اوختاي رفت و روزي كه ماھھا از آن روز گذشته بود ،با ياد دلبندش بیرچك و تلخ از انتظاري كه ھنوز به پايان نرسیده بود با دلي پُر اندوه ، نوايي از سینه
اش برخاست و ناگه ھمصدايي ديد و سايه اي كه دامن كشان در كوه مي رفت . سايه به سايه اش رفت و رسید به پاي چشمه ساري . او نبود و اما
در امواج چشمه ،تصويري را مي ديد كه بالا و پايین مي شد . گلچھره اي كه زلفان اش عنبر مي افشاند و با سازي بر دست ، میان برگھا پنھان بود .
اوختاي سر بلند كرد و تا به شاخ وبرگ نارون چشم اش افتاد ، قباي ناز آن مھوش ، مدھوش اش كرد و وقتي به ھوش آمد و آن بالا بلند را بر بالین اش
ديد و چنگ و چغانه بر دست اش ، آھسته و رنجور چنین گفت :
" تو شیريني و اما، وقتي كه زخمه بر ساز مي زني كارِ ھزار فرھاد مي كني. ماھھا بود كه مونسم طبیعت بود و كار و بارم انتظار و اماديدنت ھمان
و اسیرِ كمانِ ابروي تو گشتن ھمان . من در چاه زنخدان سوگلي ام "بیرچك" اسیر بودم و چاره ھم اگر مي جستم الآن بیچاره اي بیش نیستم . آمده
بودم كه نغمه و الحان بیاموزم و اما اكنون ، ھرچه در دل بود پاك فراموش كرده ام . "
شیرين خنديد و گفت :
" من اگر مدھوش نیز كنم دواي آن زخمي نیستم كه خود بر دلھا مي زنم . نگار عیاري ديگرم و يارمن كارش خطر است و عشق اش، رزمي نابرابر. او
آھنگ شكارھاي ناب دارد و ھیچ سفره اي را بي نان و خورشت نمي خواھد. .. اما آن سازي كه تو داري خود مرغي خوش الحان است و چون بر سینه
اش گرفتي و تقه بر مضرابش دادي، نواي آن ترنم گر قلب بیقرارت خواھد شد و صداي تو ھمان اعجازي را خواھد كرد كه روزي آواي جوانشیر را صیقل
مي داد."






پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)