
یار همراه
مجنون هنگام راه رفتن کسی جز لیلی را نمیدید....
روزی شخصی درحال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبورکرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟
مجنون به خود امد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو وخدایت فاصله انداختم...
عشق و ازدواج مثل نماز است..نیت که کردی دیگر نباید به اطراف نگاه کنی..
انتخاب سریع یک انجمن
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

قبل از هر گونه فعالیت در سایت به قوانین توجه نمایید.


پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)