کاربر جدید
برای مادرم که روی تخت بیمارستان با یک تومور سرطانی خوابیده
دوباره دل هوای باتو بودن کرده **** نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا ها بردن**** همه ارزوهام با رفتن تو مردن
توی هفت تا اسمون تو تک ستاره منی**** به خدا تار مو ت رو به کل دنیا نمیدم
حالا من یه ارزو دارم تو سینه **** که دوباره چشم من تو رو ببینه
میم مثل مهربانی
الف مثل ازخود گذشتگی
دال مثل دل رحمی
ر مثل رحمت پروردگار
وقتی دستام رو ول کردی با صدای خیلی ضعیف گفتی : به امید دیدار
اومدم توی حیاط بیمارستان همه گلها خوشحال شدن تا شب با اشکام همشون رو سیراب کردم
کاربر جدید
تحمل این فشار سخت رو ندارم تحمل ذره ذره اب شدنت رو ندارم تورو خدا از روی اون تخت بلند شو بیا برگردیم خونه چرا اذیتم میکنی ؟ میخوام دوباره سر سفره کنار دستت بشینم .ناخونک بزنم وتو بخندی .چرا دیگه دستامو حس نمیکنی .تو که همیشه غمهام رو بر میداشتی .حالا این چه غمیه که روی شونه هام میذاری .پاهاتو بوس میکنم برگرد .قول بده که برگردی .منتظرم
کاربر جدید
توبودی تمام هستی و مستی وراستی وتمام قصه من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته من
نیمه شب از خوابم پا میشم نیستی پیشم باز دیونه میشم
دوری تو تیشه زد به ریشه ام ........
همکار تالار نرم افزار
من از طرف همه بچه های سایت دعا میکنم تا هر چپه زود تر مادرتون خوب بشن
:.:.:.:.: دلتنگ که باشی گاهی آرزو می کنی، یک نفر اسمت را صدا کند حتی اشتباهی! :.:.:.:.:
کاربر جدید
از همتون ممنونم .یه تومور بزرگ نزدیک مغز قرارگرفته که هیچ کاریش نمیشه کرد. وجود تومور درمغز خودش باعث ایجاد حالت تهوع میشه وشیمی درمانی هم مضافا باعث حالت تهوع میشه .چند وقته هیچی نخورده .مادرم خیلی مظلومه توی زندگیش به مورچه ای ازار نرسونده ودلی رو نشکسته . بابت اینها خدا رو مقصر نمیدونم خدا برای کسی بد نمیخواد .هراتفاقی برای هرکسی ممکنه بیفته .خدا مقصر نیست .اگر در کشوری زندگی میکردم که علم واگاهی بالا بود امکان نجاتش بیشتر بود . ولی اینجا مجبورم بگم قسمتش بود. ویا دست به دعا بردارم ودعا کنم کاردیگه ای از دستم بر نمیاد بشینم وزجر کشیدنش رو نگاه کنم
کاربر جدید
ای کاش اینها همه خواب بود صبح بلند میشدم وبغلش میکردم میبوسیدمش .میبوییدمش .واون با تعجب نگام میکرد .و میگفتم اخی همش خواب بود چه کابوس بدی بود اون میپرسید چه خوابی دیدی عزیزم ؟ میگفتم هیچی مامان .یه خواب بد . و میرفتم سر کارم. ولی این کابوس تا اخر ادامه داره تا اخر تا اخر
همکار تالار مهندسی برق
مادرم ای یاور و همراه من
ای که تو تنها بوی هم مونس و هم یار من
عشق من تنها نثار عشق توست
یاورم هر دو جهان همراه توست
تو که با من بهتر از هرکس بوی در این زمین
پس بیا باشیم کنار همدگر خوانیم قنوت و ضالّین
جان من عمر منی دریاب مرا
در میان بی کسان نگذار مرا
من این شعرو خودم گفتم (البته اگر بشه گفت شعر...)
تقدیم به مادر شما
...خدایا....
من به تو اعتماد میکنم که رمز ایمان واقعی من است...
همکار تالار مهندسی برق
هرگز صبر و بردباری را از دست ندهید
زیرا این آخرین کلیدی است که در را می
گشاید
...خدایا....
من به تو اعتماد میکنم که رمز ایمان واقعی من است...
همکار تالار مهندسی برق
بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهد ببارد ما چترمان خداست.
...خدایا....
من به تو اعتماد میکنم که رمز ایمان واقعی من است...
همکار تالار مهندسی برق
دوري ما از خدا و حكمتهاي خدا براي ما.....
گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم:پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد
عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنهااينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟
گفت:بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.
گفتم:پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت
فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من
بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم
کردي.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟
گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو
باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، اگر تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کردي همان بار
اول شفايت مي دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت:عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
...خدایا....
من به تو اعتماد میکنم که رمز ایمان واقعی من است...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)