دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 60

موضوع: تفکراتي از جنس نور

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #10
    یار همیشگی
    رشته تحصیلی
    روانشناسی عمومی
    نوشته ها
    3,348
    ارسال تشکر
    31,663
    دریافت تشکر: 11,131
    قدرت امتیاز دهی
    29292
    Array
    zoh_reh's: جدید88

    پیش فرض پاسخ : تفکراتي از جنس نور

    نقل قول نوشته اصلی توسط علي پارسا نمایش پست ها
    يک مواقعي خودم را مي گذارم جاي خدا !!! (استغفرالله)
    يک کم جا خورديد از اين حرفم ...نه؟
    اشکال ندارد، فرض است ديگه، مي خواهم يک نکته لطيف را نتيجه گيري کنم:

    به خودم مي گويم مثلا" من يک انساني را خلق کردم، ..... همين طور راست راست راه برود و خوش باشد؟
    نه .... بگذار يک کم سر به سرش بگذارم ببينم تحملش چقدر است!
    بعد يک مشکلاتي سر راه اين انسان قرار مي دهم،
    بعد آن انسانهايي که اين مشکلات را حل مي کنند دوباره يک مشکل بزرگتر پيش راهشان مي گذارم ببينم با اون چه کار مي کنند!
    بعد اونهايي که جلوتر مي آيند و مشکلات بيشتري را از پيش خود برمي دارند را انتخاب مي کنم
    يک مشکل وحشتناک جلو راهشان مي گذارم ..... به خودم مي گويم، بگذار ببينم اين بنده ام که تا اينجا پيش آمده از اين به بعد با اين مشکل وحشتناک تا کجا مي تواند پيش برود!
    هر کجا که ديدم دارد کم مي آورد بلافاصله مشکل را بر مي دارم، بنده خوب من است، دوستش دارم! فقط مي خواهم ببينم تا کجا مي تواند پيش برود!
    ==========================
    زحمت به خودتان ندهيد، در نوشته فوق همه جور اشکال و ايراد هست! نمي خواهد زحمت انتقاد به خودتان بدهيد! خودم مي دانم اشکلاتش را!
    ولي يک نکته ظريف در آن است، ناخودآگاه آدم فکر مي کند نکند دنياي واقعي يک جورايي (تاکيد مي کنم: يک جورايي) به مثال فوق شبيه باشد.
    داستان از هفت اورنگ جامی است که روزی مجنون با کاسه ای به در منزل لیلی میره و باقی ماجرا که ....

    ون یک چندی بر این برآمد --- دودش ز دل حزین برآمد

    بگرفت به کف شکسته‌جامی --- می‌زد به حریم دوست گامی

    آن دلشده چون رسید آنجا، --- صد دلشده بیش دید آنجا

    بر دست گرفته کاسه یا جام --- در یوزه‌گرش ز خوان انعام

    هر کس ز کف چنان حبیبی --- می‌یافت به قدر خود نصیبی

    مجنون از دور چون بدیدش -- عقل از سر و، جان ز تن رمیدش

    چون نوبت وی رسید، بی‌خویش --- آورد او نیز جام خود پیش

    لیلی وی را چو دید و بشناخت --- کارش نه چو کار دیگران ساخت

    ناداده نصیب از آن طعام‌اش --- کفلیز (کفگیر!) زد و شکست جامش

    مجنون چو شکست جام خود دید --- گویا که جهان به کام خود دید

    آهنگ سماع آن شکست‌اش --- چون راه سماع ساخت مستش

    می‌بود بر آن سماع، رقاص --- می‌زد با خود ترانه‌ای خاص

    کالعیش! که کام شد میسر! --- عیشی به تمام شد میسر!

    همچون دگران نداد کامم --- وز سنگ ستم شکست جامم

    با من نظری‌ش هست تنها --- ز آن جام مرا شکست تنها

    صد سر فدی شکست او باد! --- جانها شده مزد دست او باد!
    (بیهوده شکست من بختست --- کارم زشکست او درستست)






    قوانین تالار روانشناسی



    الهی مرا آن ده که مرا آن به...

  2. 3 کاربر از پست مفید zoh_reh سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 27th August 2012, 02:32 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 5th January 2010, 08:43 PM
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 5th January 2010, 08:40 PM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 13th August 2009, 12:08 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 15th September 2008, 03:55 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •