دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: کتاب "ناگفته های درمانی سفر حضرت آیت الله سیستانی و بحران نجف "

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #9
    یار همراه
    نوشته ها
    1,610
    ارسال تشکر
    4,020
    دریافت تشکر: 6,802
    قدرت امتیاز دهی
    8988
    Array
    312's: جدید84

    پیش فرض پاسخ : کتاب "ناگفته های درمانی سفر حضرت آیت الله سیستانی و بحران نجف "

    سفر درمانی حضرت آيت‌الله سيستانی؛ بازگشت به عراق و حل بحران نجف - بخش پایانی







    در فرودگاه کويت
    ساعت يک و ده دقيقة بامداد روز چهارشنبه 25 آگوست 2004م. (4 شهريور 1383ش.) هواپيمای خطوط هوايی بريتانيا از فرودگاه هيثروی لندن به سوی کويت پرواز کرد. چنان که گذشت، به دليل نبودن بليت در قسمت مسافران عادی، چهار فقره بليت برای قسمت درجة يک گرفته بوديم. چينش صندلی‌های بخش درجة يک در هواپيماهای اين شرکت بدين گونه است که هر صندلی با نيم متر فاصله از ديگر صندلی‌ها، جای مستقلی دارد. آيت‌الله در صندلی جلو و ما سه نفر تقريباً اطراف ايشان نشستيم.در اثنای پرواز، سيد محمدرضا برگة کوچکی که چند ماده را به شکلی نامرتب در آن نوشته بود، به من داد و گفت: اين‌ها طرح‌های اوليه برای حل بحران است، مطالعه‌شان کن و قبل از آن که به آيت‌الله بدهم، نظرت را به من بگو. تعبير خودش اين بود: «نظرت در مورد اين سياه‌مشق‌ها چيست؟».برگه را چند بار به‌دقت خواندم، پنج ماده از مهم‌ترين موادی که بعداً اعلام گرديد، در آن ديده می‌شد.حقيقت اين است که از نگاه معيارهای سياسی، آن برگه مضمونی کاملاً جاافتاده داشت؛ و به گونه‌ای که بعداً خواهم گفت، توانست راه برون‌رفت مورد قبول همة طرف‌ها را آماده کند. هنگامی که با يکی از رهبران جنبش‌های اسلامی لبنان پيرامون آن سياه‌مشق‌ها صحبت کردم، گفت: آيا شما چيزهايی را که توانست در هنگام ناکامی همة طرف‌های ماجرا، زمينة پيروزی و موفقيتی تاريخی را فراهم آورد، سياه‌مشق می‌ناميد؟به سيد محمدرضا گفتم که اين‌ها مطالب خوبی است و به‌خصوص با توجه به اين که راه حلی از جانب مرجعيت برای برون‌رفت از بحران است، فکر نمی‌کنم هيچ يک از گروه‌ها آن را رد کند.قرار بر اين بود که به محض رسيدن به کويت، از طريق شبکه‌های العربيه و الجزيره خبر رسيدن قريب‌الوقوع آيت‌الله به نجف را اعلام کنم و از مردم عراق بخواهم که برای همراهی با ايشان تا نجف آماده باشند. ياری خواستن از توده‌های مؤمن تنها وسيله برای اين است که همگان متوجه مسئوليت خود شوند و جدی بودن مرجعيت و تصميم قاطع وی برای پايان دادن به بحران به اثبات برسد. مرجعيت نه لشکر و سپاهی دارد و نه نيروهای سازمان‌يافته‌ای، اما در دل و ضمير و وجدان مردم زندگی می‌کند؛ بنابراين بايد روی حضور آنان و سرازير شدنشان به خيابان حساب کرد؛ و اين محاسبه به چه موفقيت‌هايی که دست نيافت.آيت‌الله در طول پرواز هرگز نخوابيد و همواره سرگرم انديشه و تأمل و نيايش بود و سيد محمدرضا گاه و بيگاه برای طرح‌های يادشده سراغ ايشان می‌رفت.هواپيما ساعت هشت و بيست و پنج دقيقة صبح در فرودگاه کويت به زمين نشست و ما به سوی سالن تشريفات راهی شديم. شيخ ناصر محمد الاحمد الجابر الصباح وزير دربار پادشاهی کويت و سرلشکر بازنشسته عبدالحميد الحجی استاندار «حولّی» به پيشواز آيت‌الله آمده بودند. حدود چهل و پنج دقيقه نشستيم تا چمدان‌ها را بياورند و به خودرويی ببرند که آماده بود تا ما را به مرز کويت و عراق ببرد.در سالن تشريفات فرودگاه کويت خود را به کناری کشاندم و با شبکه‌های الجزيره و العربيه تماس گرفتم و از آن‌ها خواستم که در بخش‌های خبری در حال پخش خود، اين خبر فوری را انتشار دهند. چون از يک سو بحران به اوج خود رسيده بود، و از سوی ديگر ما هم از رسانه‌های خبری دور بوديم، تماس ما باعث تعجبشان شد و بلافاصله به خواستة ما جواب مثبت دادند.تا آن جا که به ياد می‌آورم مفاد سخنان من برای آن دو شبکه اين بود:«حضرت آيت‌الله سيستانی دام ظله که برای رهايی نجفِ رنجديده آمده‌اند، تا چند ساعت بعد در خاک ميهن هستند. تا ساعاتی ديگر حضرت آيت‌الله به عراق عزيز خواهند رسيد؛ بنابراين، از همة عراقی‌ها دعوت می‌کنيم، از فرزندان راستين مرجعيت دعوت می‌کنيم که برای رفتن تا نجف اشرف به رهبری مرجع خويش آماده باشند.بايد از همه جا سرازير شوند؛ از بغداد و حلّه و کربلا، از بصره و ديوانيه و العماره و کوت، از کرکوک و موصل و بعقوبه.ای سيد و مولای من، ای ابوالحسن، ای امير مؤمنان و سرور اوصيا، عذر ما را بپذير که آستان مزار مقدس تو را آلوده کردند و حرمت تو را زير پا نهادند. ای مولا، ما حتی با پيکر قطعه‌قطعة خويش به سوی تو خواهيم شتافت تا نشانه‌های درد را از چهرة تو بزداييم. گنبد حرم پاک تو برای سر سودن بر آسمان و رقابت با خورشيد هماره برفراز باد. نجف اشرف هماره کانون علم و نور و سربلندی باد، قبله‌گاه تمدن و جايی برای پرورش انسان‌هايی بی‌مانند».مجری خبر از من پرسيد: در حال حاضر شما کجا هستيد، و از کجا صحبت می‌کنيد؛ از لبنان؟ گفتم: از لبنان صحبت نمی‌کنم و نمی‌خواهم مکانی را که در آن هستيم فاش کنم، ولی می‌خواهم اين را بگويم که آيت‌الله تا ساعات اندکی بعد، در خاک وطن خواهند بود.دغدغه‌های امنيتی هر لحظه بر ما فشار می‌آورد؛ لذا سخنی از کويت به ميان نياوردم. قبلاً هم گفتم که همين نگرانی‌ها يکی از دلايلی بود که ما را به انتخاب گزينة کويت آن هم بدون استقبال رسمی و مردمی وادار کرد.با اين که کويتی‌ها طبق خواستة ما خودرويی را که پيش‌تر از آن‌ها تقاضا کرده بوديم به فرودگاه بياورند، حاضر کرده بودند، اما شيخ ناصر محمد الاحمد الجابر الصباح از آيت‌الله خواست که چون حفظ امنيت جزئی از مسئوليت‌های آن‌ها است، در ميان کاروان خودروهايی که آماده شده بود، ماشين مخصوصی را برای رفتن تا مرز عراق انتخاب کنند. آيت‌الله هم پذيرفتند.ساعت نه و بيست و پنج دقيقة صبح با پوشش امنيتی گسترده‌ای فرودگاه کويت را به مقصد مرز ترک کرديم. در راه تماس‌های فراوانی مبنی بر ميزان جدی بودن ما در فراخوان توده‌های عراقی به سوی نجف با من گرفته شد، و من بر آن تأکيد می‌کردم. ساعت يازده به گذرگاه العبدلی در مرز رسيديم و جناب سيد علی عبدالحکيم الصافی وکيل آيت‌الله در شهر بصره همراه گروهی از مؤمنين به استقبال آمده بود. حدود ربع ساعت استراحت کرديم و از آن‌جا رهسپار بصره شديم.
    آيت‌الله سيستانی در بصره
    کاروان آيت‌الله حدود ساعت دوازده ظهر به بصره رسيد و به طرف منزل آقای صافی رفتيم.در راه منزل، خيابان‌های شهر بزرگ بصره، ناهموار و فرسوده به نظر رسيد. شهر صبوری که بازگشتش به دوران درد و رنج بر آن گران می‌آيد، شهری آراسته به رايحة تاريخ، شهر نخل‌های سرفرازی که سربلندی و بزرگی خود را از آن وام می‌گيرند، شهر شهيدان و مجاهدان، شهری که به نظرم بال‌شکسته آمد، آيا اين همان شهری نيست که بر دريايی از نفت خفته است؛ پس چرا اشک‌های درد و بينوايی از چشمانش سرازير شده است و آواز شوربختی از محله‌ها و کوچه‌هايش بلند است؟رحمت بر آن شاعری که گفت:چونان شتر بيابان‌پيمايی که آب بر پشتش نهاده‌اند، و تشنگی او را از پای درمی‌آورد.خدا با شما باد ای هموطنان پاک‌نهاد بصری ما.به خانة آقای صافی رسيديم، و چون خبر پخش شده بود و رسانه‌های مختلف اعلام کرده بودند که آيت‌الله از راه کويت وارد بصره شده‌اند، و کاروان ايشان را در خيابان‌های بصره ديده‌اند، مردم مؤمن به سوی منزل ايشان سرازير شدند؛ به گونه‌ای که آن خانة بزرگ ديگر جايی برای چهره‌های مردمی و سياسی و سران قبايل و روحانيون نداشت.اتاقی برای آيت‌الله در نظر گرفته شد و همة اتاق‌های ديگر لبريز از مردم بود. دکتر مجيد که نياز به استراحت داشت، با يکی از دوستان به خانه‌ای ديگر رفت و من و سيد محمدرضا با آيت‌الله مانديم.در تماس‌هايی پی‌درپی، رسانه‌های خبری و شخصيت‌های سياسی از موضع ما جويا می‌شدند و مؤمنان و نمايندگان آيت‌الله در بارة حرکت به سوی نجف و زمان آن می‌پرسيدند. تا آن جا که به ياد دارم، از کسانی که تماس گرفت سيد عمار حکيم بود که از من پيرامون جدی بودن موضوع اعلام بسيج به سوی نجف و آمادگی‌های امنيتی که برای حفاظت از جان آيت‌الله به عمل آورده‌ايم، پرسيد، که گفتم: اعلام حرکت عمومی به سمت نجف درست است، پيروان مرجعيت خود از آيت‌الله پشتيبانی خواهد کرد و خداوند خود حافظ است. گفت: جناب والد ـ منظورش سيد عبدالعزيز حکيم (رحمه الله) بود ـ نگران هستند؛ بايد صدها جوان برای حفاظت از آيت‌الله همراه ايشان باشند.دکتر قاسم داوود، وزير وقت امنيت ملی از بغداد تماس گرفت و اطلاع داد که راهی بصره است و شب خواهد رسيد. يک هيأت دولتی شامل وائل عبداللطيف و هيأتی از سوی کنگرة موقت ملی به رياست سيد حسين سيد هادی صدر نيز با او خواهند بود. وی تقاضای ديدار با آيت‌الله را داشت. از حضور آنان استقبال کرديم.سه ساعت پس از رسيدن آيت‌الله به منزل آقای صافی، هزاران تن از مردم مؤمن بر گرد خانه اجتماع کردند و به رغم گرمای هوا و خورشيد سوزان، نپذيرفتند که آن جا را ترک کنند. صدای مردمی که تکبير می‌گفتند و لااله‌الاالله سر می‌دادند و برای اين که آيت‌الله به‌سلامت بازگشته است خدا را شکر می‌کردند، به گوش ما می‌رسيد. حضرت آيت‌الله، به وکيل خود آقای صافی مأموريت داد که نزد مردم برود و سلام و تحيت و دعای خير ايشان را به مردم برساند و از آنان تقاضا کند که به دليل گرمای شديد، به خانه‌های خود برگردند و بگويد که ايشان رأس ساعت هفت صبح فردا رهسپار نجف اشرف خواهند شد.آقای صافی بيرون رفت و برای مردمی که اجتماع کرده بودند، سخنرانی کرد و پيام آيت‌الله را به ايشان رساند، با اين حال، محبت جوشان مردم فراتر از اين خواسته‌ها بود، به گونه‌ای که تا پاسی از شب پيرامون خانه ماندند.به دنبال تماس‌های بسياری از سوی اين و آن که جويای برنامة فردا بودند، قرار بر اين شد که از طريق رسانه‌ها پيامی به مردم داده شود. من چند نکته را يادآور شدم، و از جمله گفتم:«حضرت آيت‌الله ساعت هفت صبح فردا به سوی نجف حرکت خواهند کرد. به مؤمنان اعلام می‌کنيم که هر کس تمايل دارد به کاروان معظم‌له بپيوندد، همراه شود». و تصريح کردم: «فراخوان به شرکت در راهپيمايی يک حکم شرعی نيست، بلکه هر که می‌خواهد همراه ايشان باشد، همراه شود». شب، در برنامة خبری شبکة العربيه حضور يافتم و پس از آن که در بارة راهپيمايی فردا به سوی نجف برای نجات آن شهر سخن گفتم، اعلام کردم که راه‌حل خود برای برون‌رفت از بحران را در آستانة شهر نجف مطرح خواهيم کرد، خانم مجری اين پرسش عجيب را عنوان کرد که: چرا همين امروز مستقيماً به نجف نرفتيد؟ بعضی‌ها می‌گويند شما منتظر مانديد تا امشب مسأله به شکل نظامی حل و فصل شود! حقيقت اين است که سؤال‌های تهمت‌آميزی از اين دست، کاملاً دور از واقعيت است، لذا بدون هيچ درنگی پاسخ دادم: حضرت آيت‌الله پيرمردی در حدود هفتاد و پنج ساله هستند، در همين روزها برای عمل قلب از عراق خارج شده‌اند، دورة ضروری نقاهت را سپری کرده‌اند، بيست و چهار ساعت است که نخوابيده‌اند، و تمام اين مدت را در زمين و آسمان در حال سفر بوده‌اند، نياز وافری به استراحت دارند، رفتن از بصره تا نجف هم سفر خسته‌کننده‌ای است که در بهترين شرايط بيش از هشت ساعت طول می‌کشد؛ آن وقت، شما همة اين مسائل را ناديده می‌گيريد و به طرح تهمت‌هايی واهی و غيرمنطقی می‌پردازيد!
    نمايندگان دولت عراق در محضر آيت‌الله
