یار همراه
خب اینم داستان:
یکی بود یکی نبود
یه خاله قِضی بود که خیلی تنها بود...بیچاره تو دهات زندگی میکرد...بچه هاش همه ولش کرده بودن رفته بودن شهر...
ولی خاله قضی مونده بود تو خونه ی قدیمی خودش تو دهات
اما یه روز...
یه روز شهرداری میادو خونشو زفت میکنه
خاله قضی میمونه و چادرش
هیچی دیگه اونم مجبور بشه عین بچه هاش بره تو خونه های اپارمانی که تا اسمونننننننننننننن رفتههههههههههه بالاااااااااااااااطبقه طبقه!
پایااااااااااااااااان....خو ب بود عاایاااااااااااااااااااا؟ !
![]()
من که برا همش یه داستان بیشتر نمی نویسم
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود
هوا آبیه آسمونی بود
تو کوچه ها هیچ کس نبود
تو آسمون بادبادکی بود
مال کی بود ؟
دختری بود
اسمش چی بود ؟
ګل پری بود
ګل پری خانم کجا می بود ؟
توی ده شلمرود ګل پری تک و تنها بود
نه فلفلی نه قلقلی نه بادبادک قرمز کاکلی
نشسته بود تو سایه رو پایه
فلوت می زد هیُ هیُ هی بعُ بعُ بع
زنبوری از راه رسید
می ګفت : ګل پری میای بریم بازی ؟
ګل پری می ګفت : نه که نمیام نه که نمیام
زنبوری ګفت : میای بریم بادبادکتو پیدا کنیم ؟
ګل پری ګفت : چرا که نیام ؟ چرا که نیام ؟
زنبوری ګفت : پس بیا بریم کوه ، کدوم کوه ؟
همون کوهی که بادبادک داره های بله
هوای خوب و تمیز و پاک داره های بله
خلاصه ، ګل پری همراه زنبوری رفت
رفت رفت رفت رفت ...
کجا رسید ؟
ادامش با نقاشی های بعدی کامل میشه
یار همراه
شاینی خانم تاپیک رو ادامه بدید لطفاً ، داستانم می خوام بدونم تهش به کجا میرسه !![]()
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)