سومین خاطره!!!
دیروز برای اولین بار بعد از تقریبا 1هفته پشت ماشین نشستن!مامان و بابام با من اومدن!
از اونجایی که من خیلی شانس دارم!!مسیری که میخواستیم بریم شدیدا ترافیک بود.
جالبتر اینجا بود که من یه قسمت از مسیرو که میدون بود قبلا اصلا نرفته بودم چون میترسیدم!
از تمام اینا که بگذریم لحظه ای خاص بود که یهو به خودم اومدم دیدم مامان بابام دارن میخندن!!
"از مرگ نمیترسم، از راننده زن میترسم"
!!!!!!!!
نوشته پشت یه وانت نیسان،
که تا 10 دقیقه بعد هم جلو ما بود!![]()






مامان و بابام با من اومدن!

پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)