دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: سیده نفیسه خاتون عمه عبد العظیم الحسنی

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #4
    همکار بخش مذهبی
    نوشته ها
    4,395
    ارسال تشکر
    7,424
    دریافت تشکر: 12,850
    قدرت امتیاز دهی
    7195
    Array

    پیش فرض پاسخ : سیده نفیسه خاتون عمه عبد العظیم الحسنی


    * جوان اسیر

    زنى از اهل ذمّه، در سوز فراق پسرش که در شهر و دیار دشمنان اسیر شده بود، مى‌نالید؛ تا این‌که روزى به شوهر خود گفت: شنیده‌ام در این شهر زنى است که او را نفیسه بنت‌الحسن گویند، که در عبادت و دیانت زبان‌‌زد عام و خاص است و اهالى مصر از او طلب دعا مى‌نمایند. خوب است به حضور این مخدره بشتابى و از فرزند گمشده‌مان، نزد او یاد کنى؛ شاید در حق وى دعایى کند! اگر دعاى او مستجاب شود و فرزندم برگردد، به دین و آیین او ایمان خواهیم آورد.

    شوهر آن زن به حضور نفیسه خاتون سلام‌اللّه‌علیها شرف‌یاب شد و داستان گم‌شدن فرزندش و وضعیت همسرش را به عرض آن حضرت رساند. حضرت نفیسه هم دعا کرد تا خداوند فرزندش را به او باز آورد. چون نیمه‌هاى شب شد، دیدند در خانه را مى‌کوبند. زن بیرون شتافت و در را باز کرد. با تعجّب، جوانش را پشت در دید. اشک دور چشمانش حلقه زد و به یاد دعاى نفیسه خاتون افتاد، لذا از فرزندش چگونگى رهایى‌اش را پرسید.

    جوان گفت: مادر! در فلان وقت بر در ایستاده بودم (و این همان موقع بود که حضرت نفیسه خاتون دعا کرده بود) و بى‌خبر از همه جا سر در گریبان خود داشتم که ناگاه دستى بر قید و زنجیر افتاد و شنیدم کسى مى‌گفت: او را رها کنید! چرا که سیّده نفیسه بنت الحسن در حق او شفاعت کرده است. از بند و غل رها شدم و پس از آن به ناگاه خود را در سر محله خودمان دیدم و به در خانه رسیدم.

    مادر این جوان، شادمان شد و اسلام آورد و از خدام نفیسه خاتون شد. این کرامت چنان در مصر و میان یهودیان منتشر شد که هفتاد تن از آن‌ها به دین مبین اسلام تشرّف یافتند.



    * پیرزن و دعای مستجاب

    زنى سال‌خورده چهار دختر داشت که با پنبه‌ریسى زندگى مى‌کرد.
    پیرزن پنبه‌هاى ریسیده را هر جمعه به سر مى‌گرفت و به بازار شهر مى‌آورد و با فروش آن مقدارى کتاب و با نیمى دیگر از آن، طعامى براى یک هفته دختران خود خریدارى مى‌نمود.

    روزى از بازار عبور مى‌کرد و آن رشته بر سر داشت، ناگاه پرنده‌اى تیز چنگال از هوا به زیر آمد و آن رزمه رشته را ربود و به هوا بلند شد. آن زن از این حادثه، بر روى زمین افتاد و چون به هوش آمد، گریست و گفت: با دختران یتیمم چه کنم که اکنون منتظر و گرسنه هستند؟! مردمان بر گردش جمع شدند و حالش را پرسیدند

    . وى قصّه خود را باز گفت، لذا او را به حضرت سیّده نفیسه خاتون راهنمایى کردند و گفتند: به خدمت ایشان رو و درخواست دعا کن. همانا خداى تعالى از برکت دعایش، مهمّ تو را کفایت فرماید !‌ پیرزن با حالت نگران خدمت حضرت نفیسه خاتون سلام‌اللّه‌علیها رفت و سرگذشت خود را به عرض رسانید و خواستار دعا گردید.

    سیّده نفیسه دست به دعا برداشت و عرض کرد: «یا من علا فقدر، و ملک فقهر حبّر من امّتک هذه ما انکسر فانها خلقک و عیالک» چون این کلمات تمام شد، به آن زن فرمود: در جایى بنشین که خداى تعالى بر هر کارى تواناست. پیرزن بر در سراى نفیسه خاتون نشست و به واسطه گرسنگى اطفالش، قلبش سوزناک بود. هنوز ساعتى نگذشته بود که ناگاه جماعتى را دید که در سراى نفیسه خاتون اجازه دخول مى‌طلبند. چون داخل خانه شدند، سلام دادند.

    سیّده از حال ایشان پرسید، عرض کردند: ما را حکایتى عجیب است. ما مردمى هستیم که به دریا سفر مى‌کنیم و خدا را بر عافیت سپاس مى‌گذاشتیم. چون نزدیک شهر شما رسیدیم، کشتى ما سوراخ شد و آب در داخل آن جارى شد چنان که مشرف بر غرق شدیم. هر‌چند آن مکان سوراخ را مسدود مى‌کردیم، فایده‌اى نبخشید، لذا چون آب طغیانش را زیاد نموده بود به درگاه حضرت احدیّت و به حضرت شما توسل و استغاثه جستیم.

    در همین اثنا مرغى را در بالاى سرمان مشاهده کردیم که خرقه‌اى را که در آن پنبه رشته بود به سوى ما افکند. آن خرقه رشته را در شکاف کشتى جاى دادیم، فوراً آب از طغیان باز ایستاد و به سلامت وارد شهر شدیم. اینک به خدمت حضرت شما آمدیم و به شکرانه خداوند یگانه، پانصد درهم نقره تقدیمتان مى‌نماییم. نفیسه خاتون چون این قضیه را بشنید، بگریست و عرض کرد: «الهى ما ارافک و الطفک بعبادک».

    در این هنگام پیرزن را صدا کرد و فرمود: رشته خود را در هر جعبه به چه مبلغى مى‌فروختى؟ گفت: بیست درهم. فرمود: بشارت باد تو را که خداى تعالى در ازاى هر یک درهم، بیست و پنج درهم به تو عوض مرحمت کرده است و اصل داستان مردان داخل کشتى را براى پیرزن شرح داد. وى شاد شد و ثناى خدا گفت و به سوى اولاد خود رهسپار شد. مرحوم شیخ ذبیح‌اللّه محلاتى مى‌فرماید که عیناً این داستان در زمان داود پیغمبرعلیه‌السلام اتّفاق افتاده است.


    واللّه اعلم بالتعدّد و الاتّحاد.

    منبع : امامزادگان متبرک
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر


  2. 2 کاربر از پست مفید طلیعه طلا سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12th September 2012, 10:48 PM
  2. مقایسه رهبران سیاسی جهان با شخصیت های کارتونی طنزآلود
    توسط hyper neo در انجمن سرگرمي(طنز، بازي فكري، ...)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 14th March 2012, 08:53 PM
  3. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 30th December 2008, 04:10 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •