خدا . . .
بچه بودم فکر مي کردم خدا هم شکل ماست !
مثل من و تو ,ما,همه,او نيز موجودي دوپاست!
در خيال کوچک خود فکر ميکردم خدا ...
پيرمردي مهربان است و به دستش يک عصاست!
يک کت و شلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي !
حال و روز جيب هايش هم ,هميشه رو به راست!!!
مثل آقا جان به چشمش عينکي دارد بزرگ !
با کلاه و ساعتي کهنه که زنجيرش طلاست ...
فکر مي کردم که پيپش را مرتب مي کشد!
سرفه هاي او دليل رعد و برق ابرهاست !!!
گاه گاهي نسخه مي پيچد,طبابت مي کند!
مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست...
فکر مي کردم که شب ها روي يک تخت بزرگ ...
مثل ادم ها و من,در خواب هاي خوش رهاست!
چند سالي که گذشت از عمر من فهميده ام ...!
او حسابش از تمام عالم و آدم جداست ...
مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ ...
او شبيه هيچ فردي نيست,نه,چون او خداست ...!






پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)