دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

موضوع: داستان های از زندگی بعضی ها اما واقعی

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #7
    یار همراه
    رشته تحصیلی
    معماري
    نوشته ها
    2,535
    ارسال تشکر
    10,246
    دریافت تشکر: 10,466
    قدرت امتیاز دهی
    32328
    Array
    معمار حانیه's: خواهش

    پیش فرض پاسخ : داستان های از زندگی بعضی ها اما واقعی

    داستان عشق سمیرا و فرزاد

    این داستان متفاوت تره.. دل ادم کباب میشه

    میدونم باید از کجاش بگم ..... فرزاد پسر عمومه عشق بچگیام بود و همینطور عشق اولم سه سال باهاش بودم باهاش دوست بودم .باهاش میرفتم بیرون منو اون با هم بزرگ شدیم خیلی دوسش داشتم اونم منو دوس داشت .عاشقم بود. ..


    حاظر بود منو بپرسته و همینطور من 2 سال پیش اومد خاستگاریم خانواده ها همه راضی بودن .قبول کردن با ازدواج منو اون بعد از چن روز نامزدی رسمیمون اعلام شد داشتیم کارای مراسم عروسی رو میکردیموقت واسه تالار گرفته بودیم شب اون با موتورش تنها رفت بره پیش دوستش منو نبردمنم شب با خانوادش رفتم بیرون واسه خرید اما چشتون روز بد نبینهاون شب تو راه برگشت به خونه یه صحنه تصادف دیدیم که زن عموم گفت معلوم نیسته کدوم بدبختی افتادهکسی هم نمیبره برسونش بیمارستان زن عموم از ماشین پایین شد منم پایین شدم زن عموم که رسیدبه صحنه دیدم محکم زد توسر خودش گفت خونه خراب شدم خدااااااااا من اینو که شنیدم تنم شروع کرد به لرزیدنهمینجور رفتم نزدکیتر وقتی فرزادو دیدم رو زمین افتاده و غرق خونه ماتم زده بود شوکه شده بودم نمیدونستم باید چکار کنم همش فکر میکردم خوابم اشتباه زن عموم اینجا بود که خودش فرزاد رو بلند کرد برد بیمارستان زنگ نزد امبولانس شاید اگر خودش بلندش نمیکرد اون الان زنده بودمن که اصلا تو اون دنیا نبودم اونموقعه بود که دنیا رو سرم خراب شده بود فقط به چشای فرزاد زل زدهبودمکه یهو از هوش رفتم بعدش نفهمیدم چیشد تا صبح روز بعد به هوش اومدم وقتی به هوش اومدمرفتم سی سی یو فرزادو ببینم همه اونجا بودن دیدم همه دارن میزنن تو سر خودشون جیغ میزننرفتم جلو خالم اومد منو بغل کرد و گفت خاله جونم غم اخرت باشه خدا بهت صبر بده اینو که گفت باز از هوش رفتمخیلی درد بدیه خیلی سخته عزیزتو از دست بدی الان دوسال میگذره ولی هنوز فراموشش نکردم هنوزم دیوانه وار عاشقشم به خاطر مرگش دیوونه شدم بردنم تیمارستان یه چن وقتی اونجا بودم شبو روزم اشکه غمه غصس فقط یه سوال از خدا دارم اخه چرا باید اینطور میشد چرا اخر داستانمون خوب نشد چرا دوتا عاشقو از هم جدا کرد چرااااااااااااااااااااااا
    ...
    چن ماه بعد از فوت عشقم حال من یه خورده بهتر شده بودکه یه روز مامانم حالش خیلی بد شد بردیمش بیمارستان مامانم 7 سال مریض بود اما اینبار خیلی سخت مریضیش بود یک ماهو نیم مامانم تو بیمارستان بود دقیقا تو اوایل عید بود سال 90 رو میگممامامانم بهتر شد مرخصش کردیم اوردیمش خونه چن ورز بعدش باز حالش بد شدباز بستریش کردیم اینبار واسه بار اخر بود بستری میشد مامانم روز به روز ضعیف تر میش روز به روز بدتر میشدحاش تا اینکه رفت تو کما مامانم دکترا جواب کرده بودن مامانمو چن روزی گذشت مامانم از کما در اومدخوب شده بودبا منو ابجیمو داداشام حرف میزد بوسمون میکرد البه هنوزم بیمارستان بود ها ما که رفتیم خونه شب زنگ زدن که باز حالش بد شده یه خورده ما گفتیم چیزی نیسته خداروشکر میکردیم که مامانمون خوب شدهخوابیدیم تا روز بعد صبح روز بعد زنگ زدن گفتن خودتونو برسونید بیمارستان حال مریضتون خیلی وخیمه مامان فرزاد اومد دنبال منو ابجیمو برد بیمارستان وقتی رسیدم بالای سر مامانم دستشو گرفتمگفتم مامانی تو دیگه تنهام نزار خواهشا اینو که گفتم دیدم دست مامانم شل شدو افتاد رو تخت .دیدم دستگاه شروع کرد به صدا دادن مامانم ایست قلبی کردو منو تنها گذاشت باورتون نمیشه بیمارستانو گذاشتم رو سرم نمیدونستم باید چکار کنم بدون اون بعد مامانم باید به کی پناه ببرم اونم رفتو منو تنها گذاشت بعد از فوت مامانم ابجیم هم دووم نیورد اونم خودکشی کرد نتونست طاقت بیاره بعد از فوت مامانم و ابجیم داداشمم فوت کرد تو یه سال 4 تا از عزیزامو از دست دادم واسم خیلی سخت بود من الان دقیقا یه 8 ماهی میشه حالم خوب شده خوب خوبم نیستم ولی بهتر از قبلم تنها چیزی از خدا میخوام صبرمو زیاد کنه از خدا میخوام خدا هیچ بنده ای رو بی مادر نکنه بخدا هرچی بگم کم گفتم مادر خیلی باارزشه خیلی قدر مادراتونو بدونید کاش هیچی نداشتم فقط مادرمو داشتم بدون خورشید میشه گذرون کرد اما بدون حضور مادر نمیشه زندگی حتی یه ثانیه هم معنایی ندارهدوس داشتتید به وبم بیایید. من یه دختر دلشکسته از دست خدام خدا دل منو شکسته نه بنده هاش. من الان خودمو تنهاییه خودم و وبم منو وبم همیشه باهمیم .
    من ترسیم کردن را به حرف زدن ترجیح میدهم،

    زیراترسیم کردنسریعتر است و مجال کمتری برای دروغ گفتن باقی میگذارد.

    (لوکوربوزیه)

  2. کاربرانی که از پست مفید معمار حانیه سپاس کرده اند.


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 11th May 2013, 06:08 PM
  2. تصویر رایج در دستشویی دبیرستانهای دخترانه !(کاملا واقعی)
    توسط "golbarg" در انجمن سرگرمي(طنز، بازي فكري، ...)
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 3rd May 2013, 01:38 PM
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 23rd January 2013, 12:22 AM
  4. داستان قبض تلفن(داستان واقعی است)
    توسط بلدرچین در انجمن کارگاه داستان نویسی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 3rd February 2012, 01:00 AM
  5. یک داستان واقعی
    توسط mahsaj00n در انجمن دانستنيها( علمي، آموزشي)
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 28th May 2011, 01:33 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •