یار همراه
خدایااااااااااااااااااااا ااااااا منو نجات بده.!!!!!!!!!!!!عجب گیری کردم این وسط......................چرا این چند روزه این جوری شده.دوباره قراره قضییه ی دیشب تکرار بشه............ولی قراره ما امشب تشریف ببریم.........دیگه بدتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1.چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باید یه چیزی جور کنم بگم.من پامو از در خونه بیرون نمیزارم.
![]()
دوست آشنا
یار همراه
کاربر فعال سایت
امروز نمیدونم چیکار کردم ... دور خودم دارم میچرخم....
وای باز این پسر همسایه بوقشو یسره کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم چرا احساس میکنه صداش قشنگه...آدم کر میشه... اکو هم داره تازه.....
نمیدونم شاید مشکل منه... چند روزی میشه که به صداها حساس شدم ....
کلا سستیه اعصاب گرفتم.... از پیری فقط این علامتو نداشتم که الحمد.... به اینم دست یافتم....
خب چی داشتم مشگفتم!!
آهان
یه عالمه کار دارم اما شدم ازون ادمایی که کار امروزو به فردا .......
این کارو تحویل بدم دیگه خیلی سبک میشم.....
خدا کنه حس انجام دادنش بیاد......آمین....
ستاره ها نهفتم در اسمان ابري
دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با من
این چندمین بار هس که میام اینجا یه چیزی مینویسم و پاک میکنم و میرم!
اما ایندفعه مینویسم، مینویسم که یه روز شاید اومدم تمام حرفامو زدم و رفتم، اونروز تموم دلتنگی هام، تمام حرفایی که تو این چند وقت نوشتمو پاک کردم رو میگم!
بعضی وقتا از اینکه حرفام به زبون نمیاد تا بنویسم تا بگم تا سبک شم، به شدت اذیت میشم، خیلی وقتا لال میشم، و این بدترین حالتی هس که اکثر مواقع تجربش میکنم!
خیلی وقتا آرزوم چیزای کوچیکی میشه، که ممکنه حتی به ذهن خیلی هام نرسه، ولی همین آرزوها و دلخوشی های کوچیک چه قد میتونه آرومم کنه!
خدایا داشته های هیچ کس رو ازش نگیر، یا اگر گرفتی لااقل تنهاش نذار، تو که از رگ گردن به بنده هات نزدیک تری، پس منم که ازت دور میشم، خدا پس نذار تنهاتر از این شم، تو باش و آرومم کن!
ویرایش توسط saamaaneh : 1st February 2013 در ساعت 10:32 PM
یار همراه
مروز یه چرخه اتفاقاتی افتاد که باعث شد یکم لای چشمام رو باز کنم
ببینم کجام و کجا میرم
کیم کی بودم و کی قراره باشم
امروز یه حس نورانی در وجودم حس میکنم
یه روشنایی یه نور
انگار تازه لیزوزیم ریختن رو چشم و چشمو باز کردن ولی نه کامل
مثل اون افرادی شدم که یخرجون هم من الظلمات الی النور
ولی هنوز تو راهم
دعام کنین
خدایا تو آنی که آنی توانی جهانی چپانی ته استکانی.
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست/آنقدر سیر بخند که غم از رو برود
کـــــــاربر فــــعال
خدایا امروز یکی از دلگیرترین روزهای زندگیم بود...
پایه ای باهات صحبت کنم...تا صبح حرف دارم....
شام هم با من...صبحونه ...تو فقط گوش بده ...اگه سختته چیزیم نگو....باشه...؟
کاربر فعال سایت
امشب شوخی شوخی با بچه ها یه بحثی شد و من بزرگ شدم...........................
شوخی شوخی یه چیزی خوندم و تهش اونچیزی که من میخواستم نبود.......... ناراحت شدم............................................ .................................................. .......... ولی این ناراحتی بزرگم کرد........... اون انرژی لازم واسه.... رو بدست آوردم........
نمیدونم انرژیه! دلخوریه! نمیدونم.............
میرم لباس اتو کنم.........خیلی وقت بود حوصله کاری رو نداشتم..... اما الان میخوام برم یکم وسایلو جمع و جور کنم.... لباسارو اتو کنم............
بزرگ شدم...............
گذشتم........................................ .................................................. .................................................. .................................................![]()
ستاره ها نهفتم در اسمان ابري
دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با من
یار همراه
[IMG][/IMG]امشب خیلی دلگیره...مثل دیشب...مثل دو شب پیش...مثل چند شب قبل تر از اون...و حتی قبل تر...حس ندارم...چرا؟!...نمی دونم...انگار تو قلبم یه چیزی بود که دیگه حالا نیست...و جاش مثل یه حفره خالیه...انگار هیچی نمی تونه از ته دل شادم کنه...امیدوارم کنه...حتی ناراحتم کنه...نا امیدم کنه...منو به گریه بندازه...مثل آدم آهنیا شدم!!...چرا؟!نمی دونم...امشب خیلی دلگیرتره...همه خوابن!!!!!!!!!.......حالم خوب نیست...نمی دونم...زیاد از این جملم مطمئن نیستم!!...آخه گفتم که...هیچیو حس نمی کنم!!!...چرا؟!...نمی دونم.........
ویرایش توسط shiny7 : 10th February 2013 در ساعت 11:24 PM
GOD is Watching YOU
insta:
_shiny7_
همکار تالار علوم جانوری
تازه با این قسمت آشنا شدم...چه عجیب که شدیدا نیاز داشتم به یه همچین جایی...
امروز برام عجیب بود...یه مدت بود تو برزخ بودم...دودل بودم ...قرار بود تصمیم بگیرم...
سخت بود...نگران بودم...شایدم ترس داشتم....نمیدونم...
ولی بالاخره گرفتم ...درست یا غلط نمیدونم...شاید پشیمون بشم...شایدم نه ،
ولی همین اندازه که از این برزخ راحت شدم برام بسه...
بعدا نوشت:
با خودم که رو راست میشم میبینم من این تصمیم رو خیلی وقته گرفتم...این حکم خیلی وقته صادر شده ...
فقط من جرئت اجرا شو نداشتم...
ویرایش توسط سونای69 : 11th February 2013 در ساعت 12:12 AM
فقر ، شب را “بی غذا” سر کردن نیست …
فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است …
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)