دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: شهید «روبرت آودیسیان»به لقا الله پیوست

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #4
    یار همراه
    نوشته ها
    1,610
    ارسال تشکر
    4,020
    دریافت تشکر: 6,802
    قدرت امتیاز دهی
    8988
    Array
    312's: جدید84

    پیش فرض پاسخ : شهید «روبرت آودیسیان»به لقا الله پیوست

    * روبرت در این مدت که رفت و آمد می‌کرد، از دوستان و خاطرات جبهه برای شما حرفی می‌زد؟
    گاهی از دوستانش تعریف می‌کرد، اما بیشتر حرف‌هایش را به برادرش آلبرت می‌زد و نمی‌خواست من ناراحت شوم.
    * چه کسی خبر مجروحیت روبرت را به شما داد؟
    آن زمان در گنبد بودم، کسی نمی‌دانست ما کجا هستیم و بالاخره از طریق خلیفه‌گری این موضوع را به ما اطلاع دادند؛ حتی فامیلی او را اشتباهاً آونسیان نوشته بودند بعد که فهمیدم او مجروح شده است، خودم را به تهران رساندم.
    * بعد از شنیدن خبر مجروحیت روبرت، فکر می‌کردید او را زنده ببینید؟
    وقتی اولین بار پسرم را دیدم، تمام صورت و بدنش باندپیچی بود و امید نداشتم زنده بماند؛ حتی او را نشناختم؛ پسرم ضربه مغزی شده بود؛ بعد از مدتی که باندهای روی صورتش را باز کردند، تا یک ماه ماسه‌هایی که از زیر پوستش بیرون می‌آمد را پاک می‌کردم. دقیقاً دو ماه شب و روز روی صندلی نشستم و مراقب روبرت بودم.
    در بیمارستان مصطفی خمینی که بودیم، مجروحان را به آنجا می‌آوردند؛ چشم، پا و دست نداشتند؛ با دیدن این مجروحان عذاب می‌کشیدم؛ وقتی مجروحان دیگر را می‌دیدم که وضعیت‌شان خیلی سخت‌تر از روبرت بود، خدا را شکر می‌کردم.
    تمام بدن و حتی سینه، گردن و پاهای روبرت ترکش خورده بود؛ یک چشم او را تخلیه کرده بودند؛ آسیب ترکش‌ها به تارهای صوتی‌ باعث شده بود که او به آرامی صحبت کند. عصب دست روبرت هم آسیب دیده بود و بعد از چند سال درمان تقریباً خوب شد، اما توانایی نداشت که بتواند کاری با آن انجام دهد.
    بعد از مدتی که تقریباً حال پسرم بهتر شد، او را به آلمان اعزام کردند و برای او چشم مصنوعی گذاشتند؛ پسرم یک سال در آنجا ماند؛ در آلمان دوستان ارمنی پیدا کرده بود و او را کمک می‌کردند. بعد از یک سال نتوانست در آنجا طاقت بیاورد و به ایران بازگشت.


    * روبرت از نحوه مجروحیتش برای شما تعریف می‌کرد؟
    یادش نمی‌آمد، گاهی اوقات که روزهای جبهه رفتنش را یاد می‌کردیم، آن موقع می‌فهمید که چه شده بود. دوستانش می‌گفتند در عملیات «والفجر هشت» بدون ترس و با شجاعت جلو می‌رفت و عراقی‌ها را می‌کشت؛ او می‌گفت: «می‌روم و همه این دشمنان را می‌کشم».
    * در طول این سال‌ها خودتان از روبرت مراقبت می‌کردید؟
    بله، دائماً باید در کنارش می‌ماندم، توانایی سر کار رفتن هم نداشت؛ جانباز اعصاب و روان بود؛ گاهی که با او حرف می‌زدیم عصبی می‌شد.+↓↓
    خيانت فــقـر مي آورد



  2. 2 کاربر از پست مفید 312 سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. کل کل استقلالیا وپرسپولیسیا
    توسط مجتبی خسروی در انجمن تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 296
    آخرين نوشته: 10th April 2014, 12:48 PM
  2. کل کل استقلالیا و پرسپولیسیا
    توسط امید عباسی در انجمن فوتبال و فوتسال
    پاسخ ها: 28
    آخرين نوشته: 31st October 2013, 04:24 PM
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 31st July 2012, 08:37 PM
  4. 6 توصیه برای كنترل تری‌گلیسیرید
    توسط Admin در انجمن تغذیه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11th April 2011, 05:11 PM
  5. واکنش پرمنگنات پتاسیم با گلیسیرین
    توسط غلامعلی نوری در انجمن شیمی عمومی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11th October 2010, 05:41 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •