
یار قدیمی
گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا (خاقانی)
گرنه عشق او قضای آسمانستی مرااز بلای عشق او روزی امانستی مرا
گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدیکی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز منزیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا
بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیموین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا
آفت جان است و آنگه در میان جان مقیمگرنه در جان اوستی کی باک جانستی مرا
مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت منگر به کوی او محل پاسبانستی مرا
" برای آنکه در زندگی پخته شویم نباید هنگام عصبانیت از کوره در برویم "
انتخاب سریع یک انجمن
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

قبل از هر گونه فعالیت در سایت به قوانین توجه نمایید.



پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)