کاربر اخراج شده
سلام. در بخش طنز تالار ادبیات گفتیم یه چند خط بنویسیم تا همه از این همه مخ!! که رو زمین مونده بهره ببرن. خب مدیونین فکر کنین که دارم از خودم تعریف میکنمااا
خب در این تاپیک مراحل مختلف یک خواستگاری رو میگیم.انشالله اقا پسر ها از ما یاد بگیرن که اینقدر در همه چیز سر در میاریم!!
در این تاپیک ما با یک پسر معمولی سر وکار داریم ویک دختر خانم مذهبی و با حجب وحیا که دختر خانم یک مرد ریش سفید محل و مذهبیه.
حالا چطور باید به سر منزل مقصود رسید دیگه اهاااا این جاشه که مهمهاصل کار همینه
در ادامه تاپیک تک تک مراحل رو بررسی میکنیم. امیدوارم به ما بپیوندین
چون اینگونه تاپیک ها فقط برای اینجا نوشته میشه وخالقش خود خود خودمونیم و کپی پیست از یک سایت دیگه نیست. در این بین به بعضی مشکلات اجتماعی هم اشاره میکنیم.
در ضمن امتیاز هم بدین چون اگه من بدونم در این تاپیک امتیازی , چیزی بهم نمیرسه داستانو میپیچونم
با عرض تشکر
این داستان دامه دارد....![]()
ویرایش توسط M@hdi42 : 3rd August 2013 در ساعت 12:37 AM
کاربر اخراج شده
سلام. دوستان یک نکته .اولا از بحث مذهبی پرهیز کنین چون نمیخوام به اون قشر بی احترامی هم بشه ها.فقط در حد شوخی های خودمونی ولفظی. اینو گفتم تا در اینده مشکلی پیش نیاد.ممنون از مدیر تالار ادبیات. پست ها هم چت نشه . میخوام قدرت طنز نویسی تون رو ارزیابی کنم.
هرکدوم یه متن راجب این چیزایی که میگم بنویسین:
صحنه تقابل پسر وحاج اقا.
تقابل پسره ودختره
مجلس خواستگاری
بیرون رفتن های دزدکی دو نفری وترس از حاجی
کاربر اخراج شده
منتظر متن هاتون هستم. ببینم کی بهتر توصیف میکنه.
مدیر تالار ادبیات
همون طور که کاربر عزیز mahdi42 گفتند متن هاتون رو حول 4 محور اعلام شده تنظیم و بذارید
از گذاشتن پست های بسیار کوتاه یا شکلک ها بپرهیزید
برای تعریف نقش جدید با آقای mahdi42 و خارج از این پست هماهنگ کنید
کاربر اخراج شده
ممنون از اقای مدیر عزیز.
هر کسی در نقشی که انتخاب کرده. متن رو از همون دیدگاه بنویسه .
استعدادهای برتر
ببخشید ولی موضوع بهتری پیدا نکردید؟
این فرهنگ سازیه ها!
گفته باشم مسئولیتش سخته واسه نویسنده ها
یه میل اینور اونور و فکری که در خواننده ایجاد میشه
مطمئنم همه یا تجربه داشتن یا تجربه میکنن این وضعیتهارو
و هرچه هم کمتر بهش فکر کنن بهتره
حالا هرطور خود دانید
ولی موضوعات دیگه هم هستن!
کاربر اخراج شده
استعدادهای برتر
فرقی نکرد - جواب شما - جواب حرف من نبود
من اصلا جوابی نخواستم
فقط توصیه کردم
در ضمن منظورم مذهب و این حرفا نیست
بیخیال
من رقبتی به بحث تو این مورد ندارم
کاربر اخراج شده
گفتگوی پدر دختر و داماد!!
سلام!
سلام
خوبی پدر جان
به تو چه
ببخشید ببخشید!!
زر نزن!چته!
راستش پدر جان میخوام میخوام....
چی میخوای بگی
خب پدر جان راستش...
اههههه چه مرگته بنال دیه!
من میخوام از دخترتون خواستگاری نمایم
اهم اهم!
اهم اهم!
بببین پسر چی داری؟
من! لیسانس دانشگاه آزاد!
متاسفم برات!
چرا چرا!!
دیگه چی داری!!
همه چی!
دیگه چی!
یه مادر دارم عین فرشته ها!!
ها!
اهم!
دیگه چی
یه بابا دارم عین فرشته ها!
ها!
اهم!
دیگه چی!
یه عمه دارم! برای شما!
هاااااااااااااااا واااااااااااااااااااااااا اااااااای سپاس داماد عزیزم
مبارکه دامادم
دخترم! گل پری! بدو بدو زن این شو!
ویرایش توسط مدیر تالار ادبیات : 3rd August 2013 در ساعت 06:32 AM
کاربر اخراج شده
شب و تاریک
صدای غرش ابرها و آذرخش های مداوم آنان...
چک چک باران بر ناودون خونه
صدای وزش باد و برخورد آن با پنجره ها!!
مجلس خواستگاری حاج میرزا ناصر پنجاه ریالی از حاجیه خانوم عفت بانو چلغوزیان
طول کشیدن گفتگو ها!!
حاج منصور عسل!! پدر حاجیه عفت! آدم بسیار خشکی است و اجازه نمی دهد عفت چادرش را از سر در آورده و یا حتی از کنار داماد میراز ناصر عبور بنماید!
میرزا ناصر پیامکی حاوی این مطلب به عفت بانو میدهد
بسمی تعالی
بانو حایه عفت بانو فرزند حاج منصور عسل
ای سر و جانم به فدایت
ای همه عالم تن است و عفت بانو دل!
من به بهانه گلاب به رویتان دستشویی میرم تو حیاط تو هم به بهانه ای بیا بیرون
میراز ناصر خود را کماندویی به دست شویی برساندندی!
و عفت بانو نیز با استتار و اختفا خود را به بهانه ی اینکه یکی در میزنه! خود را حیاط رساندندی!
اینان خود را هم رساندند (سانسور سانسور) و به گفتگو ی پنهانی پرداختند
آه عفت ای سر و جان به فدای تو
ای عمه شنگول بانو بفدایت
بیا بریم عقد و عروسی بنماییم!
میراز ناصر من میخوام درس بخونم!
نه نه بعدا با هم درس میخونیییییییییم
میرزا ناصر میشه بری سوار یه اسب سفید بیای؟؟
عفت بانو دردت تو سر عمه ام اسب سفید نه ولی یه بز سفید دارم که نمیشه خب
درین حین صدا و سایه ای بر تلاتم بارش باران و رعد و برق شدید نمایان گشت!
عفت بانو چادر را بر خود پیچید و خود را پنهان نمود و حاج میرزا ناصر با حرکتی کماندویی خود را به دستشویی رساندندی
آری آری
او کسی نبود جز حاجیه شنگول بانو عمه ی میراز ناصر
سوت زد و در حین اینکه دندان های مصنوعی اش به صورت عفت بانو اصابت کرد گفت حاج منصور عسل!! بیا بحرفیم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)