات پزشکی
چرا ویرایش کردی عزیز ؟ من که دیدم نګرانم شده بودی ...
های های های هی هی هی
زهرا ملامت های بی خیالی را شنید و رنجور ګشت
اندک امیدی که در دل داشت افزون ګشت
رفت پریشان تا استرس را پیدا کند
رفت تا روح پریشان ګشته را پیدا کند
وحی آمد سوی زهرا از درون
وای بر من وای بر تو وای وای
تو کردی درس را از من رنجور تر
تو نمودی رتبه های خوب را دور تر
جایګاه درس در سینه ات پیدا نبود
احسنت استْرس من شدم درس خون تر
تو برای وصل کردن آمدی
برای دیدن درصدهای خوب خوب آمدی
آخر این زهرای بی درد و بی کار نشین
روزګاری تنبلی در دلش بود آتشین
من نمی خواهم که او دور باشد از سواد
من نمی خواهم که او باشد بی سواد
رو به دنبال درس و مشق ای بیرون من
رو در مدت کثیری دور از انجمن
ګو در این جا هیچ کس دور از درس نیست
ګو ستایش کردن درس را هیچ پروا نیست
***
رفت زهرا در پی استْرس دوید
او هنوز او را در جایی ندید
رفت و رفت اما استْرس را نیافت
ګشت و ګشت اما نشانی را نیافت
آخر قصه وی را غمګین کرده بود
او دلش را خالی از درد و پریشانی کرده بود
ګشت در دامان سبز دشت ها
دشت ها را ګشته در ګلګشت ها
روزها میرفت و زهرا در انتظار
یافت استْرس را در میان کوهسار
پایکوبان پایکوبان شیشه ی مرکب به دست
دست افشان دست افشان یه کاغذ هم به دست
های استْرس های استْرس
ګوش کن پیغام من را ګوش کن
بی خیالی را تو فراموش کن
هیچ آداب و ترتیبی مجوی
بیا در برم مرا مدهوش کن
های های های هی هی هی
ویرایش توسط "VICTOR" : 28th January 2014 در ساعت 10:18 PM دلیل: تغییر قافیه
من استْرس را ګم کرده ام
لاجرم در این هیاهو ګم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای استرس ای مادر درس خوان ها
ساز جانم از تو این چنین ساکت بود
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه رنګ می باختم
در پناهت برګ و بار بر من نما
تو مرا بر تا شهر رتبه ها
من ندیدم خوش تر از جادوی تو
ای استرس ای مادر درس خوان ها
ګم شدم در بی خیالی ګم شدم
تو کجایی تا بګیری داد من ؟
ګر استرس تو را می داشتم
زندګی پر بود از فریاد من !
همکار تالار علوم جانوری
در این زمانه
آدمها …!
حتی حوصله ندارند
به حرفهای سر زبانی یکدیگر گوش دهند …
چه برسد به اینکه بخواهند
سطر سطر روح ِ تــو را بخوانند …
در واژه نـامـه ی مجـازی ..!
فقر ، شب را “بی غذا” سر کردن نیست …
فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است …
همکار تالار سایر موضوعات پزشکی
میخواستم از عمق نگرانیم با خبر نشی :-d
من در مقابل این اشعار فقط میتونم سکوت کنم;-)
حرفی را بزن که بتوانی بنويسی،چيزی را بنويس که بتوانی پای آنرا امضاء کنی و چيزی را امضاء کن که بتوانی پای آن بايستی!
"ناپلئون بناپارت"
طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟
پوچ و بس تند....
چونان باد دمان
همه تقصير من است...
خود ميدانم...
که نکردم فکري..
وتامل ننمودم روزي.
ساعتي.
يا آني.
که چه سان ميگذرد عمر گران.
کودکي رفت به بازي به فراغت به نشاط..
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات.
زندگي چيست؟
چرا مي آييم؟
بعد از اين چند صباح به کجا بايد رفت؟
با کدامين توشه به سفر بايد رفت؟
نوجواني سپري گشت به بازي...
به فراغت به نشاط.
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات.
بعد از آن باز نفهميدم من...
که چه سان عمر گذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه رو مصرف گشت؟
نه تفکر.
نه تعمق و نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي...
چه تواني که ز کف دادم مفت...
قدرت عهد شباب
مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليک بيهوده تلف گشت جواني ، هيهات
زندگاني کردن،
فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست.
حال مي پندارم، هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق که با عزمي جزم
پاي از بند هواها گسلم.
پاي در راه حقايق بنهم.
با دلي آسوده،
فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد...
در ره کشف حقايق کوشم
شربت جرات و اميد و شهامت نوشم.
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم.
ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم
شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش
ره نمايم به همه گر چه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنين زايد و بي جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس که چون عمر گذشت ،
معني اش فهميدم...
( من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نګفت که چون (چګونه) آیم به خودم ؟ )
خسته ام از این تکرار هر روزه
خسته ام از این برنامه بی تنوع زندگی
کمی هیجان میخواهم که هر روزم تکراری نباشد
ریتم زندگی هر روز درس و درس
خواب وخواب
و ورزش و ورزش
خسته شدم
رقابت میکنم تا کمی هیجان وارد دنیایم بشود اما کمه
گاهی دلم میخواهد پلیس جنایی بشوم شاید به هیجان واقعی برسم.
داد زهرا از سر تشویق کتاب های خود را به نوید ( نوید منظور مژده هست ! ( چرا همشون اسم آدمن؟) )
ګفت که از ذهن قدری مطلب به روی آن بګذارید
بګرفتند و ببردند و باز آوردند ، عقد ګوهر ز درج غاز آوردند
ګفتند که در ذهن هر چه ګردیدیم ، درکات جهل را دیدیم
مطلب خوب و نکته ای نبود ، اخګری بهر ذهن ما نبود
هیچ کس مطلبی نمی افزود
ز مطلب خود هر کسی بهره ای می برد
...
------
مفهومش به درس ربطی نداره ، به اینکه افراد در آموزش به دیګران کم می ذارن ربط داره ، مخصوصاً خانما ! واقعاً خساست به خرج میدن در این که اطلاعات خودشون رو به دیګران هم منتقل کنن ، فکر می کنن چیزی ازشون کم میشه ! نمی دونن هر چی یاد بدن ذهنشون بازتر میشه و خودشون بیشتر یاد می ګیرن ... کلی ګفتم !
اومدم راجع به درس بسازم راجع به این شد
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)