    حدود ساعت نه شب فرستادگان دولت و هيأت اعزامی کنگرة موقت ملی، شامل دکتر قاسم داوود، دکتر وائل عبداللطيف و سيد حسين صدر آمدند و با آيت‌الله جلسه گذاشتند. پس از اطمينان از سلامت معظم‌له، گفت‌وگو پيرامون بحران جاری نجف آغاز شد. دکتر قاسم داوود جزئيات مسأله و تلاش‌هايی را که به ناکامی انجاميده است تشريح کرد و گفت که سيد مقتدی آنان را وادار کرده است که برای خاتمه دادن به بحران متوسل به نيروی نظامی بشوند. دکتر وائل عبداللطيف و سيد حسين صدر نيز هر از چندی، وارد بحث می‌شدند. آن گاه دکتر قاسم داوود، دو مطلب را از آيت‌الله درخواست کرد:خواستة اول: اين که دو روز بيشتر در بصره بمانند، تا دولت بحران نجف را فرو بنشاند.خواستة دوم: راهپيمايی به مقصد نجف لغو شود؛ زيرا اين کار ناآرامی گسترده‌ای به وجود خواهد آورد و اطلاعات ما حاکی از آن است که مردم از همين الآن راهی نجف شده‌اند، و شايد گروه‌هايی با اهداف از پيش از تعيين‌شده فضا را متشنّج کنند، در اين صورت، ما دوباره به نقطة صفر باز خواهيم گشت.آيت‌الله فرمودند: من طبق برنامة اعلام‌شده، فردا به سوی نجف خواهم رفت، و پيشنهادی برای حل بحران دارم که به محض ورود به نجف آن را اعلام خواهم کرد. آن گاه به پسرشان آقای سيد محمدرضا اشاره کردند که مواد طرح را برای آنان توضيح دهد.سيد محمدرضا زمينه‌های بحران از ديدگاه مرجعيت و تماس‌هايی را که در لندن برای مهار بحران می‌گرفتيم برای آنان تشريح کرد و ويژگی‌های تاريخی و دينی نجف را يادآور شد و اعلام کرد که مرجعيت به هر قيمتی، مصمم است به به نجف برود تا جلو اين اتفاقات را بگيرد. وی هم‌چنين مواد پنجگانة طرح را به اطلاع آنان رساند.دکتر قاسم يادآور شد که اين طرح هر چند نکته‌های مثبت بسياری دارد، اما بايد در اولويت‌های آن بازنگری شود. ما اصلاً به طرف ديگر مخاصمه اطمينان نداريم و فکر می‌کنيم که خود را ملزم به اين توافق ندانند و اين طرح موفق نشود، و بيم داريم که تمام تلاش‌های گذشتة ما به هدر رود و ما به جايگاه يک ماه پيش خود برگرديم.آيت‌الله سيستانی مدظله از وی پرسيد: به نظر شما، شانس موفقيت اين طرح چقدر است؟دکتر قاسم جواب داد: فکر می‌کنم شانس موفقين آن از پنج درصد بيشتر نباشد.آيت‌الله فرمود: بنابراين، من می‌خواهم بر اساس همين پنج‌درصد عمل کنم. مادامی که حتی پنج درصد هم اين احتمال برود که بتوان شهر نجف را نجات داد و بحران را از راه مسالمت‌آميز حل کرد، وظيفة من ايجاب می‌کند که اين احتمال را عملی کنم.در برابر پافشاری منطقی مرجعيت، کفة مذاکرات به سوی مهلت دادن برای راه‌حل مسالمت‌آميز و ابتکار عملی که در پيش است، سنگينی کرد و دکتر قاسم با دقتی بيشتر به مطالعة مواد پنجگانه پرداخت و در اولويت‌بندی آن وارد بحث شد که ما بعضی را پذيرفتيم و در اجرای برخی با وی مخالفت کرديم. سرانجام توافق حاصل شد که دولت عراق، به احترام تشريف‌فرمايی آيت‌الله و به منظور باز کردن عرصه برای ابتکار عمل مرجعيت در حل مسالمت‌آميز بحران، به محض ورود ايشان به نجف، يا از ساعت سه بعدازظهر فردا به مدت بيست و چهار ساعت، در آن شهر اعلام آتش‌بس کند.از آن جا که تا آمدن نمايندگان دولت، از هر اظهار نظری خودداری کرده بوديم، سرانجام برای گفت‌وگو با روزنامه‌نگاران پيرامون منزل آقای صافی بيرون آمدم و نتيجة مذاکرات را به اطلاع آنان رساندم و طرح پيشنهادی مرجعيت را که بر پاية آن به حل بحران خواهيم پرداخت، اعلام کردم و مواد پنجگانه را برايشان خواندم و تأکيد کردم که کماکان، زمان حرکت همان ساعت هفت صبح فردا است و به توده‌های هوادار پيام دادم که پيوستن به کاروان آيت‌الله الزامی نيست، بلکه بستگی به تمايل خودشان در همراهی با معظم‌له دارد و از آنان خواهش کردم که در آستانة دروازه‌های نجف منتظر بمانند و بدون آن که وارد شهر شوند، گوش به پيام‌ها و رهنمودهای دفتر آيت‌الله داشته باشند.خانة آقای صافی تا پاسی از شب، همچون کندوی ناآرام زنبوران عسل، سرشار از مهمان‌های بازديدکننده بود، تماس‌ها قطع نمی‌شد، خبرنگاران جلو منزل اجتماع کرده، و مردم مؤمنی که بعدازظهر خود را از استان‌های همجوار به بصره رسانده بودند، گرداگرد خانه را گرفته بودند.در ساعت‌های پايانی شب، برای آسودن از خستگی روزی طاقت‌فرسا، به استراحت پناه برديم. اتاقی که برای شخص آيت‌الله در نظر گرفته شده بود، تنها فضايی بود که می‌توانستيم در آن بخوابيم؛ جايی که عملاً من و سيد محمدرضا را در کنار آيت‌الله قرار داد و تا صبح در آن خوابيديم.پيش از خواب، و در حالی که سيد محمدرضا هنوز در بيرون اتاق مشغول کار بود، آيت‌الله مرا به نزد خود فرا خواند و از من پرسيد: ما مصمم هستيم که فردا روانه شويم، و در حد توان می‌کوشيم که بحران را فيصله دهيم، اما اگر موفق نشديم چه کنيم؟ راه جايگزين چيست؟ پاسخ دادم: قربان، هر چه تا کنون انجام داده‌ايد، از بازگشت به عراق در اين اوضاع و با اين روش، همه خارج از روية سنتی و معمول است. آن چه شما را به اين کار واداشته تکليف شرعی و مسئوليت تاريخی شما است، و همان طور که فرموديد، برای حل مسالمت‌آميز بحران، همة طرف‌ها را تحت فشار قرار خواهيم داد، اما حقيقت اين است که تا کنون در صورت ناکامی اين تلاش‌ها هيچ تصور مشخصی ندارم و بايد در هر شرايطی مطابق اقتضای آن عمل کنيم. در هر حال، من اطمينان دارم که خداوند شما را پيروز خواهد کرد.از ژرفای دل، سنگينی مسئوليتی تاريخی را که بر شانه‌های آيت‌الله نهاده شده و بار اندوهی را که در سينه‌اش نشسته است، احساس می‌کردم. فرزندانش در شريف‌ترين مکان و مقدس‌ترين حرم عراق بی هيچ توجيهی کشته می‌شوند، دود فتنه از اتاق‌های مدارس و مناره‌های مساجد و حلقه‌های درس حوزه‌ای که وی ميراث‌دار رهبری آن است، به آسمان می‌رود، همه به او پناه آورده‌اند و بر او تکيه می‌کنند. کسی که آوازه‌اش دنيا را فرا گرفته و ديدگان مردم را به سويش کشانده است، خود اما در اين دنيای گذرا، بی‌بهره از يک وجب خاک، خانه در دل‌های مؤمنان دارد و تاريخ بر گرد عبای کهنه و عمامة سياه و عصايی که بدان تکيه دارد، طواف می‌کند و سر فرود می‌آورد.
    حرکت از بصره به سوی نجف
    بامداد روز پنجشنبه 26 آگوست 2004م. (5 شهريور 1383ش.)، مردم در انتظار روانه شدن کاروان آيت‌الله پيرامون منزل آقای صافی جمع شدند. يکی از برادران پيشنهاد کرد که به منظور پوشش امنيتی لازم، آيت‌الله چند ساعت پيش از حرکت کاروان، بصره را ترک کنند، ولی سيد محمدرضا اظهار داشت: آقا اين را قبول نمی‌کنند، ما مردم را عادت نداده‌ايم که جز با راستی و صداقت با آنان رفتار کنيم، ما بايد خودمان در صحنه باشيم؛ لذا پيشنهاد اين گونه اصلاح شد که آقای صافی با کاروان خودروها روانه شود، و مردم در پی او راه بيفتند، آن گاه ماشين آيت‌الله حرکت کند، و بدين سان، بين پوشش امنيتی لازم و بين تمايل برای حضور در ميان مردم جمع شود. با اين امر موافقت شد.برادر ابواحمد الراشد، استاندار وقت بصره تعدادی خودروی هم‌شکل، با شيشه‌های سياه آماده کرده بود تا کاروان آيت‌الله از آن استفاده کند. آقای صافی حدود ساعت هفت و نيم همراه تعدادی از اين ماشين‌ها راه افتاد، و مردم به گمان اين که آيت‌الله با وی در يکی از آن خودروها نشسته است، به دنبال آن روانه شدند. راهپيمايی با حضور صدها ماشين از بصره آغاز شد.نيم ساعت بعد، خودرو آيت‌الله که شخص ابواحمد الراشد رانندگی آن را بر عهده داشت، حرکت کرد. من در صندلی جلو نشستم و آيت‌الله در صندلی عقب و سيد محمدرضا در کنار ايشان. دو محافظ نيز در قسمت عقب ماشين جای گرفنند و از پيش و پس آن نيز، خودروهايی هم‌شکل که استاندار بصره فراهم کرده بود، روان شدند.خودروهای آيت‌الله به کاروان پيوست و ما بی آن که کسی بداند که آيت‌الله در يکی از همين خودروها است، در ميان صدها ماشين قرار گرفتيم. همه گمان می‌کردند که ايشان در پياپيش کاروان هستند.بايد بگويم که هر لحظه منتظر يک حادثة امنيتی بوديم؛ زيرا مسير و زمان حرکت از ديروز معلوم بود؛ بنابراين، هم انفجار خودروها و هم حملة مستقيم ممکن است، و با توجه به اين که تحرک اخير مرجعيت کسان بسياری را برانگيخته است، دشمنان آن نيز بسيارند.پيش از حرکت، من شخصاً غسل با توکل بر خدا، شهادت کردم. آخر هر چيزی امکان داشت، وقتی گزينة ما برای رفتن به نجف راه زمينی بود، يعنی خطر در اطراف ما خيمه زده است.کاروان شکوهی ويژه داشت. خودروهايی با اندازه‌های مختلف، انباشته از مردم بود، شعارها و سرودهای محلی و آوای پايکوبی آنان به آسمان می‌رفت. توده‌ها، يکان يکان و گروه و گروه، با پرچم‌های رنگارنگ حسينی بيرون آمده بودند. از هر منطقه‌ای که عبور می‌کرديم، اهالی آن جا برای استقبال از کاروان آيت‌الله بيرون می‌آمدند و نقل و شکلات نثار آن می‌کردند و به آن می‌پيوستند.در برخی از مناطق، احساسات به جوش آمدة مردم چنان بود که آتش درون ما را که در ماشين نشسته بوديم برمی‌انگيخت و سرشک از ديده‌هامان روان می‌شد.آن چه ديديم، وصف‌ناشدنی است؛ به عنوان نمونه يادم می‌آيد که در استان سماوه، مردم بدون آن که بدانند آيت‌الله در کدام خودرو نشسته، و با اين گمان که ايشان در پيشاپيش ديگران است، برای تبرّک، خود را روی سقف و اين سو و آن سوی ماشين می‌انداختند؛ به گونه‌ای آن خودرو و به دنبال آن، ماشين ما از حرکت باز ايستاد. برخی به سر و سينة خود می‌زدند، برخی شيون سر می‌دادند، اشک‌های شادی، که گويا از چشمه‌های دل مردم سرازير شده بود، صادقانه بر گونه‌ها می‌غلتيد. فريادهای مردم پهنة آسمان را می‌دريد: «سيد علی، ما همه با تو هستيم!»، «تاج سر ما تويی، سيد علی سيستانی!». در سماوه مردم شعار می‌دادند: «سيد علی، تمامی سماويان با تواَند!».کاروان در همة شهرهای مسير، راه خود را به‌دشواری می‌گشود. قرار بود آيت‌الله در ستان ناصريه استراحت کند، اما از آن جا که پياده کردن اين برنامه سبب می‌شد که ديروقت به نجف برسيم، از آن صرف نظر شد.از بدشانسی‌های اين سفر، اين بودکه خودرو ما در بين راه، دچار نقص فنی شد و دقيقاً در صد و سی و نه کيلومتری شهر بصره، از حرکت باز ايستاد؛ جايی معروف به «سه راهی حقول ضبّه» که از طرف راست به ناصريه و از سمت چپ به بطحاء می‌رفت. جوانان محافظ برای برطرف کردن مشکل، بلافاصله با اين و آن تماس گرفتند و خودرويی مشابه در کنار ما ايستاد، از ماشين پياده شديم و آيت‌الله را هم پياده کرديم و در آن خودرو نشانديم. اين کار در وسط ده‌ها ماشين انجام شد، و مردمی که نزديک ماشين بودند، برای يک لحظه آيت‌الله را ديدند و صدای صلوات و تکبيرشان بلند شد.در بين راه روزنامه‌نگاران با من تماس گرفتند، و من چند پيام به عراقيانی که از هر سو به طرف نجف راه افتاده بودند، دادم و به آنان يادآور شدم که برای استقبال از کاروان آيت‌الله در آستانة شهر نجف بمانند و تا صدور پيام‌های آينده، وارد نجف نشوند.باری، به دليل ضيق وقت و رعايت مسائل امنيتی، تصميم گرفتيم از ديوانيه عبور نکنيم؛ بنابراين، راه غمّاس را در پيش گرفتيم، و زمانی که به تقاطع ديوانيه و غماس رسيديم، از ديدن هزاران نفر از اهالی ديوانيه که پس از شنيدن خبر تغيير مسير، به بيرون شهر آمده بودند، غافلگير شديم. در بين راه، و تحت تأثير صحنه‌هايی که مشاهده می‌کردم، اشک‌هايم در سکوت سرازير بود
    [1]. چندی بعد از زبان آيت‌الله شنيدم که ايشان نيز متأثر از احساسات و عواطف صادقانة مردم، گريه می‌کرده است.محافظانی که در قسمت عقب خودرو بودند، از بيم اين که مبادا آيت‌الله شناخته شود، و مشکلی در حرکت ما پيش آيد، گاه می‌خواستند تکه‌ای پارچه بر پنجرة سياهی که آيت‌الله کنار آن نشسته بود، بيندازند، اما از آن‌ها خواستم که پارچه را بردارند؛ زيرا دوست داشتم آيت‌الله مراتب پاکی و وفاداری ملتش را مشاهده کند، اين‌ها فرزندان و برادران او هستند، بينوايانی که او همواره به آنان عشق می‌ورزد، رنج‌های آنان را بر دوش می‌کشد، از اندوه آنان غمگين می‌شود، و از سر پارسايی و همياری، خود نيز همانند آنان زندگی می‌کند. اصرار داشتم که خود با چشم خويشتن، اين ملت بشکوه، و همراهی‌اش با مرجعيت را ببيند و ملاحظه کند که آنان به رغم کينة حسودان، و فريبکاری حقه‌بازان و تهمت‌های منافقان، دل در کمند او بسته‌اند.اين نيک‌مردان فرزندان مرجعيت هستند، انسان‌هايی پاکدل که انديشه و رفتارشان، با تاريکخانه‌های سياست و دالان‌های پليدش بسی فاصله دارد؛ زهی بر آنان؛ و ازآن سو، اف بر دنياداران و قلم‌های مزدورشان که پيوسته زهری کشنده از آن می‌تراود و سرانجام خود آنان را به نابودی می‌کشاند.آنان کجا و احساسات صادقانة اين مردم کجا؟ گزافه‌گويی‌های پوچ آنان کجا و عواطف جوشان اينان کجا؟ آن جا بود که دريافتم اين دو گروه هر يک در وادی خود سير می‌کنند. عامل پيوند اين مردمان با مرجعيت را بايد در صداقت و ديانت و دردهای مشترکشان جست‌وجو کرد و سبب جدايی آنان را در فريب و دروغ و مصلحت‌های دنيايی‌شان ديد.در راه فهميديم که ده‌ها هزار تن از مردم کربلا و شهرهای اطراف آن در منطقة خان النص، حدود سی و پنج کيلومتری نجف گرد آمده‌اند و در انتظار دستور مرجعيت هستند.نيز فهميديم که از محلی ناشناس خمپاره‌هايی پرتاب شده و به مسجد کوفه اصابت کرده و تعدادی کشته و زخمی بر جای گذاشته است؛ حادثه‌ای که فضای خوشبينانه را به سوی بحرانی شديد پيش می‌برد.غافلگيری بيشتر در شهر ابوصخير، نزديک‌ترين منطقه به نجف بود که صدها هزار تن از مردم و تعداد بی‌شماری خودرو برای استقبال از آقا در آن جا گرد آمده بودند. صحنة اثرگذاری در برابر ما قرار داشت، اتوبوس‌ها، کاميون‌های بزرگ و کوچک و خودروهای سواری آکنده از مردم بود، پياده‌ها کران تا کران مسير را انباشته بودند. اين منطقه دروازة جنوبی شهر نجف است؛ بنابراين، مردم استان‌های جنوبی برای پيوستن به کاروان آيت‌الله در آن جا اجتماع کرده بودند و شعرهای محلی‌شان شور و عزت آنان را بازتاب می‌داد.خبرگزاری‌های جهانی جمعيت گردآمده پيرامون نجف را حدود سه ميليون تن برآورد کردند!! با اين حال، اما سکوت خبری هدفمندی بر سفر از بصره تا نجف سايه انداخته بود.

