کاربر جدید
کفش...
پسرک جلوي خانومي را ميگيرد و با التماس ميگويد :
خانم ! تو رو خدا يه شاخه گل بخريد زن در حالي که گل را از دستش ميگرفت
نگاه پسرک را روي کفش هايش حس کرد , چه کفش هاي قشنگي داريد !
زن لبخندي زد و گفت:برادرم برايم خريده است دوست داشتي جاي من بودي؟؟
پسرک بي هيچ درنگي محکم گفت : نه ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم !
تا من هم براي خواهرم کفش مي خريدم . . .
![]()
کاربر جدید
[/QUOTE]
سلام
این تصاویر برایم سوالند که چه اتفاقی افتاده است؟یعنی اتفاقی اینجوری شده و حادثه بوده یاخیر؟
راستی موضوع محشری است.![]()
هرگز اجازه نده دنیای رنگین کودکی ات با مداد سیاه غصه خط خطی شود.
کاربر جدید
سلام
این تصاویر برایم سوالند که چه اتفاقی افتاده است؟یعنی اتفاقی اینجوری شده و حادثه بوده یاخیر؟
راستی موضوع محشری است.[/QUOTE]
سلام.ممنون
این تصاویر اتفاقیه که دراطراف ماداره میفته وهمش واقعیته،مثلا همین تصویر رو یکی از دوستام که اهل چهارمحال وبختیاریه دیده بود میگفت از این دوره گردی ها طرفای ما زیاد اتفاق میفته.
البته منم خودم چند موردی رو دیدم(ولی نه به این بدی)
واقعا ما هیچی از آدمای بیچاره ای که توی جامعه وجود داره نمیدونیم
منم این تاپیکو زدم تا یکم بیشتر با واقعیتا آشنا بشیم
کاربر جدید
خدایا....خدایا …
دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد…خدایا...
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش...
مادران سیاه پوش...
واعظان دین فروش...
محرابهای فرش پوش...
پسران کلیه فروش ...
زبانهای عشق فروش...
انسانهای آدم فروش...
همه را می بینی....!!؟
میخواهم یک تکه از آسمانت را بخرم, دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد...!!
یار همراه
سلام.ممنون
این تصاویر اتفاقیه که دراطراف ماداره میفته وهمش واقعیته،مثلا همین تصویر رو یکی از دوستام که اهل چهارمحال وبختیاریه دیده بود میگفت از این دوره گردی ها طرفای ما زیاد اتفاق میفته.
البته منم خودم چند موردی رو دیدم(ولی نه به این بدی)
واقعا ما هیچی از آدمای بیچاره ای که توی جامعه وجود داره نمیدونیم
منم این تاپیکو زدم تا یکم بیشتر با واقعیتا آشنا بشیم[/QUOTE]
من بدترشم میدونم که برا دیه بچشونو میندازن جلو ماشین تا بمیره![]()
خدایا تو آنی که آنی توانی جهانی چپانی ته استکانی.
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست/آنقدر سیر بخند که غم از رو برود
کاربر جدید
من،تو،او...
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود
معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
کاربر جدید
رفاقت....ینی شیرینی رفاقتشون به تلخی زندگیشون می ارزه...
.
.
.
.
.
کاربر جدید
ساکت!اینجا وجدانها همه خوابند...!!
ببخش که صدای گریه هایت را نمی شنویم...
گوش کن...؟!
اینها همه اشک است که میریزد...!! گوش کن...؟!
کاربر جدید
کاش میشد...
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیمتا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!قبل از آنی که کسی سر برسدما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیمشاید این قفل به دست خود ما باز شودپیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنندهمگی زنگ پیمانه ی دل می شستیمکاش درباور هر روزه مانجای تردید نمایان می شدو سوالی که چرا سنگ شدیمو چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟کاش می شد که شعارجای خود را به شعوری می دادتا چراغی گردد دست اندیشه مانکاش می شد که کمی آینه پیدا می شدتا ببینیم در آن صورت خسته این انسان راشبح تار امانت دارانکاش پیدا می شددست گرمی که تکانی بدهدتا که بیدار شود، خاطر آن پیمانو کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم......
کاربر جدید
عشق...پسرک گرسنه اش است به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند.پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ،" چقدر تشنه ام بود "
پدر این را می داند پسرکوچکش چقدر بزرگ شده است...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)