کاربر اخراج شده
یاد دارم در غروبی سردِسرد ; می گذشت از کوچه مادوره گرد ;
داد میزد کهنه قالی میخرم;دست دوم جنس عالی میخرم
;کاسه و ظرف سفالی میخرم;گرنداری کوزه خالی میخرم ;
اشک درچشمان باباحلقه بست;عاقبت اهی کشید;
بغضش شکست;اول ماهست ونان درسفره نیست;
ای خداشکرت ولی این زندگیست ؟ ;بوی نان تازه هوشش برده
بود;اتفاقا مادرم هم روزه بود;خواهرم بی روسری بیرون دوید ;گفت :
اقا سفره خالی میخری ؟؟
کاربر اخراج شده
کاربر اخراج شده
شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد
شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم از این هم کهنه تر باشد
شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد
شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد
شاید صفای کودکیمان را اینجا، جا گذاشته ایم
شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان، زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند
شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود
و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد
چشمها را باید شست..
.
جور دیگرباید دید...
کاربر اخراج شده
عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ...من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم
کاربر اخراج شده
به شیوهی بابا
***
وقتی کنار اشک و تماشا، گریستم
تنهاتر از تمامی شبها، گریستم
در پشت پردههای خیالم، کسی نبود –
بیهوده بر توهم بیجا، گریستم!
تا سایههای زندگی از نو رفو شود
هر روز من به حسرت فردا، گریستم
باور کنید، در گذر از کوچههای شهر
من بارها، نگاه خودم را، گریستم!
نامردمی، نگاه غریبم ندیده بود
تا دید، کودکانه، همان جا، گریستم
شلاق بود و دست من و رنج بردگی
من سالها، به شیوهی بابا، گریستم
* *
امروز هم گذشت ، ولی یک نفر، نگفت :
بر حال و روز مردم دنیا، گریستم؟!
***
سیدعلی اصغرموسوی
کاربر اخراج شده
مادرم پنجرهرا دوست نداشت
هر زمستان سرما
روي پيشاني مادر خطي از غم مي كاشت
پنجره شيشه نداشت...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)