    آيت‌الله در شهر نجف

    ساعت سه عصر به آستانة شهر نجف اشرف رسيديم، هر چه به شهر نزديک‌تر می‌شديم، امواج مردم بيشتر می‌شد و فرياد توده‌ها به اوج می‌رسيد. آن چه می‌نويسم مشاهدات من فقط در آستانة دروازة جنوبی نجف است، نجف اما از هر طرف، خواه از جانب کوفه و خواه از جانب کربلا، با سيل خروشانی از مردم محاصره شده بود.در آستانة جنوبی شهر، پليس عراق و فرمانده آن در شهر نجف، راه ورود به شهر را با موانع فلزی و ده‌ها خودرو پليس بسته بودند. هنگامی که به نخستين مانع رسيديم و مطمئن شدند که خودرو آيت‌الله همين است، راه را برای ما باز کردند و پشت سر ما آن را بستند و ما را تا داخل شهر همراهی کردند.قرار گذاشته بوديم که به خانة شيخ محمد حسن انصاری واقع در منطقة السعد برويم و تماس‌های خود را از آن جا شروع کنيم. مستقيماً به آن جا رفتيم، و به محض ورود، منزل پر از گروه‌هايی شد که علی رغم فضای بحرانی حاکم بر شهر، در انتظار رسيدن آقا بودند.وقتی به منزل رسيديم، فهميديم ميان مردمی که از طرف ابوصخير به سوی نجف آمده بودند و پليس درگيری‌های شديدی رخ داده و به تيراندازی انجاميده و اوضاع واقعاً خطرناک است. پليس در تماسی از ما خواست با صدور پيامی، مردم را به آرامش و خويشتنداری فرا بخوانيم؛ زيرا نمی‌تواند به آنان اجازه دهد که در اين شرايط حسای وارد شهر شوند. گروهی از برادران به رياست سيد محمدرضا غريفی برای فيصله دادن درگيری ميان مردم و پليس روانه شدند تا از طريق بلندگو مردم را به شکيبايی و آرامش تا پايان مذاکرات و لحظة اعلام نتايج دعوت کنند. تيراندازی گسترده‌ای جريان داشت، مردم در سرگردانی به سر می‌بردند و پليس استفاده از سلاح را شروع کرده بود. هيچ کس حرف ما را نمی‌شنيد، بعداً فهميديم که پليس رفتار بسيار خشونت‌آميزی با مردم داشته، و در آن درگيری‌های غيرمنطقی شمار زيادی از مردم به شهادت رسيده‌اند. نمی‌دانم نيروهای انتظامی با چه توجيهی به روی مردم آتش گشوده‌اند؟ چه کسی به آنان اين اجازه را داده است؟ و چرا جان و کرامت انسان‌ها را ناچيز شمرده‌اند؟دفتر آيت‌الله با صدور بيانيه‌ای، ضمن محکوم کردن اين حملات، با خانواده‌های شهدا و مجروحان ابراز همدردی کرد. متن بيانيه چنين است:

    بسم الله الرحمن الرحيم
    حضرت آيت‌الله سيستانی دام ظله از همة مؤمنين عزيزی که همزمان با مراجعت ايشان از سفر درمانی خارج از کشور، رنج سفر به نجف را به جان خريدند، تشکر می‌کنند و تلاش‌های گستردة آنان در راه نجات آن شهر مقدس و پاسداری از حرمت آن را ارج می‌نهند.معظم‌له هم‌چنين اندوه عميق و تأسف فراوان خود را از اين که گروهی از راهيان نجف در معرض تيراندازی قرار گرفته، و شماری از بيگناهان شهيد و زخمی شده‌اند، ابراز می‌دارند و از دستگاه‌های ذی‌ربط می‌خواهند که برای شناسايی و مجازات عاملان اين تقصير، تحقيقات لازم را به عمل آورند.از خداوند متعال مسألت داريم که با ايجاد امنيت و آرامش، بر همة مناطق عراق عزيز منت گذارد و ملت عراق را از هر بدی و ناپسندی دور دارد. انه سميع مجيب
    10 رجب 1425 هـدفتر آيت‌الله سيستانی (مد ظله)نجف اشرف
    (بنگريد به: پيوست شمارة 19)
    چندی بعد، حضرت آيت‌الله درخواست کردند که پيرامون اين تجاوزگری‌های ظالمانه پرونده‌ای گشوده شود، و حدود يک هفته پس از فروکش کردن بحران، که به ديدار دکتر اياد علاوی نخست‌وزير وقت عراق رفتم، شخصاً مأمور شدم که اين درخواست را به اطلاع وی برسانم. اخيراً به سندی از سوی وزارت کشور خطاب به فرمانده پليس نجف دست يافتم که به آن ملاقات و دو خواستة مرجعيت اشاره دارد؛ يکی از آن دو، درخواست به جريان انداختن پروندة يادشده است. متن سند چنين است:

