داستان از هفت اورنگ جامی است که روزی مجنون با کاسه ای به در منزل لیلی میره و باقی ماجرا که ....
ون یک چندی بر این برآمد --- دودش ز دل حزین برآمد
بگرفت به کف شکستهجامی --- میزد به حریم دوست گامی
آن دلشده چون رسید آنجا، --- صد دلشده بیش دید آنجا
بر دست گرفته کاسه یا جام --- در یوزهگرش ز خوان انعام
هر کس ز کف چنان حبیبی --- مییافت به قدر خود نصیبی
مجنون از دور چون بدیدش -- عقل از سر و، جان ز تن رمیدش
چون نوبت وی رسید، بیخویش --- آورد او نیز جام خود پیش
لیلی وی را چو دید و بشناخت --- کارش نه چو کار دیگران ساخت
ناداده نصیب از آن طعاماش --- کفلیز (کفگیر!) زد و شکست جامش
مجنون چو شکست جام خود دید --- گویا که جهان به کام خود دید
آهنگ سماع آن شکستاش --- چون راه سماع ساخت مستش
میبود بر آن سماع، رقاص --- میزد با خود ترانهای خاص
کالعیش! که کام شد میسر! --- عیشی به تمام شد میسر!
همچون دگران نداد کامم --- وز سنگ ستم شکست جامم
با من نظریش هست تنها --- ز آن جام مرا شکست تنها
صد سر فدی شکست او باد! --- جانها شده مزد دست او باد!
(بیهوده شکست من بختست --- کارم زشکست او درستست)







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)