کاربر اخراج شده
در این تاپیک اشعاری از دیوان ابوالقاسم لاهوتی رو قرار میدم امیدوارم مورد توجه دوستان قرار بگیره
![]()
شاد بمان ای هنری رنجبر/ای شرف دودۀ نوع بشر
ای زتو آباد جهان وجود/هیچ نبود ارکه وجودت نبود
دولت شاهان اثر گنج توست/راحت اعیان ثمر رنج توست
گر تو دو روزی ندهی تن بکار/یکسره نابود شود روزگار
باعث ابادی عالم توئی،رنجبرا،معنی آدم-توئی
ویرایش توسط setayesh shb : 31st March 2014 در ساعت 09:21 PM
کاربر اخراج شده
فقط سوز دلم را در هان پروانه میداند/غم را بلبلی کاواره شداز لانه میداند
نگریم چون زغیرت،غیر می سوزد بحال من/ننالم ز غم ،یارم مرا بیگانه می داندبه امیدی نشستم شکوۀ خود را به دل گفتم/همی خندد به من ، این هم مرا دیوانه می داندبه جان او که دردش را هم از جان دوستتر دارم/ولی می میرم از این غم که داند یا نمیداند؟نمیداند کسی کاندر سر زلفش چه خونها شد/ولیکن موبه مو این داستان را شانه میدانداستامبول1918نصیحتگر،چه میپرسی علاج جان بیمارم!/اصول این طبابت را فقط جانانه میداند
ویرایش توسط setayesh shb : 10th September 2013 در ساعت 02:39 PM
کاربر اخراج شده
نشد یک لحظه از یادت جدا دل!/زهی دل ، آفرین دل،مرحبا دل!
ز دستش یک دم آسایش ندارم/نمیدانم چه باید کرد با دل؟هزاران بار منعش کردم از عشق/مگر برگشت از راه خطا دل!به چشمانت مرا دل مبتلا کرد/فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل!از این دل داد من بستان خدایا/ز دستش تا به کی گویم:خدا،دل!درون سینه آهی هم ندارد/ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل!به تاری گردنش را بسته زلفت/فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!بشد خاک و ز کویت برنخیزد/زهی ثابت قدم دل،با وفا دل!ز عقل و دا دگر از من مپرسید/چو عشق آمد ،کجا عقل و کجا دل؟استامبول1918تو ، لاهوتی،ز دل نالی، دل از تو /حیا کن،یا تو ساکت باش یا دل!
کاربر اخراج شده
استامبول1918بتا،طراوت روی تو آفتاب ندارد،/ولیک حیف،تو مستوری، او نقاب ندار.
ز خجلت اب شدم،چون رقیب عیب جهالت/گرفت بر تو و من دیدم این جواب ندارد.بیا به دیده ی لاهوتی و ببین بچه سختی/به یاد روی تو شب تا صبح خواب ندارد
جواب او چه دهم، مدعی اگر که بپرسد/که یارت از چه سر دانش و کتاب ندارد؟
تو را بجهل سرو کار و من هلاک ز غیرت/که چون ز صحبت نامحرم اجتناب ندارد!
جواب او چه دهم، مدعی اگر بپرسد/که یارت از چه سر دانش و کتاب ندارد؟
نخوانده نقشه و جغرافی، ای صنم ف دل سختت/خبر ز ملک دلم،گر شود خراب،ندارد.
معلم تو نیاموخت حساب،چه دانی/که حسرت دل پر درد من حساب ندارد.
کاربر اخراج شده
آخر ای مه هلاک شد دل من
در غمت چاک چاک شد دل من
بی تو ای نو شکفته غنچۀ گل
خسته و دردناک شد دل من
گربه حالم نظر کنی ، چه شود
بر سرم یک گذر کنی ، چه شود ؟
رحمی ، ای نونهال گلشن جان
گر به این چشم تر کنی ، چه شود ؟
به من خسته یک نظاره بکن
دردم از یک نظاره چاره بکن
تو زمن جان بخواه تا بدهم
ورنگوئی سخن ، اشاره بکن
شعله بر خانمان من زده ئی
دشنه بر استخوان من زده ئی
از چه منعم کنی زسوز و گداز ؟
تو خود آتش به جان من زده ئی
اینکه زلفت کمند راه منست
شرحی از طالع سیاه منست
چه گنه کرده ام که میکشییم
مگر عاشق شدن گناه منست ؟
آه از آن چشم مست پر فن تو
و آن نهفته نگاه کردن تو
دست من گر به دامنت نرسد
ای صنم ، خون من به گردن تو
کاربر اخراج شده
عاشقم ، عاشق به رويت ، گر نميداني بدان
سوختم در آرزويت ، گر نميداني بدان
با همه زنجير و بند و حيله و مکر رقيب
خواهم آمد من به کويَت ، گر نميداني بدان
مشنو از بد گو سخن ، من سُست پيمان نيست
هستم اندر جستجويت ، گر نميداني بدان
گر پس از مردن بيائي بر سر بالين من
زنده مي گردم به بويت ، گر نمي داني بدان
اينکه دل جاي دگر غير از سر کويت نرفت
بسته آن را تار مويت گر نمي داني بدان
گر رقيب از غم بميرد ، يا حسرت کورش کند
بوسه خواهم زد به رويت ، گر نميداني بدان
هيچ مي داني که اين لاهوتي آواره کيست ؟
عاشق روي نکويت گر نمي داني بدان
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)