    بسم الله الرحمن الرحيم
    وزارت کشوردفتر نمايندة وزارت در امور پليس(نجف ـ کربلا)شماره: 19832تاريخ: 23/9/2004به شخص فرمانده پليس نجفموضوع: گزارش جلسهجلسه‌ای با حضور جناب نخست‌وزير و آقای حامد الخفاف نمايندة آيت‌الله سيد علی سيستانی در لبنان برگزار شد و موضوعات زير مورد بررسی قرار گرفت:
    اول: تحقيق در خصوص موضوع تظاهرات و بدرفتاری پليس با تظاهرکنندگان، از طريق تشکيل کميتة تحقيق. گويا در مورد فرمانده پليس نجف ناخشنودی وجود دارد.
    دوم: کاستن از وضعيت تحريک‌کنندة پليس و نهادهای شهری نسبت به سيد مقتدی.
    لطفاً پيرامون دو بند فوق تصميم مقتضی اتخاد شده، اقدامات طی 72 ساعت گزارش گردد.معاون قايم‌مقام23/9/2004
    (بنگريد به: پيوست شمارة 20)
    سيد مقتدی صدر در حضور آيت‌الله، و گفت‌وگوهايی برای حل بحران
    هنگامی که آيت‌الله تصميم به اعلام ابتکارعمل خود گرفتند، تمام تمرکز ما بر کوشش در جهت فراهم کردن ديداری ميان آيت‌الله و سيد مقتدی معطوف شد تا به جای مذاکره با دستيارانش، با خود وی به گفت‌وگو پيرامون بحران جاری بنشينيم. بلافاصله پس از رسيدن به عراق، خواه از شهر بصره و خواه در مسير رسيدن به نجف، تماس‌های چندجانبة گسترده‌ای را با داخل و خارج نجف آغاز کرديم تا به سيد مقتدی اطلاع دهند که آيت‌الله مايل به ديدار وی هستند و ضروری است که اين کار انجام گيرد.عصر، يکی از نزديکان سيد مقتدی به محل اقامت آيت‌الله آمد و چون در جريان قرار گرفت، آمادگی خود را برای تلاش در اين زمينه اعلام کرد. با دکتر قاسم داوود تماس گرفتم و از او خواستم که به منظور آوردن سيد مقتدی صدر، برای ورود يک ماشين به منطقة قديم پوشش امنيتی فراهم شود، هم‌چنين از دولت تضمين خواستيم که هيچ تعرضی به وی نشود و پس از خروج تحت تعقيب قرار نگيرد و با عزت و کرامت به جای خويش برگردد. جواب داد: اين نکات را تأمين خواهيم کرد، اما برای جواب يک ساعت منتظر بمانيد تا در مورد راهکارهای اجرايی با نخست‌وزير و استاندار نجف صحبت کنم.حدود ساعت شش و نيم با آمدن سيد مقتدی صدر و يکی از محافظانش غافلگير شديم؛ غيرمنتظره بودن اين کار از آن جهت بود که سيد مقتدی پيش از آن که موضوع تضمين آمد و رفت وی در آن اوضاع بحرانی فراهم شود، به سراغ ما آمد. وی در اتاق انتظار نشست تا آيت‌الله برای استقبال از او آماده شود. نه تنها نشانی از خستگی در چهرة او ديده نمی‌شد، بلکه آسوده و آرام بود.چند دقيقه بعد، سيد مقتدی صدر نزد آيت‌الله رفت و حدود ده دقيقه به صورت خصوصی با هم گفت‌وگو کردند. فهميدم که آيت‌الله با مهربانی و محبت وی را پذيرفته و بر ضرورت جلوگيری از بروز يک فاجعه برای نجف، و ناممکن بودن ادامة اين وضعيت تأکيد کرده‌اند. سيد مقتدی نيز موافقت اولية خود با راه حل مسالمت‌آميز بر مبنای خروج نيروهای سپاه مهدی از نجف و تحويل حرم شريف به مرجعيت را اعلام داشته است، اما در برابر پيشنهاد خروج نيروهای خلع‌سلاح‌شدة سپاه مهدی از يکی از گذرگاه‌های امن بين شهر قديم و دروازه‌های نجف ملاحظاتی را بيان کرده و گفته است: اين کار باعث سرافکندگی آن‌ها است؛ وانگهی، اين رفتار سبب می‌شود که نيروهای ارتش و پليس، پس از پشناسايی افراد سپاه مهدی، در آينده آنان را تحت پيگرد قرار دهند و دستگيرشان کنند.وی پيشنهاد کرد که به جای اين نقشه، به زائران گردآمده در اطراف نجف که پيام مرجعيت را شنيده و برای نجات شهر به سوی نجف شتافته‌اند، اجازه داده شود که به بخش قديم شهر وارد شوند، و پس از مخلوط شدن با افراد سپاه مهدی، همگی از آن جا بيرون بيايند.آيت‌الله اصولاً با اين پيشنهاد مخالفتی نکردند.در اثنای جلسة آيت‌الله با سيد مقتدی، سيد محمدرضا نزد آنان رفت و فهميدم که از وی در بارة شايعاتی که پيرامون موافقت وی با خواسته‌های کنگرة ملی پخش شده است پرسيد، و او جواب داد: اين دروغ است، من پذيرفته‌ام که پيرامون آن مذاکره کنيم، من با قاطعيت، انحلال سپاه مهدی را رد می‌کنم. آن گاه سيد محمدرضا بيرون آمد و به من گفت: حاج حامد، داخل شو. و من وارد شدم.سيد محمدرضا در حضور آيت‌الله و سيد مقتدی از من پرسيد: سيد مقتدی می‌خواهد نخست مردم وارد صحن شوند و سپس، رزمندگان و متحصنان داخل حرم با آن‌ها بيرون بيايند، نظر شما چيست؟گفتم: قبل از هر چيز، آيا سيد مقتدی با مواد طرح پيشنهادی موافقت کرده است، تا در مورد جزئيات بحث کنيم؟سيد محمدرضا گفت: مضمون آن برايش بازگو شده است. برگه را بيرون بياور و برايش بخوان.من برگة پيش‌نويس توافقی را که صورت اولية آن در هواپيما نوشته شده و در سپس در بصره اولويت‌بندی شده بود، از جيبم درآوردم و هنگامی که خواستم آن را بخوانم، سيد مقتدی گفت: گويا شما کار را تمام کرده‌ايد، و جای بحث ندارد.گفتم: خير، اين طور نيست، اين طرح اوليه است. برگة پيش‌نويس است، نگاه کن ـ آن را نشانش دادم ـ شما می‌توانی در خصوص هر ماده‌ای که مناسب نمی‌دانی بحث کنی.گفت: من در خدمت هستم، هر چه آقا امر فرمايند اجرا کنيد.و من متن توافق‌نامه را خواندم.پرسيد: چرا بند مربوط به بيرون رفتن نيروهای آمريکايی را قبل از همه نياورده‌ايد، اين طوری بهتر نيست؟گفتم: اين‌ها مسائل صوری است؛ مهم اين است که شما بر اساس اين توافق‌نامه از شهر خارج شويد، و مهم‌تر اين که آيا شما اشکالی بر مسائل طرح‌شده در اين توافق‌نامه داريد؟گفت: خير، من موافقم؛ فقط می‌خواهم کرامت حاضران در صحن حفظ شود. به شرطی که دولت به مردم موجود در آستانة نجف اجازه دهد که وارد صحن شوند و سپس افراد سپاه مهدی با آن‌ها در شهر بيرون بروند. خب، روی پيشانی رزمندگان سپاه مهدی که نوشته نشده است اين‌ها رزمندگان سپاه مهدی هستند. برای ما دشوار است که آن‌ها دست‌هايشان را روی سرشان بگذارند و بيرون بيايند.آن گاه رو به آيت‌الله کرد و گفت: اين‌ها فرزندان شما هستند، شما هم قبول نخواهيد کرد که سرافکنده شوند.و آيت‌الله در ادامة صحبت وی گفتند: بله، اين را قبول نخواهم کرد.آيت‌الله سپس دستور داد که برای طرح موضوع با دستگاه‌های دولتی، با آن‌ها تماس گرفته شود.سيد محمدرضا به من گفت: حاج حامد، بلند شو و با دکتر قاسم داوود تماس بگير، و ببين نظر آن‌ها چيست؟چون تماس‌های ما از طريق تلفن ثريا بود که فقط در فضای باز خط می‌دهد، و تنها راه ارتباطی ما با اين و آن همين بود، ناگزير روی پشت‌بام رفتم. به دکتر قاسم داوود زنگ زدم، و پيش از اين که چيزی بگويم، گفت: يک ساعت است دارم با شما تماس می‌گيرم و موفق نمی‌شوم. نخست‌وزير با تضمين آمدن سيد مقتدی صدر نزد آقای سيستانی موافقت کرده و به «کيسی»
    [2] پيام داده است، اما استاندار نجف می‌گويد: ما عملاً نمی‌توانيم اين موضوع را ضمانت کنيم، چون وضعيت بحرانی ميان پليس و سپاه مهدی بسيار خطرناک شده و ما قادر به تضمين اين مسأله نيستيم.گفتم: اين چه حرفی است، دکتر قاسم؟ چطور می‌شود که يک مقام ارشد دستور می‌دهد و مقام زيردست با آن مخالفت می‌کند؟گفت: يک ساعت به من مهلت بده، آن‌ها را تحت فشار می‌گذارم تا ببينيم چه می‌شود.از اين که هم اکنون سيد مقتدی صدر در خانه پيش ما است، چيزی به او نگفتم.گفتم: تماس من برای اين بود: نظر شما در اين باره که مردمی که به نجف آمده يا پيرامون آن ايستاده‌اند، وارد صحن مطهر شوند و فردا افراد سپاه مهدی با آن‌ها بيرون بيايند؛ زيرا هدف اين است که آن‌ها بدون هيچ سرافکندگی و توهين به شخصيتشان خارج شوند؟پرسيد: اگر تعداد زيادی وارد صحن شوند و در آن جا سنگر بگيرند و جنگ‌افزار و تسليحات وارد حرم کنند، چه کسی خروج آن‌ها را تضمين می‌کند؟گفتم: سيد مقتدی صدر تعهد می‌دهد که آن‌ها خارج شوند.گفت: به نخست‌وزير خواهم گفت؛ ولی فکر کنم قبول نکند.گفتم: به اطلاع وی برسانيد، اگر نظر او منفی بود، خبر بدهيد تا مستقيماً با او تماس بگيريم.گفت: يک ساعت مهلت می‌خواهم.گفتم: تلاش کنيد که زودتر نتيجه بگيريد.از پشت‌بام پايين آمدم و نزد آيت‌الله و سيد مقتدی و سيد محمدرضا رفتم و نتيجة تماس را گفتم و اظهار داشتم که بايد بيشتر صبر کنيم تا پاسخ بگيريم.سيد مقتدی صدر گفت: ما نبايد بيشتر از اين مزاحم آقا بشويم و بايد بگذاريم استراحت کنند.وی را به اتاق کنار آيت‌الله برديم و آن جا نشستيم. چون وقت نماز مغرب و عشا شد، سيد مقتدی نمازش را خواند و سيد محمدرضا ما را در اتاق تنها گذاشت تا حدود يک ساعت با سيد مقتدی باشم.در بارة خيلی چيزها از وی پرسيدم و پيرامون مسائل مختلفی با هم گفت‌وگو کرديم.يادم می‌آيد از وی در بارة اين مطلب سؤال کردم که به‌خصوص با وجود شما که رهبر يک جريان بزرگ در صحنه هستيد، چه چيزی اين جوانان را واداشته که در نجف آن هم به اين شيوه بجنگند و فايدة اين کار چيست؟ آيا هدف مشخصی در ميان بوده است؟ در حالی که می‌شود منتظر انتخابات بمانيد و در آن مشارکت کنيد و تعداد زيادی نماينده به مجلس بفرستيد و ابتکار عمل را در دست بگيريد.پاسخ داد: آيا باور می‌کنيد آن‌ها انتخابات برگزار کنند و به ما اجازة پيروزی بدهند؟گفتم: فکر می‌کنم آن‌ها اين پا و آن پا می‌کنند، ولی سرانجام، حق دادنی نيست، آن را بايد گرفت. ما بايد مبارزه کنيم، تظاهرات راه بيندازيم و برای اجرای انتخابات بر آن‌ها فشار بياوريم.گفت: چيزهايی که من از رهگذر جنگ با آمريکايی‌ها به دست آورده‌ام، از طريق سياست کسب نکرده‌ام. درست است، شما از من بزرگ‌تر هستيد؛ و ادامه داد: سن شما چقدر است؟گفتم: چهل سال.گفت: پس برادر من هستيد، ولی اين نکته از راه تجربه به من ثابت شده است که مرگ از ماندن بهتر است، برای آن جوانان هم همين طور است.پرسيدم: آيا در اين نبردهای جاری، رزمنده‌های عربِ [غيرعراقی] هم هستند؟گفت: خير، کسی نيست. فقط سه نفر ايرانی؛ که در ميان آن‌ها يک زن هم بود و خود را در مقابل يک نفربر آمريکايی منفجر کرد؛ يک زن برابر با هزار مرد!آن گاه در بارة لبنان و حوزه‌های علمية آن جا پرسيد، که توضيح دادم.از او پرسيدم که آيا شيخ حسن زرقانی نمايندة او در بيروت است؟با کمی تأمل گفت: نه به آن صورت، اما کارش خوب است.گفتم: به پرسش من جواب نداديد؟گفت: چون ما مثل شما يک کار متمرکز نداريم، من هر کسی را که به جايی می‌فرستم، بر کارش نظارت می‌کنم، اگر رفتارش خوب بود او را نگه می‌دارم، وگرنه برکنارش می‌کنم.پرسيدم: آيا او مسئول روابط خارجی شما در بيروت است؟گفت: بله.از روابطش با خانم رباب صدر پرسيدم.گفت: بله، از طريق خانم‌ها روابط خانوادگی جريان دارد.سيد محمدرضا سراغ ما آمد و به من گفت: دوباره با دکتر قاسم تماس بگير، ببينيم پاسخشان چيست؟ با او تماس گرفتم و موضع آن‌ها را جويا شدم، جواب داد: آقايان قانع نمی‌شوند و می‌گويند که به آن مرد اطمينان نداريم، در عين حال، نيم ساعت ديگر مهلت بدهيد؛ چون مذاکرات هنوز در جريان است.اندکی بعد، سيد عبدالعزيز حکيم در تماس با سيد محمدرضا اظهار داشت: دولت نگران است، آقايان به اين پيشنهاد قانع نشده‌اند، چه تضمينی وجود دارد؟سيد محمدرضا گفت: سيد مقتدی می‌تواند نوشته‌ای را امضا کند.گفت: کافی نيست، آيا مرجعيت چنين تقاضايی دارد، و مسئوليت رويدادها را می‌پذيرد؟سيد محمدرضا جواب داد: پاسخ را بعداً خواهم داد.سيد محمدرضا پايين آمد و وارد اتاقی شد که من و سيد مقتدی در آن نشسته بوديم و از من خواست خصوصی صحبت کنيم. از سيد مقتدی عذرخواهی کردم و بيرون آمدم. سيد محمدرضا آن چه بين او و سيد عبدالعزيز حکيم رد و بدل شده بود، برای من گفت و اظهار داشت: مسأله خطرناک است و خالی از ريسک نيست، نظرت چيست؟گفتم: من شخصاً در آهنگ سخن سيد مقتدی صداقت يافتم، شما چه احساسی داشتيد؟گفت: درست است، من هم همين را حس کردم.گفتم: من حرفی ندارم که آيت‌الله اين خواسته را مطرح کنند؛ وانگهی، گزينه‌های ما محدود است، گزينة جايگزين ادامة درگيری‌ها است و شکستن آتش‌بس. نظر نهايی با آيت‌الله است.سيد محمدرضا به حضور آيت‌الله رفت و گزارش تماس‌های اخير و ديدگاه‌های مختلف در برخورد با موضوع را با ايشان در ميان نهاد.چيزی نگذشت که سيد محمدرضا نزد ما ـ يعنی من و سيد مقتدی که کنار هم نشسته بوديم ـ آمد و رو به سيد مقتدی گفت: دولت با اين پيشنهاد موافقت نمی‌کند، مگر اين که آقا شخصاً ورود زوار به شهر قديم را درخواست کنند، برای ايشان هم اين تقاضا در صورتی ميسور است که شما خروج افراد سپاه مهدی با زوار را تضمين کنيد.گفت: يعنی چطوری ضمانت کنم؟ من آمادگی دارم که به آن‌ها پيام بدهم و از آنان بخواهم که حرم و صحن را ترک کنند.سيد محمدرضا گفت: اگر درخواست شما را اجرا نکردند، چه؟گفت: آن‌ها گروه من هستند، و به‌جز تعداد اندکی، بقيه خواستة من را اجابت می‌کنند.سيد محمدرضا گفت: انتظار داری که چه درصدی از آن‌ها دستورت را اجرا کنند؟گفت: نود و پنج درصد، بيش از پنج درصد سرپيچی نمی‌کنند.سيد محمدرضا گفت: با اين متخلفان چه کنيم؟گفت: من کتباً از آن‌ها اعلام برائت می‌کنم و هر کار می‌خواهند با آنان بکنند.سيد محمدرضا گفت: موضوع مهمی است؛ نبايد مقبوليت خود در نزد دولت را از دست بدهد؛ بايد در بارة خروج اين نيروها از شهر اطمينان پيدا کنی.پرسيد: بيشتر از اين چه می‌توانم بکنم؟سيد محمدرضا به حضور آيت‌الله برگشت و خبر داد که سيد مقتدی آماده است کتباً خروج افراد سپاه مهدی از نجف را تعهد کند.آيت‌الله به وی فرمود: پس، به دولت ابلاغ کن که گرچه من هرگز تمايل ندارم از دولت‌ها چيزی تقاضا کنم، اما اينک چاره‌ای جز اين ندارم که از آن‌ها بخواهم به زوار اجازه داده شود به صحن بيايند.سيد محمد رضا به اتاق ما آمد و به من گفت: آقا مسأله را ضمانت کردند. رو به سيد مقتدی کردم و گفتم: آقای سيد مقتدی، اکنون آبروی مرجعيت در ميان است، ان شاء الله مسائل به صورت عادی جريان يابد.گفت: ان شاء الله.سپس سيد محمدرضا روی پشت‌بام رفت و با دکتر قاسم تماس گرفت و به اطلاع وی رساند که آيت‌الله با ابلاغ اين تقاضا به دولت موافقت کرده‌اند.دکتر قاسم داوود گفت: بله، ولی بايد تعداد کسانی که به آن‌ها اجازة ورود داده می‌شود، محدود باشد؛ مثلاً دوهزار نفر؛ تا چنانچه سيد مقتدی از تعهداتش تخلف کرد، بتوانيم اوضاع را کنترل کنيم.سيد محمدرضا گفت: بايد اين مطلب را با او در ميان گذاشت.سيد محمدرضا از پشت‌بام نزد ما ـ يعنی من و سيد مقتدی ـ آمد و رو به سيد مقتدی گفت: دولت تصميم گرفته است که به دوهزار نفر اجازة ورود دهد.سيد مقتدی با اعتراض گفت: رزمندگان سپاه مهدی در شهر قديم، خودشان دوهزار نفر هستند، دست‌کم بايد ده هزار نفر بيايند تا آن‌ها بتوانند لابلايشان خارج شوند.سيد محمدرضا پيشنهاد کرد که نيمی از اين تعداد را قبول کند و او پذيرفت.سيد محمدرضا بار ديگر با دکتر قاسم تماس گرفت و موافقت او را نيز جلب کرد. آن گاه به اتاق آيت‌الله رفت و ماجرا را به ايشان اطلاع داد و آقا به وی دستور دادند که از سيد مقتدی جهت اين اقدام و پيامی مبنی بر خروج که خطاب به سپاه مهدی صادر خواهد کرد، امضا بگيرد. سيد محمدرضا تعهدنامه‌ای کتبی از زبان سيد مقتدی مبنی بر اين که سپاه مهدی قبل از ساعت ده صبح آن جا را ترک می‌کند، آماده کرد و در اختيار سيد مقتدی گذاشت. وقتی سيد مقتدی مفاد آن را خواند، گفت: «آقاجان، اين نوشتة شما است، بگذار خودم به شيوة خودم بنويسم. اين‌ها نيروهای من هستند و حرف من را می‌فهمند». يک برگه به او داديم و اين متن را نوشت:

