همګی بدقول تشریف دارین .
خودم شروع می کنم :
(یه سینی از این بزرګا که ګرده دستمه ، دارم زرشک پاک می کنم ، اون مدلی که هی میریزن بالا برګاش میره جلو )
دارن میان خونمون برای خواستګاری میخوان بیان قلبشونو بدن به یادګاری
دارن میان حریر ګل به تن محب القلوب بدوزن یه شراب کهنه از ناز اون بنوشن ..........................
محمود ، برادر خوب برو از ګل فروش سر کوچه ربان قرمز بګیر محب پاپیونش کنه ، ببنده به ګیساش ، بلکه ...
محب جونم شوخی می کنم از خداشون بخوان یه دختر مثل تو بهشون بدن... زود بهشون جواب ندیا آبجی ...
( با صدای کلفت ) هوشنګ مامان میګه ګل ګاو زبون با سنبل الطیب ګرفتی ، بهشون بدیم که وقتی بهشون واسه محب بګیم ، قلبشون آروم باشه ، سکته نکنن یه وقت ؟!
راستی هوشنګ هندوانه رو هم از تو حوض بردار ، مجیدو میشناسی که نیومده قروت می کنه ، میره ...
ویرایش توسط "VICTOR" : 7th August 2013 در ساعت 08:05 PM
همکار تالار مهندسی عمران
به به ابجی خانوووووووووووومممم گلم...مگه اینکه تو یه کاری کنی واسه ما..
واستا واستا بیام کمکت...دست تنها که نمیتونی..
ابچی تو هنوز این پسرارو نشناختی؟؟؟؟؟؟
بوی کارکردن به مشام شون میخوره انگار بسمه الله واسه جن خوندی بخدااااااااااااا
ابجی کلافه شدم...هر لباسی وصدبار پوشیدم درآوردم باهاشونم چندتا حرکات موزون جلوی اینه رفتم ولی آخرش نمیدونم چی بپوشم ..اااه
هوششنگگگگگگگگگگگگگگگ....خیر نبینیییییییییییی
کوشیییییییییییییییییییییی ییییی![]()
سه چیز را با احتیاط بردار: قدم، قلم ، قسم!
از سه چیز کمک بگیر: عقل ، همت، صبر!
اما سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن: خدا، مرگ و دوست!
سلام
به آبجی های گلم
خوبید؟؟
وای جاتون خالی چه ستاره هایی بودن
ماشاالله خودا حفظشون کنه
محب یه طوری برخورد نکن انگار ترشیدی
من خودم یکی واست پیدا میکنم
اصن فردا بیا بریم با من رصد
از این باربارا یاد بگیر
تا حالا حرف شوهر نیورده
مامان و هوشنگ که نیستن
عمه کجاست الان میانا
اونا هم که مثل گرداب میان هرچی هست رو میخورن و میرنا![]()
شاید ....
پس چی ، آبجی کوچیکه ی خودمی دیګه ...
نه خودم پاک می کنم ، شما برو اون لباس ګل ګلی قرمزه رو بپوش ...
فکر کنم رفته واسه لیلی کوه بکنه ...
ویرایش توسط "VICTOR" : 7th August 2013 در ساعت 08:21 PM
سلام داش محمود! هر چی میګیم همون بود !
میری ربان بګیری یا نه ؟ قرمز باشه که با اون لباس ژیګوریش ست بشه !
یاد ګرفتین دم اذان میاین ، من که باید برم ، با اومدنتون ... داستان هم داره خیلی بی هدف پیش میره ...
ویرایش توسط "VICTOR" : 7th August 2013 در ساعت 08:23 PM
همکار تالار مهندسی عمران
بهتره یه موضوع تعریف شه بعد ادامه بدیم....
سه چیز را با احتیاط بردار: قدم، قلم ، قسم!
از سه چیز کمک بگیر: عقل ، همت، صبر!
اما سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن: خدا، مرگ و دوست!
دوست آشنا
بچه ها فعلا بازی رو متوقف کنید داره یک داستان ترتیب داده میشه هر کسی هم که داستان با ویژگی طنز و زیر ساخت فرهنگی به ذهنش میرسه که واقعا دارای هدف باشه بنویسه برای من یا تیمسار بفرسته تا درست این برنامه پیش بره
ویرایش توسط ghalbeyakhi : 7th August 2013 در ساعت 08:35 PM
مرگ از زندگی پرسید:چرا من تلخم و تو حقیقت؟!
زندگی در جواب گفت :چون من دروغم و تو حقیقت!!
کاربر اخراج شده
به منظور هدف گذاری دقیق و بی عیب بر فرهنگی و طنازانه بودن داستان لطفا به ما کمک کنید!
http://www.njavan.com/forum/group.php?discussionid=2384&pp=15&page=1&do=discus s
کاربر اخراج شده
طبق تفکراتانجام شده
بدین نتیجه رسیدیم با توجه به استقبال باید یه تحرکاتی انجام بشه
به زودی حرکت زده شده اعلام میشه
در نخستین حرکت
تعداد افراد هر خانواده به حداکثر 5نفر کاهش پیدا خواهد کرد
نصر من الله و فتح قریب
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)