* روبرت در این مدت که رفت و آمد میکرد، از دوستان و خاطرات جبهه برای شما حرفی میزد؟
گاهی از دوستانش تعریف میکرد، اما بیشتر حرفهایش را به برادرش آلبرت میزد و نمیخواست من ناراحت شوم.
* چه کسی خبر مجروحیت روبرت را به شما داد؟
آن زمان در گنبد بودم، کسی نمیدانست ما کجا هستیم و بالاخره از طریق خلیفهگری این موضوع را به ما اطلاع دادند؛ حتی فامیلی او را اشتباهاً آونسیان نوشته بودند بعد که فهمیدم او مجروح شده است، خودم را به تهران رساندم.
* بعد از شنیدن خبر مجروحیت روبرت، فکر میکردید او را زنده ببینید؟
وقتی اولین بار پسرم را دیدم، تمام صورت و بدنش باندپیچی بود و امید نداشتم زنده بماند؛ حتی او را نشناختم؛ پسرم ضربه مغزی شده بود؛ بعد از مدتی که باندهای روی صورتش را باز کردند، تا یک ماه ماسههایی که از زیر پوستش بیرون میآمد را پاک میکردم. دقیقاً دو ماه شب و روز روی صندلی نشستم و مراقب روبرت بودم.
در بیمارستان مصطفی خمینی که بودیم، مجروحان را به آنجا میآوردند؛ چشم، پا و دست نداشتند؛ با دیدن این مجروحان عذاب میکشیدم؛ وقتی مجروحان دیگر را میدیدم که وضعیتشان خیلی سختتر از روبرت بود، خدا را شکر میکردم.
تمام بدن و حتی سینه، گردن و پاهای روبرت ترکش خورده بود؛ یک چشم او را تخلیه کرده بودند؛ آسیب ترکشها به تارهای صوتی باعث شده بود که او به آرامی صحبت کند. عصب دست روبرت هم آسیب دیده بود و بعد از چند سال درمان تقریباً خوب شد، اما توانایی نداشت که بتواند کاری با آن انجام دهد.
بعد از مدتی که تقریباً حال پسرم بهتر شد، او را به آلمان اعزام کردند و برای او چشم مصنوعی گذاشتند؛ پسرم یک سال در آنجا ماند؛ در آلمان دوستان ارمنی پیدا کرده بود و او را کمک میکردند. بعد از یک سال نتوانست در آنجا طاقت بیاورد و به ایران بازگشت.
* روبرت از نحوه مجروحیتش برای شما تعریف میکرد؟
یادش نمیآمد، گاهی اوقات که روزهای جبهه رفتنش را یاد میکردیم، آن موقع میفهمید که چه شده بود. دوستانش میگفتند در عملیات «والفجر هشت» بدون ترس و با شجاعت جلو میرفت و عراقیها را میکشت؛ او میگفت: «میروم و همه این دشمنان را میکشم».
* در طول این سالها خودتان از روبرت مراقبت میکردید؟
بله، دائماً باید در کنارش میماندم، توانایی سر کار رفتن هم نداشت؛ جانباز اعصاب و روان بود؛ گاهی که با او حرف میزدیم عصبی میشد.+↓↓








پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)