    باسمه تعالی
    به برادرانم در سپاه امام مهدی (عج). اکيداً از شما خواهش می‌کنم، بلکه بر شما واجب است که اگر سيل جمعيت با مسالمت يا برای ياری اميرمؤمنان (عليه‌السلام) آمدند، حداکثر تا ساعت ده صبح فردا جمعه، بدون سلاح از دو شهر نجف و کوفه بيرون رويد و از دستور سرپيچی نکنيد، و گرنه در آن زيان بزرگی بر من و شما است. اين امر مرجعيت و حوزة علميه است، اطاعت کنيد و بشنويد و از کسانی نباشيد که نافرمانی کردند؛ که هلاک می‌شويد. شما ای برادران من، به دفاع برخاستيد و آنی کوتاهی نکرديد و به بهترين روش به دفاع از امام خود پرداختيد. خداوند بهترين پاداش نيکوکاران را به شما عطا فرمايد.

    مقتدی صدر9 رجب 1425
    (بنگريد به: پيوست شمارة 21)
    هم‌چنين برگه‌ای آماده کرديم که مواد پنجگانة توافق‌نامه در آن نوشته شده بود. سيد محمدرضا به من گفت: با دکتر قاسم تماس بگير و موضع آيت‌الله را که ضامن خروج همة حاضران در صحن شده‌اند به اطلاع او برسان. من بالای پشت‌بام رفتم و به دکتر قاسم زنگ زدم و متن توافق‌نامه و پيام سيد مقتدی را برايش خواندم و او يادداشت می‌کرد. به او گفتم: مرجعيت می‌خواهد که اين موضوع تحقق يابد و آن را ضمانت می‌فرمايد.گفت: ما در خدمت مرجعيت هستيم. و من منتظرم که از طريق رسانه‌ها بشنوم که شما از دولت عراق می‌خواهيد که اجازه دهد زائران به گونه‌ای سازمان‌يافته وارد حرم علوی شوند و ساعت ده صبح فردا از آن جا بيرون بيايند.گفتم: اين کار را خواهم کرد.پايين آمدم و موارد توافق را به اطلاع رساندم. از سيد مقتدی صدر خواستيم که برگة توافق را مهر و امضا کند. مهر شخصی خود را از جيبش بيرون آورد و زير برگه زد و پرسيد: مگر شما امضا نمی‌کنيد؟ سيد محمدرضا پاسخ داد که آن را با مهر دفتر آيت‌الله امضا خواهد کرد، اما در حال حاضر مهر دفتر در شهر قديم است و آن را همراه خود نياورده‌ايم.متن توافق‌نامه‌ای که بحران نجف بر پاية آن فيصله يافت از اين قرار است:

    باسمه تعالی
    حضرت آيت‌الله سيستانی دام ظله خواهان اين موارد می‌باشند:
    اول: اعلام دو شهر نجف و کوفه به عنوان مناطق عاری از سلاح و خروج همة نيروهای مسلّح از آن جا و عدم بازگشت ايشان.
    دوم: واگذاری مسئوليت حفظ نظم و امنيت مناطق اين دو شهر به پليس عراق.
    سوم: خروج نيروهای بيگانه از اين دو شهر.
    چهارم: پرداخت خسارت از طرف دولت عراق به همة کسانی که در نبردهای اخير زيان ديده‌اند.
    پنجم: مشارکت همة نيروها و جريان‌های فکری و اجتماعی و سياسی در ايجاد فضای مناسب برای اجرای سرشماری، به منظور انتخابات عمومی که از رهگذر آن می‌توان حاکميت کامل را بازگرداند.
    9 رجب 1425 هـدفتر آيت‌الله سيستانی ـ نجف اشرف
    سيد مقتدی صدر نيز اين جمله را در ذيل آن نوشت:
    باسمه تعالی
    اين‌ها مطالبات، بلکه اوامر مرجعيت است و من با سپاس فراوان، آمادة اجرای تمامی دستورات بزرگوارانة ايشان هستم.
    9 رجب 1425 هـمقتدی صدر
    (بنگريد به: پيوست شمارة 22)
    در اين هنگام از نمايندگان رسانه‌ها که در هتل بحر النجف اقامت داشتند، خواستم که حضور يابند. وقتی همراه سيد مقتدی صدر در انتظار آمدن آن‌ها نشسته بوديم، صدای پرواز يک فرود بالگرد را بر فراز خانه شنيديم، سيد مقتدی از من پرسيد: اين بالگرد به خاطر من دور خانه می‌چرخد؟ آيا آن‌ها فهميده‌اند که من پيش شما هستم؟گفتم: خبر ندارم، ولی بيرون خانه پليس حضور دارد، شايد آن‌ها شما را ديده باشند که وارد منزل شده‌ايد. ما هم از آمدن شما غافلگير شديم؛ چون هنوز داشتيم تلاش می‌کرديم از دولت امان بگيريم که اگر شما بياييد تعرضی نداشته باشند.پرسيد: شما برای من تضمينی نداريد؟گفتم: امشب پيش ما می‌خوابيد و بيرون نمی‌رويد؛ تا اين که از امنيت کامل اوضاع مطمئن شويم.گفت: من شما را به زحمت نمی‌اندازم.سپس با حضور سيد محمدرضا سيستانی شام را که نام و مرغ بريان بود صرف کرديم و من و سيد مقتدی در يک بشقاب می‌خورديم. او به خنده گفت: چه کسی باور می‌کند که من و حاج حامد، مدير دفتر آيت‌الله سيستانی در بيروت در يک بشقاب بخوريم؟اندکی بعد، يعنی نزديک ساعت ده شب، انبوهی از خبرنگاران حضور يافتند؛ چندان که در حياط منزل جايی برای آن‌ها نبود. يک کنفرانس خبری تشکيل دادم و در آن ابتکار عمل مرجعيت برای حل بحران نجف و موافقت دولت عراق و سيد مقتدی صدر با آن را اعلام کردم و از دولت عراق خواستم به مردمی که در اطراف نجف اجتماع کرده‌اند، برای انجام زيارت اجازة ورود دهد.به ياد می‌آورم که متن درخواست اعلام‌شده از اين قرار بود: «دفتر حضرت آيت‌الله سيستانی دام ظله از دولت عرق می‌خواهد به غيرنظاميان زائر اجازه دهد که در گروه‌هايی منظم به آستانة مطهر علوی وارد شوند، مشروط به اين که حداکثر تا ساعت ده صبح فردا جمعه آن جا را ترک کنند». هنگامی که نشست مطبوعاتی را به پايان بردم و به داخل خانه برگشتم، سيد مقتدی رفته بود. ساعتی بعد، دکتر قاسم داوود در يک کنفرانس خبری موافقت دولت عراق با درخواست آيت‌الله سيستانی را رسانه‌ای کرد.قرار بود پيام سيد مقتدی خطاب به افراد سپاه مهدی حاضر در صحن مطهر، همان شب به دست آنان برسد، اما چون وقت گذشته بود و اوضاع امنيتی شهر هم بحرانی بود، اين کار انجام نشد.روز جمعه 27 آگوست 2004م. (6 شهريور 1383ش.)، پس از سپری کردن شبی آکنده از خستگی و دشواری، صبح زود حدود ساعت چهار و نيم از خواب برخاستيم. پيام سيد مقتدی صدر خطاب به سپاه مهدی حاضر در حرم مطهر را که شب به دليل اوضاع بحرانی و قطع برق نتوانسته بوديم، تکثير کنيم، به دفتر آيت‌الله واقع در منطقة قديم شهر فرستاديم و شيخ حيدر حمزاوی را مأمور کرديم که نامه را به شيخ احمد شيبانی در داخل صحن حيدری برساند. شيخ حيدر عملاً حدود ساعت هشت صبح توانست اين مهم را انجام دهد و پيام از طريق بلندگوهای حرم علوی به گوش سپاه مهدی حاضر در حرم رسيد و آنان را دعوت کرد که حداکثر تا ساعت ده صبح از حرم خارج شوند.دفتر آيت‌الله هم‌چنين سيد محمدرضا غريفی را مأمور کرد که همراه سه تن از طلاب علوم دينی روانة حرم حيدری شود و برای تحويل حرم پس از خروج نيروهای مسلّح هماهنگی‌های لازم را با شيخ احمد شيبانی به عمل آورد.حدود ساعت نه، به نظر رسيد که واقعاً زمان چندانی نمانده است و برادران ما در حرم حيدری به وقت بيشتری نياز دارند؛ زيرا به خبر داده بودند که در زمينة تخلية حرم با مشکلاتی روبه‌رو شده‌اند؛ بنابراين، با دکتر قاسم تماس گرفتم و از او خواستم که موعد مقرر را به جای ساعت ده، تا ساعت دوازده تمديد کند، او هم با اين تقاضا موافقت کرد.تلاش کردم با عدنان الزرفی استاندار نجف صحبت کنم، تا موافقت دولت با تمديد ساعت را به او خبر دهم، ولی به دليل نابسامانی خطوط تلفن نتوانستم؛ بنابراين، راهی ساختمان استانداری شدم و با استاندار ديدار کردم و به او گفتم که دکتر قاسم داوود با تمديد ضرب‌الاجل تا ساعت دوازده موافقت کرده است. او هم موافق بود، ولی گفت: اين‌ها را من می‌شناسم؛ اين پا و آن پا می‌کنند، مراقب باشيد.فضا ناآرام بود، ما لحظه به لحظه گزارش صحن را دنبال می‌کرديم؛ زيرا همه چيز قابل انفجار بود، و با اين کار تمام تلاش‌ها به هدر می‌رفت.ساعت يازده و نيم برادران از حرم علوی تماس گرفتند و خبر دادند که نيمی از صحن تخليه شده و نمی‌توانند تا نيم ساعت ديگر صحن را کاملاً پاکسازی کنند؛ بنابراين، نياز دارند زمان دوباره تا ساعت يک تمديد شود.بار ديگر سراغ استاندار عدنان الزرفی رفتم و درخواست کردم که دو ساعت ديگر مهلت دهد، اما او اين پيشنهاد را رد کرد و گفت: من پس از ساعت دوازده، حتی يک لحظه هم درنگ نمی‌کنم؛ اين‌ها دروغ می‌گويند و می‌خواستند زمان را بخرند.به دکتر قاسم داوود تلفن زدم و آهنگ صدايم را بالا بردم و از او خواستم که برای تمديد زمان تا ساعت دو بعدازظهر فوراً دخالت کند؛ به‌خصوص که زمان آتش‌بسی هم که دولت عراق ديروز اعلام کرده، ساعت سه امروز به پايان می‌رسد و اصلاً عاقلانه نيست که برای يک يا دو ساعت، به نقطة صفر برگرديم. قاسم داوود با تمديد موافقت کرد و موضوع را به استاندار ابلاغ نمود. من به خانة واقع در محلة السعد که آيت‌الله موقتاً در آن جا اقامت داشت بازگشتم و منتظر ماندم که ضرب‌الاجل تعيين‌شده از سوی دولت برای تخليه حرم علوی به پايان برسد.از مسائلی که با استاندار بحث کردم، اين بود که شيخ احمد شيبانی به برادران در صحن اطلاع داده است که درست نيست خيابان‌های شهر تخليه شود، چون اين کار يک خلأ امنيتی پديد می‌آورد و شهر در معرض آشوب و چپاول قرار می‌گيرد؛ از اين رو، آنان نيازمند فرصت و هماهنگی برای تحويل شهر هستند. اين مطلب را به استاندار گفتم، او هم اظهار داشت: اين سخن نادرست است؛ هيچ نيازی به اين توجيهات نيست؛ ما کاملاً آمادگی داريم که اين خلأ را پرکنيم.ساعت دوازده و نيم برادران از داخل صحن مطهر تماس گرفتند و گفتند: شيخ احمد شيبانی به بهانة اين که برخی از رزمندگان پس از خروج از حرم، در خيابان المدينه
    [3] و ديگر نقاط شهر دستگير شده‌اند، برنامة تخليه حرم را متوقف کرده است و نيروها در حال برگشت به داخل صحن هستند.به آنان گفتم: اين حرف سنجيده نيست؛ چطوری افراد سپاه مهدی را در بين مردم شناسايی کرده‌اند؟گفتند: نمی‌دانيم، وضعيت واقعاً متشنّج است.به آن‌ها گفتم: می‌خواهم با شيخ احمد صحبت کنم. پس گوشی تلفن را به دست او دادند، سلام کردم و گفتم: شيخ احمد، تضمينی وجود دارد که کسی از افراد سپاه مهدی دستگير نشود. جواب داد: اين درست نيست، گروهی از ما را گرفته‌اند؛ اين آقايان نه ضمانتی می‌فهمند و نه تعهدی دارند.گفت: شيخ احمد، نسبت به اطلاعات خودت اطمينان پيدا کن؛ آخر، مرجعيت ضامن تمام اين برنامه است.گفت: من از اطلاعات خودم اطمينان دارم. رزمندگان ما دارند به صحن برمی‌گردند، ما با اين اوضاع خارج نخواهيم شد. اين را گفت و گوشی را به دست برادران ما که در صحن مستقر بودند، داد که به من گفتند: ما اوضاع را بسيار بد می‌بينيم، و بيم آن داريم که همه چيز از دست در برود.به سيد محمدرضا گزارش دادم و او گفت: حاج حامد، خودت روانة صحن بشو و همان جا تلاش کن که برای موضوع راه‌حلی پيدا کنی.تعدادی از طلاب حوزه را دعوت کردم، و بلافاصله به طرف حرم رفتم، يک نماينده هم از طرف استاندار همراه ما بود. اگر درست يادم باشد، در کاروانی شامل پنج خودرو، از خيابان المدينه و خيابان‌های جانبی منطقة جديد گذشتيم و به خيابان السور رسيديم و ديديم که تانک‌ها و نفربرهای آمريکايی دقيقاً در «ميدان شارع الرسول» به صورت آماده‌باش ايستاده‌اند.صحنة بسيار چندش‌آوری بود؛ نشانه‌های ويرانی بر خانه‌ها و محله‌های شهر به چشم می‌خورد، بوی مرگ و ترس از لابلای آن صحنه‌های دردناک به مشام می‌رسيد، در خيابان‌ها جز سگ و گربه خبری از موجود زنده نبود. خودرو نمايندة استاندار پيشايش کاروان می‌رفت و ماشين من به دنبال آن. کاروان خودروهای ما در بيست‌متری تانک‌های آمريکايی که ورودی شارع الرسول را محاصره کرده بودند، ايستاد، نمايندة استاندار پياده شد و به سوی آمريکايی‌ها رفت، چند دقيقه با آن‌ها صحبت کرد، و سپس به خودروها علامت داد که به راه خود ادامه دهند؛ ماشين‌ها به طرف تانک‌ها و نفربرهای آمريکايی حرکت کردند. از کنار آن‌ها گذشتيم و وارد شارع الرسول شديم تا به باب القبله برسيم. به محض رسيدن به آن‌جا، از ماشين پياده شديم و از ورودی مقابل بازار قديم العماره به حرم علوی رفتيم.
    اخراج رزمندگان سپاه مهدی از صحن آستانة مطهر علوی
    با ورود به صحن مطهر حيدری، از تماشای چيزی که در برابر بود، وحشتم برداشت. نابسامانی همه جا را فرا گرفته، و کفش‌ها در اين سو و آن سو پراکنده بود. ناخودآگاه عنان از دست دادم، و چند دقيقه در برابر برادرانی که همراهم بودند، و در مقابل نگاه‌های افراد سپاه مهدی، به‌شدت گريستم.اندوه از فرجام کار مرا سخت در فشار قرار داده بود. آيا اين همان جايی است که از صدای زائران آکنده می‌شود، و آوای مناجات در آن می‌پيچد و پس از اذان صبحگاهی با حلقه‌های علم و دانش زينت می‌يابد؟ کجاست آن نمازهای جماعت؟ کجايند آن کبوتران حرم که در کودکی پيوسته دانة گندم نثارشان می‌کردم؟ در غرفه‌غرفة اين بنای بشکوه، تاريخ و تمدن و علم موج می‌زند و خود را به آستان علی(عليه‌السلام) می‌افکند؛ اين جا را چه شده است؟!به سوی دارالضيافه در داخل حرم رفتم که شيخ احمد شيبانی در آن جا مشغول مصاحبه بود. سيد محمدرضا غريفی و ديگر برادران و تعدادی از خبرنگاران را هم ديدم. فضا بسيار متشنج بود. پس از پايان گفت‌وگوی تنش‌زای شيخ احمد به سراغ او رفتم و سلام کردم و پرسيدم: مسأله از چه قرار است؟ چرا از آن چه با سيد مقتدی صدر توافق شده است، و بر آن اساس بايد تا ساعت ده همراه زوار خارج شويد، سرپيچی می‌کنيد؟گفت: نامة سيد مقتدی حدود ساعت هشت صبح به دست من رسيده، چطور می‌توانم ظرف دو ساعت همه را بيرون ببرم؛ از اين گذشته، آمريکايی به محض خروج، ما را دستگير می‌کنند.گفتم: هيچ فرمانی برای دستگيری نيست؛ اين بخشی اساسی از توافق با دولت عراق است.گفت: اين‌ها صداقت ندارند. تعدادی از جوان‌های سپاه مهدی را در ميدان ثوره العشرين و خيابان المدينه بازداشت کرده‌اند؛ برای همين، بچه‌ها دارند به طرف صحن برمی‌گردند.گفتم: چطوری اين جوان‌ها را گرفته‌اند؟ آيا مگر روی پيشانی آن‌ها نوشته شده است که اين‌ها اعضای سپاه مهدی هستند؟ فهرست اسامی آن‌ها را بده! و يک برگة کوچک که نام دو نفر روی آن نوشته شده بود، به من داد.با استاندار تماس گرفتم و وضعيت آن دو نفر و واقعيت بازداشت‌هايی را که شيخ احمد مدعی آن است، جويا شدم. جواب داد: اصلاً درست نيست. هيچ امر به دستگيری نبوده است. اين دستور مقامات بالا است، و نمی‌توان آن را ناديده گرفت. آن‌ها می‌توانند بيرون بيايند و هيچ کسی هم متعرض آن‌ها نخواهد شد. بله، فقط يک نفر ـ که يکی از دو نفری است که نامش را بردی ـ به دليل حمل سلاح در ميدان ثوره العشرين دستگير شده است، که البته به‌زودی آزاد خواهد شد. اما در بارة نفر دوم چيزی نمی‌دانم و هم اکنون موضوع را به تمام مراکز ابلاغ می‌کنم که اگر او هم نزد ما است، فوراً آزاد شود.ديار العمری، خبرنگار شبکة العربيه در صحن مطهر بود و گفت‌وگوی کوتاهی با من کرد. از من در بارة بحرانی شدن اوضاع و احتمال ناکام ماندن تلاش‌ها در پی بازداشت‌های اخير و اظهارات اخير شيخ احمد پرسيد. گفتم: همه چيز عادی است و مشکل برطرف شده است. فقط يک فرد بازداشتی بود که او هم آزاد شد، اگر الآن از شيخ احمد هم بپرسيد با نگاه ثبت به شما جواب خواهد داد. من به همه اهالی نجف مژده می‌دهم که امشب را آسوده خواهند خوابيد.به شيخ احمد گفتم: بايد در اسرع وقت صحن را تخليه کنيم؛ چون داريم به زمان ضرب‌الاجل نزديک می‌شويم. من پيشنهاد می‌کنم گروهی را که می‌ترسی دستگيرشان کنند جدا کنی تا با هم از حرم بيرون برويم. من پنج ماشين در اختيار دارم که در جلوی صحن ايستاده‌اند. بچه‌ها سوار آن‌ها می‌شوند و تو هم سوار خودرو من می‌شوی؛ يا همه با هم از پست‌های آمريکايی‌ها می‌گذريم، يا همه‌مان را دستگير می‌کنند يا همگی کشته می‌شويم. آيا کار ديگری هم می‌توانم بکنم؟ گفت: نه، خدا خيرت بدهد. و با پيشنهاد من موافقت کرد.آخرين جوانان بازمانده را گرد هم آورديم تا با صورتی منظم و حساب‌شده از صحن بيرون بروند. وقتی در يک سوی صحن ايستاده بودم، ناگهان شيخ احمد را ديدم که با گروهی از جوانان، دارد از طرف ديگر و از خروجی بازار العماره خارج می‌شود. به طرف او دويدم، و ديدم که شيخ احمد با تعدادی از جوانان نزديک در و بيرون از حرم ايستاده و گروهی از خبرنگاران دورش حلقه زده‌اند. جوان‌ها با صدای بلند فرياد می‌زدند: «علی ويّاک علی». به‌زور خودم را به ميانه انداختم و دست شيخ احمد را گرفتم و از او خواهش کردم که به صحن برگردد. يادم می‌آيد که فيلمبردار شبکة العربيه با دوربين ما را تعقيب می‌کرد، سرش داد زدم و از او خواستم که دور شود و با دردها و رنج‌های ما سودا نکند. شيخ احمد و همراهانش را دوباره به طرف حرم برگرداندم و به او گفتم: ما قرار گذاشتيم که آرام و باهم بيرون برويم؛ چرا که نمی‌خواهيم مشکل ديگری درست کنيم. گفت: نمی‌دانم، اين جوان‌ها از من خواستم که بيرون بروم.مشکل اين بود که می‌ترسيدم هر آن اوضاع از کنترل خارج شود؛ چون فضا به‌شدت متشنج بود. از يک سو، نشانه‌های خشم را در چشم‌های اعضای سپاه مهدی نظاره می‌کردم و از سوی ديگر، آماده‌باش نيروهايی را می‌ديدم که صحن حيدری را در محاصرة خود داشتند. در پی آن ماجراها، ديوار بی‌اعتمادی تنومندی بين دو طرف کشيده شده بود و با بی‌توجهی به آن توافق‌نامة شکننده، می‌توانست به تيراندازی بينجامد، و اگر يک گلوله شليک می‌شد، آن وقت، آتش دوباره همة شهر را فرا می‌گرفت؛ زيرا جنگجويان با سلاح‌هايی که هنوز آن‌ها را به کسی تحويل نداده بودند، در شهر قديم و اطراف آن حضور داشتند، و نيروهای آمريکايی و عراقی هم هر آن برای رويارويی آمادگی داشتند.با حاکميت خرد جمعی بر روند حوادث، خروج نسنجيده و همراه با شعارهای حماسی از صحن مطهر علویمی‌توانست همة اقدامات را به ناکامی بکشاند، و کسانی باشند که با ناخرسندی از پايان مسالمت‌آميز بحران، بخواهند از آب گل‌آلود ماهی بگيرند.صحن مطهر را دور زديم و از اين که کس ديگری نمانده است، اطمينان يافتيم. سپس با هم از سردر صحن به طرف سوق العماره بيرون رفتيم. پنج نفر از جوان‌های وابسته به دفتر آيت‌الله سيستانی را داخل صحن گذاشتيم و همة درها را قفل کرديم.به طرف باب القبله که ماشين‌هايمان آن جا بود، راه افتاديم. شيخ احمد شيبانی و همراهانش حدود چهل نفر می‌شدند. به او گفتم: کسانی را که بيم بازداشت آن‌ها را می‌بری و نمی‌توانی رهاشان کنی، با ماشين‌های خودمان می‌بريم و ديگران در کوچه‌های شهر قديم متفرق شوند. با نظر من همراه و حدود بيست نفر را جدا کرد. در هر خودرو يک روحانی از طرف دفتر آيت‌الله سيستانی و چهار تن از اعضای سپاه مهدی نشستند، شيخ احمد شيبانی هم سوار ماشين من شد و يک نفر ديگر را هم که برايش مهم بود، سوار کرد؛ بعداً فهميدم او سيد حسام الحسينی از شخصيت‌های برجستة جريان صدر است.ماشين‌ها از باب القبله راه افتادند و شارع الرسول را پشت سر گذاشتند، خودرو من پيشاپيش ديگران بود. وقتی به پست بازرسی نيروهای آمريکايی در ميدان شارع الرسول رسيديم، نمايندة استاندار پياده شد و پيش رفت و چند دقيقه با آن‌ها صحبت کرد. دشوارترين لحظاتی بود که بر ما می‌گذشت؛ در آن هنگام هر بدخواه يا نادان يا متعصب يا کينه‌جويی می‌توانست آتشی را شعله‌ور کند. زندگی سرنشينان اين خودرو در برابر باد قرار گرفته بود. در همة عمليات امنيتی دنيا، مرگ يا دستگيری، سرنوشتی قابل انتظار است، ولی مهم‌تر از آن در چنين شرايطی اين است که آخرين رشته‌های نجات هم بگسلد و اقدام مرجعيت که پس از آن ديگر اميد هيچ اقدامی نمی‌رود، به نيستی کشانده شود.پس از لحظاتی بس سنگين و نفس‌گير، نمايندة استاندار ـ در پی گفت‌وگو با فرمانده آمريکايی ـ علامت داد که حرکت کنيم، و معلوم بود که اجازة عبور داده‌اند. کاروان به‌آرامی راه افتاد و از کنار تانک‌ها و زره‌پوش‌های آمريکايی گذشت. کسانی که تا چند ساعت قبل رودرروی هم می‌جنگيدند، اينک در اين گذرگاه با چشمانی پر از نگرانی و خشم نگاه‌هايشان را به هم دوخته‌اند.بيش از يک سال قبل، درست در همين جا، مردم نجف سينه‌های خويش را در برابر سربازان آمريکايی برهنه کردند تا به آن‌ها بگويندکه به شما اجازه نمی‌دهيم پايتان را در صحن مطهر بگذاريد؛ و اين حماسه را همة رسانه‌ها بازگو کردند. امروز تاريخ تکرار می‌شود تا همان سربازان در همان مکان از رفتن باز بمانند، با اين تفاوت که اين بار، عبای مرجعيت مانع از پيش‌روی آنان شده است.هنگامی که از مهم‌ترين پست بازرسی آمريکايی‌ها بر گرداگرد شارع الرسول رد می‌شويم، نفس راحت می‌کشيم. نمی‌دانستيم به کدام سو می‌رويم، بيم آن داشتم که اگر همراهان خود را پياده کنم، تا هر کدام به راه خود بروند، و تصادفاً يکی از آن‌ها در خيابان‌های نجف بازداشت شود، خواهند گفت که ما اعضا و فرمانده سپاه مهدی را تحويل آمريکايی‌ها داده‌ايم. با خودم فکر کردم بهترين و امن‌ترين جايی که در آن لحظه می‌توانيم به آن جا برويم، اقامتگاه آيت‌الله سيستانی در محلة السعد است. پيشنهادم را با شيخ احمد شيبانی در ميان گذاشتم و او بلافاصله قبول کرد.خيابان المدينه در انتهای شارع الرسول را پيموديم و راهی محلة السعد شديم. در راه، سيد حسام الحسينی به من گفت که ديروز چند مکالمة تلفنی را شنود کرده‌اند، و در يکی از آن‌ها استاندار با فرماندهان پليس اطراف حرم صحبت می‌کرده و در آن انبوهی از فحش و ناسزا را نثار روحانی‌های داخل صحن کرده است. در يکی ديگر هم من با استاندار صحبت می‌کرده‌ام. به‌شوخی از او پرسيدم: ان شاء الله در آن صحبت که چيزی ناراحت‌کننده نبوده است؟ گفت: نه، معمولی بود.اين مطلب نشان می‌دهد که اعضای سپاه مهدی تا اندازه‌ای از فناوری‌های خوبی در زمينة ارتباطات نظامی برخوردار بوده‌اند.به خانة شيخ محمدحسن انصاری ـ محل اقامت آقا ـ رسيديم. ساعت نزديک سه عصر بود. از آن‌ جا که محاصرة چند روز گذشته، تا حدی شديد بوده است، شيخ احمد شيبانی و گروهش به‌شدت خسته و کوفته و گرسنه بودند. ظرف نيم ساعت سفرة غذايشان را آماده کرديم، و با هم مشغول صرف ناهار شديم.در اثنای ناهار، سرتيپ غالب الجزائری فرمانده پليس نجف همراه فرمانده گردان گارد ملی در نجف آمدند، و من ناگزير شدم برای صحبت با آن‌ها سفرة غذا را ترک کنم.فرمانده گارد ملی اظهار داشت: اکنون، پس از عقب‌نشينی اعضای سپاه مهدی، شهر شاهد خلأ امنيتی است و ما از حضور پراکندة جنجگويان در کوچه‌ها و خيابان‌های شهر نگرانيم؛ بنابراين، مقرر شده است که نيروهای آمريکايی، که ما هم با آن‌ها هستيم، برای پاکسازی وارد شهر قديم و اطراف صحن مطهر شوند.پاسخ دادم: اين بر خلاف توافق است. نيروهای بيگانه بايد از شهر نجف اشرف خارج شوند. وانگهی، من با استاندار در اين خصوص به توافق رسيده‌ام، و او متعهد شده است که بلافاصله پس از عقب‌نشينی سپاه مهدی، خلأ امنيتی را برطرف کند. نيروهای او آماده هستند. پس اين چه حرفی است؟گفت: نيروهای آمريکايی تنها در صورتی مطمئن می‌شوند که خودشان برای پاکسازی شهر دخالت کنند، و بر اين کار اصرار دارند.گفتم: به آن‌ها بگو که کسی در برابر ورودشان ساکت نخواهد نشست، اين خلاف توافق است. و چنانچه وارد شهر بشوند ... معلوم باشد که اگر تا چند ساعت پيش از اين اعضای سپاه مهدی با آن‌ها می‌جنگيدند، اکنون ما به جنگشان خواهيم رفت، جوان‌های نجف با آن‌ها وارد پيکار خواهند شد.کمی نگران شد و گفت: برادر، من از شما هستم و حرف شما را می‌فهمم، ولی چه کنم؟ گفتم: چه می‌دانم؟ هر چه گفتم به آن‌ها بگو و فرمانشان را ناديده بگير. ما قبول داريم که تعدادی از نيروهای گارد ملی عراق و پليس ملی کشور برای پاکسازی و ايجاد ثبات وارد شهر بشوند. اين يک مسألة معمولی بلکه ضروری است؛ ولی در غير اين صورت، همه چيز گره خواهد خورد.منزل را ترک کردند، ولی نيم ساعت بعد برگشتند و گفتند: قرار شد که چند ستون از خودروها و نفربرهای زرهی گارد ملی عراق را بفرستيم تا در پيرامون صحن مطهر و اطراف شهر گشت بزنند و با همکاری پليس ملی عراق به تقتيش و بازرسی در شهر بپردازند.نزد شيخ احمد شيبانی و دوستانش برگشتم که ناهارشان را تمام کرده و مشغول نوشيدن چای بودند. ساعت نزديک چهار و نيم عصر بود. از او پرسيدم که می‌خواهد به کدام طرف برود؟گفت: می‌خواهم سراغ خانواده‌ام در منطقة الحمزه بروم، ولی آيا می‌شود پيش از ترک خانه، برای عرض سلام خدمت آقای سيستانی برسيم؟به سيد محمدرضا خبر دادم و او از آقا کسب اجازه کرد و موافقت ايشان را گرفت. شيخ احمد شيبانی اولين کسی بود که وارد شد، حضرت آيت‌الله با وی معانقه کرد و به او خوش‌آمد گفت. شيخ احمد گفت: سيدنا، ما شما را در مورد خودمان به زحمت انداختيم.آقا جواب داد: نه عزيزم، من به شما علاقه دارم، شما فرزندان من هستيد و من در خدمت شما هستم.جوان‌ها يکی در پی ديگری وارد شدند. آيت‌الله آغوش خود را می‌گشود و آنان را در بغل می‌گرفت. يکی از آن‌ها سر بر شانة آقا نهاد و گريست و ايشان در گوش هر يک از آنان می‌فرمود: شما فرزندان من هستيد، دوستتان دارم و برايتان دعای خير می‌کنم.شيخ احمد شيبانی همراه يکی از برادران دفتر آيت‌الله روانة منطقة خودش «الحمزه» شد. پيش از آن که بيرون برود، به شيخ احمد هشدار دادم که هيچ سلاحی را با خودش به درون ماشين نبرد، تا بهانه و دستاويزی برای دستگيری‌اش نباشد؛ زيرا شهر پر از پست‌های امنيتی و نظامی است. اطمينان داد که سلاحی به همراه ندارد؛ و بدين سان همة برادران رهسپار شدند، هر يک به خانه و مقصدی که در پيش گرفته بود.ساعت نه شب، استاندار نجف يکی از اعضای سپاه مهدی را که صبح بازداشت شده بود، و شيخ احمد شيبانی درخواست آزادی او را داشت و استاندار قول داده بود در باره‌اش تحقيق کند، نزد ما فرستاد. به وی شام داديم و او را تا خانه‌اش در محلة العسکری نجف رسانديم.
    مراجع دينی نجف در ديدار با آيت‌الله سيستانی
    روز شنبه 28 آگوست 2004م. (7 شهريور 1383ش.) مراجع دينی نجف يعنی حضرات آيات سيد محمدسعيد حکيم، شيخ محمد اسحاق فياض و شيخ بشير نجفی برای خيرمقدم به آيت‌الله سيستانی برای بازگشت از سفر درمانی و تبريک موفقيتی که به دست ايشان در نجف حاصل شد، با معظم‌له ديدار کردند. هنوز چند ساعت از اين ديدار نگذشته بود که شايعة خبری دروغی مبنی بر اين که مراجع به عدم جواز جنگ با نيروهای آمريکايی فتوا داده‌اند، انتشار يافت؛ اين شايعه به اظهارات شيخ علی پسر آيت‌الله شيه بشير نجفی مستند بود که بلافاصله با وی تماس گرفتم و جزئيات مسأله را جويا شدم و او اصل موضوع را انکار کرد و با حضور در شبکة الجزيره به تکذيب اين خبر پرداخت. با اين حال، هم شبکة الجزيره و هم ديگران، به انتشار اين دروغ زشت ادامه دادند؛ بنابراين ناگزير با شبکه‌های الجزيره و العربيه تماس گرفتم و اظهارات داشتم:اين شايعة دروغ با هدف تحت‌الشعاع قرار دادن پيروزی بزرگ مرجعيت دينی در حل بحران نجف انتشار يافته است. تاريخ مرجعيت از انقلاب سال 1920 بدين سو، سرشار از موضع‌گيری‌های جهادی است، و فرزندان مرجعيت و مؤمنين همة جهان بايد در برابر چنين شايعاتی که برای ايجاد ترديد در مجاهدات مراجعشان انتشار می‌يابد هشيار باشند. مردم می‌دانند که ديدگاه‌های مرجعيت دينی تنها از طريق بيانيه‌های روشن و صريحی که مهر و امضای آن را داشته باشد، انعکاس می‌يابد.به‌رغم همة تکذيب‌های مکرر و صريح، اين شايعه‌پراکنی دروغ در نزد برخی از بنگاه‌های خبری به جولانگاهی برای سياه‌نمايی تبديل شد.
    تحويل گرفتن مسجد کوفه
    عصر، از طرف سيد مقتدی صدر، تماس گرفتند و به نقل از وی، خواهان آن شدند که مرجعيت مسجد کوفه را نيز مانند صحن حيدری، تحويل بگيرد.سيد محمدرضا اظهار داشت: مرجعيت خود چنين قصدی ندارد، ولی اگر سيد مقتدی با ارسال پيامی آشکار خواستار آن است، ما برای اين کار آمادگی داريم.عملاً، سيد مقتدی نامه‌ای خطاب به اعضای سپاه مهدی در مسجد کوفه نوشت و از آن‌ها خواست که مسجد را ترک کنند و کليدهای آن را به مرجعيت دينی بسپارند.متن نامه چنين است: باسمه تعالی
    به برادران حاضر در مسجد معظّم کوفه؛ بر اساس توافقی که پيش از اين صورت گرفته، خواستار آن هستم که مسجد به دفتر آقای سيستانی (دام ظله) تحويل داده شود. تا آن جا که می‌دانم، برگزاری نماز جمعه علی رغم همة دشواری‌ها ادامه خواهد يافت. تقوای الهی پيشه کنيد و به عدالت برخيزيد که شما اين برادران عزيزم، لحظه‌ای کوتاهی نکرديد. سپاس از شما.
    مقتدی صدر12 رجب 1425
    (بنگريد به: پيوست شمارة 23)
    هيأت‌های رسمی و مردمی در ديدار با آيت‌الله
    شب، يک هيأت دولتی به ديدار آيت‌الله آمدند، در اين هيأت که به رياست دکتر قاسم داود بود، دکتر محمدعلی حکيم وزير ارتباطات، دکتر علاء عبدالصاحب علوان وزير بهداشت، خانم نسرين برواری وزير کار و امور اجتماعی، و عدنان الجنابی دبير هيأت وزيران حضور داشتند.اعضای هيأت بازگشت آيت‌الله به شهر خود را خوش‌آمد گفتند و از تلاش‌های گستردة ايشان که موجب برگشت آرامش به شهر نجف شد، تشکر کردند و تأکيد داشتند که به‌زودی بازسازی نجف را آغاز خواهند کرد. آيت‌الله سيستانی به آن‌ها توصيه کردند که پيش از شروع بازسازی بايد امنيت شهر فراهم شود؛ چرا که بدون امنيت، سازندگی هيچ مفهومی ندارد. ايشان هم‌چنين ضرورت پاسداری از ويژگی‌های ميراثی و تمدنی شهر نجف و اهميت تکيه بر ديدگاه‌های متخصصان ميراث فرهنگی و تاريخ در همة پروژه‌های عمرانی را يادآور شدند و خاطر نشان کردند که هيچ يک از نوسازی‌های نجف نبايد به نشانه‌های تاريخی شهر آسيبی وارد آورد.روز يکشنبه 29 آگوست 2004م. (8 شهريور 1383ش.) گروه‌های سياسی و دينی و مردمی از سراسر عراق برای تهنيت ورود آيت‌الله به خاک ميهن و برقراری آرامش سرازير شدند.آن شب، با اين که خيلی‌ها تقاضا داشتند که به دليل بحرانی بودن اوضاع اين کار به تأخير افتد، اما آيت‌الله تصميم گرفتند که فردا به خانة خود در شهر قديم بازگردند. يادآور می‌شوم که تا آن تاريخ معظم‌له هنوز با خانوادة خود که در طول اين مدت در شهر نجف مقاومت کرده بودند، ديداری نداشتند.
    زيارت مرقد مطهر اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) و بازگشت به منزل
    ساعت هفت و چهل و پنج دقيقة صبح روز دوشنبه 30 آگوست 2004م.، برابر با 13 رجب 1425 و روز ولادت حضرت اميرالمؤمنين علی بن ابی‌طالب عليه‌السلام (9 شهريور 1383ش.)، آيت‌الله سيستانی اقامتگاه موقت خود در محلة السعد را برای زيارت جدّ بزرگوارشان حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام ترک کردند و ساعت هشت به حرم مطهر حيدری رسيديم. به‌رغم همسايگی با حرم مطهر امام علی عليه‌السلام، آيت‌الله در ايام رژيم سابق سال‌ها به دليل محاصرة ظالمانه، و پس از آن به دليل نابسامانی اوضاع و حضور اشغالگران، از زيارت آستان مقدس علوی محروم شده بود؛ بنابراين، پس از آن سال‌های سخت، اينک نخستين باری است که ايشان به زيارت می‌رود. فضا بر همه چيز تأثير گذاشته بود، هنگام ورود از باب القبله، اشک در چشم‌های آيت‌الله حلقه داشت. درهای صحن هنوز بر روی زائران بسته بود و هيچ کس در صحن ديده نمی‌شد. آقا در فضايی روحانی و سرشار از تقوا و عشق به اهل بيت عليهم‌السلام مراسم زيارت و دعا را به جا آورد و ما نيز با ايشان زيارت کرديم. موافقت کردند که در هنگام زيارت مرقد مطهر تعدادی عکس از معظم‌له گرفته شود. همه می‌دانند که ايشان نسبت به گرفتن عکس و فيلم و از اين قبيل، سخت‌گيری می‌کنند و در فاصلة تمايل مردم به تماشای حرکت و سکون و حضور ايشان تا امتناع آيت‌الله، چه رنج‌هايی که ما از اين باب برده‌ايم. آيت‌الله پس از پايان زيارت اميرالمؤمنين عليه‌السلام، به سوی مقبرة استادشان آيت‌الله خوئی قدس سرّه در يکی از غرفه‌های اطراف صحن مطهر رفتند. نزديک قبر نشستند و فاتحه‌ای خواندند و بيرون آمدند. پيش از خروج از باب القبله، در کنار مقبرة شيخ مرتضی انصاری قدس سره ايستادند و فاتحه‌ای تلاوت کردند و از باب القبله به سوی منزل خود واقع در منطقة «البراق» حدود پنجاه متری صحن مطهر رفتند و درهای صحن حيدری ديگربار بسته شد.

    ادامة ناآرامی در سطح شهر

    شب، به نمايندگی از دفتر سيد مقتدی صدر، آقای هاشم ابورغيف و يک تن ديگر نزد ما آمدند و اظهار داشتند که از طرف استاندار چند ماشين آمده‌اند و پست‌های نگهبانی نزديک خانة سيد مقتدی را جمع‌آوری کرده‌اند و ايشان از اين رفتار به‌شدت ناراحت است و اين کار شايد به وخامت اوضاع بينجامد.گفتم: راجع به اين مسأله توضيح خواهم خواست و بعداً به شما خبر خواهم داد. با عدنان الزرفی استاندار صحبت کردم و در مورد آن موضوع از وی پرسيدم. گفت: پست‌هايی را که جمع‌آوری کرديم، به دليل واقع شدن در خيابان‌های اصلی، ماية سد معبر و خسارت به اموال عمومی بود.گفتم: اگر اين طور بوده است، اول بايد سد معبرهای موجود در ديگر نقاط نگهبانی واقع در خيابان‌های اطراف منازل ساير شخصيت‌های نجف را جمع‌آوری کنيد، بعداً سراغ پست‌های نگهبانی مخصوص منزل سيد مقتدی برويد! اين حرف نسنجيده‌ای است. شهر تازه از درگيری‌های شديد رها شده و ما بايد مردم را آرام کنيم، نه اين که به طرف تحريک پيش برويم. بنابراين، بايد نماينده‌ای از طرف خودتان سراغ آن برادران بفرستيد تا بدون تنش‌آفرينی و تحريک، در اين مسائل با آنان تفاهم کنند. وعدة خير به من داد.به دفتر شهيد صدر خبر دادم و دوباره برادر سيد هاشم ابورغيف آمد و تماس خود با استاندار و پاسخ او را برايش تشريح کردم و گفتم که وی نماينده‌ای تعيين خواهد کرد که برای حل اين مشکل با آن‌ها ارتباط داشته باشد. تشکر کردند و رفتند.
    ديدار با دکتر اياد علاوی
    بامداد روز چهارشنبه 1 سپتامبر 2004م. (11 شهريور 1383ش.) برای ديدار با دکتر اياد علاوی نخست‌وزير وقت عراق راهی بغداد شدم. قرار ملاقات ساعت پنج بعدازظهر بود.من با مأموريتی که از سوی دفتر حضرت آيت‌الله سيستانی داشتم و با حضور دکتر قاسم داوود به اين ديدار رفتم.در آن جلسه، پيرامون چند مسأله با وی مذاکره کردم که مهم‌ترينش از اين قرار است:
    v ضرورت تسريع در پرداخت خسارت به زيان‌ديدگان حوادث شهر نجف، با اعزام کميته‌های ارزيابی و شروع کار با پرداخت به افراد کم‌درآمد و صاحبان مغازه‌ها و چرخ‌دستی‌های کوچک.v
    اهميت به جريان انداختن مادة سوم از توافق‌نامة نجف مبنی بر عاری بودن دو شهر نجف و کوفه از سلاح، از طريق بازرسی بيطرفانه، بدون حرمت‌شکنی و بی‌استثنا، حتی در مورد دفتر آيت‌الله سيستانی.
    v عدم تحريک جريان صدر و تلاش برای آرامش خاطر، برای نيل به فضای اعتماد ميان او و مقامات دولتی و ايجاد ارتباط برای آشنايی با نيازها و مطالبات وی.
    v سازماندهی و قانونمندی مسألة زائران ايرانی عتبات مقدسه در عراق، با تلاش در جهت عقد قراردادی روشن ميان دو طرف عراقی و ايرانی که در آن با توجه به امکانات کشور، تعداد روزانة زائران مشخص باشد و پايان دادن به هرج و مرج کنونی.
    v آزادی شماری از بازداشت‌شدگان احزاب عراقی، و در صورت اتهام مشخص، معرفی ايشان به سيستم قضائی کشور. بر اساس اطلاعات ما، آن‌ها بدون هيچ حکم قضائی بازداشت شده‌اند؛ کاری که در عراق جديد قابل قبول نيست.
    v ضرورت تسريع در تشکيل کميتة حقيقت‌ياب پيرامون کشته شدن تظاهرکنندگان در آستانة شهر نجف در روز ورود آيت‌الله.
    v اهميت اجرای انتخابات در موعد مقرر و ضرورت آزاد و سالم بودن آن و زمينه‌سازی برای انتخاب نمايندگان ملت عراق بدون اعمال فشار و زور.(بنگريد به: پيوست شمارة 20)
    فضای ديدار مثبت بود و دکتر اياد علاوی همة نکات يادشده را دريافت و پذيرفت و قول اجرای آن‌ها را داد.
    در محضر آيت‌الله سيستانی ... برای بدرود
    از ساعت نه شب جمعه 3 سپتامبر 2004م. (13 شهريور 1383ش.) حدود يک ساعت تمام برای خداحافظی خدمت آيت‌الله سيستانی نشستم؛ چون قرار داشتم که صبح فردای آن روز به بصره، و از آن جا به کويت، و سرانجام به بيروت سفر کنم.ديداری دل‌انگيز بود. ايشان مرا غرق محبت پدرانة خود کردند و من تصورات خويش از بايدها و نبايدهای مرحلة آينده و پيامدهای موفقيت طرح مرجعيت در فرونشاندن بحران نجف را خدمت ايشان عرضه داشتم و به ايشان گفتم: در چنين شرايط تاريخی حساسی، خداوند با وجود مرجعيتی حکيم و پيشرو، بر عراقی‌ها منت نهاده است. من عواطف صادقانة مردم را در مسير بصره تا نجف ديدم، حضرت آقا، آن‌ها بر گردن ما حق دارند، بايد برای آن‌ها کاری بکنيم.آيت‌الله فرمودند: آن چه می‌گويی درست است؛ من هم با چيزهايی که ديدم تحت تأثير قرار گرفتم. همة تلاش و کوشش و فکر من برای اين مردم است.گفتم: آقا، شما به اجرای انتخابات فراخوان داده‌ايد، و يک رؤيا را به واقعيت درآورده‌ايد و با طرح ايالات متحدة آمريکا به مخالفت برخاسته‌ايد و پای سازمان ملل متحد را به ميان کشيده‌ايد، آيا درست است که مردم را در ميانة راه، سرگردان و بلاتکليف رها کنيم؟فرمودند: آيا پيشنهادی داری؟گفتم: آقا، مرجعيت می‌تواند فقط شلاق را بردارد و نزند. بايد از احزابی که فهرست‌های انتخاباتی را تهيه می‌کنند خواسته شود که شخصيت‌های مستقل را در فهرست‌هايشان بگنجانند. آن‌ها بايد عرصه را برای نخبگان و فعالان مستقل باز بگذارند تا آن‌ها هم بدون آن که خود را پنهان سازند، حضور در صحنه را تجربه کنند. اگر به اين فراخوان پاسخ ندادند بايد تهديدشان کرد که آن‌ها و مردم هر يک در جايی سير می‌کنند؛ اما من بر اين باورم که آن‌ها اين مطالبات را خواهند پذيرفت.
    [4]آيت‌الله فرمودند: آن چه گفتی درست است؛ قانون انتخاباتی فعلی که عراق را يک حوزة انتخاباتی می‌شمارد، خيلی از اوقات نمی‌تواند بازتابی از نمايندگی واقعی باشد، ولی اگر حوزه‌ها بر اساس استان‌ها و نسبت جمعيتی تعيين شود خيلی بهتر است. بايد برای کاری انديشه کنيم.از جمله عرايضی که به آيت‌الله گفتم اين بود که شما می‌دانيد من کارشناس تحقيق نسخه‌های خطی هستم و اين تخصص مرا به ريزبينی و دقت در مسائل کشانده است. می‌دانم که «غيب» يکی از مهم‌ترين عناصر انديشة اسلامی است، اما اين را هم می‌دانم که پياده‌سازی آن تابعی از ثوابت عقلی است، اين را در حالی به عرض شما می‌رسانم، که بايد بگويم ماجراهای اين سفر تاريخی از نجف تا لندن و بازگشت فرخندة شما از راه کويت و بصره تا نجف، و دستاوردی که حاصل شد، همه و همه با نظر الهی بوده و دست غيبی در تمام مراحل آن حضور داشته است.آيت‌الله فرمودند: بله، درست است؛ اعتقاد دارم که دست الهی در همة آن رويدادها حضور داشته، اما اگر مديريت درست مسأله نبود، هرگز مسائل اين گونه ختم نمی‌شد.از آيت‌الله در مورد منابع و مصادر اطلاعات گسترده و متنوع ايشان پرسيدم که در اين خصوص مفصّلاً با من صحبت کردند و از مطالعات فراوان خود در طول دهه‌های گذشته، در حوزه‌هايی فراتر از تخصص فقهی و اصولی، تا مطالعات حقوقی و پژوهش‌های تاريخ باستان و عصر جديد و خاطرات سياستمداران و کتاب‌های انديشة معاصر سخن گفتند.[5]ايشان هم‌چنين از روش مطالعاتی خود با من گفتند که گاه يک کتاب را دوبار می‌خوانند؛ يک بار برای آشنايی با شيوة نگارشی نويسنده، و يک بار برای تمرکز بر محتوای کتاب.در پايان ديدار، آيت‌الله نسخه‌ای خطی از کتاب صحيفة سجاديه‌ای را که به ايشان تقديم شده بود به من اهدا کردند؛ که ارجمندترين گنجينة معنوی نزد من است. ـــــــــــــــــــپيوست‌ها و اسناد

    [1]. يکی از صحنه‌های فراموش‌نشدنی، که آن را برای تاريخ بازگو می‌کنم، چهرة دوست شهيد، شيخ اکرم زبيدی است که برای همراهی با کاروان آيت‌الله خود را از کربلا به بصره رساند. سيمای او را به ياد می‌آورم که گاه و بی‌گاه از ماشينش پياده می‌شد و برای حفاظت از خودرو آيت‌الله در مناطق شلوغ، با پای برهنه پشت ماشين می‌دويد. جای شگفتی ندارد که چندی بعد، خداوند برای او که ندای غيرت و صداقت و پاکدامنی بود، جامة شهادت را برگزيد و تبهکاران حضورش را در شهر کربلا تاب نياوردند و ستمگرانه و متجاوزانه، او را از پای درآوردند.[2]. فرمانده نيروهای آمريکايی[3]. خيابانی حد فاصل ميان شارع الرسول و خيابان ابوصخير[4] . اين انديشه‌ها مستند به ديدگاهی بود که احزاب اصلی شرکت‌کننده در شورای حکومتی فهرست واحدی را برای انتخابات ارائه دهند؛ در حالی که شخصيت‌های اجتماعی و فرهنگی و عشايری و صنفی بسياری در سراسر عراق وجود داشتند که هنوز خود را سازماندهی نکرده‌ بودند و بدين ترتيب از مشارکت باز می‌ماندند؛ زيرا سيستم انتخابات بر پاية يک حوزه ديدن کشور، فقط احزاب و فهرست‌های سياسی آن‌ها را مشارکت می‌داد. اين دغدغه‌ها پيش از آن بود که انديشة شکل‌گيری کميتة شش‌جانبه برای آماده‌سازی فهرست‌های مردمی به منظور مشارکت در انتخابات مطرح شود.[5] . چند سال پيش، در دوران رژيم گذشته و پس از آن که آيت‌الله سيستانی به مرجعيت رسيدند، در يک نامه‌نگاری با آقای سيد محمدرضا سيستانی، در لابلای نامه در بارة کتاب‌های مورد نياز آيت‌الله پرسيدم تا آن‌ها را از بيروت تهيه کنم و برايشان بفرستم. پاسخ آن وقت وی ماية شگفتی من شد که گفته بود علاوه بر کتاب‌های فقهی و اصولی، به کتاب‌های انديشة معاصر نياز دارند. گاه‌گاه آثاری از آن دست را که ناشران عرب چاپ می‌کردند برای ايشان می‌فرستادم. يکی از مظلوميت‌های بزرگ آيت‌الله سيستانی اين است که اين جنبة بی‌همتا از شخصيت برجستة ايشان ناشناس مانده است. شايد مواضع سياسی معظم‌له در صحنة عراق، تا اندازه‌ای، اين جنبة شخصيت ايشان را نمايان کرده باشد.
    www.shafaqna.com


    گالری تصاویر












    ویرایش توسط 312 : 4th March 2014 در ساعت 04:35 AM
    خيانت فــقـر مي آورد



  2. 3 کاربر از پست مفید 312 سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 19th November 2013, 10:10 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 9th June 2010, 10:29 PM
  3. گروهک ریگی، مسئول انفجار سیستان و بلوچستان"
    توسط moji5 در انجمن اخبار حوادث
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 18th October 2009, 07:27 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •