
دوست آشنا
من ، تو ، شوق رسیدن!
می گویند: بتاب!
از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سایه روشن می زنم!
می گویند: بخوان!
از ابتدای خلقت تا روزهای نیامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگی خود فریاد می زنم!
می گویند: برقص!
از بلندای ناز تا خواهش نیاز!
و من؛ بی تاب! دوش به دوش پروانه ها دیوانه می شوم!
می گویند: بمان!
از دیروز روز تا فردای شب!
و من...
و من می روم!
که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
می روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فردای روزتر؛
اما؛
آخر بی همسفر که نمی شود پرید!
باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد!
تو بالهای مرا بگیری و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنی!نشریه الکترونیک موازی
ویرایش توسط محمد نظری گندشمین : 19th July 2013 در ساعت 06:16 PM
اندیشیدن ، نبضِ حیاتِ ذهن ماست
دوست جدید
حال من بد نيست غم کم می خورم*********** کم که نه!هرروزکم کم می خورم
آب می خواهم ، سرابم می دهند************ عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب ************ از چه بيدارم نکردی ؟ آفتاب!!!!
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام ************ تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم ********** خوب اگر اينست من بد می شوم
هيچ کس اشکی برای ما نريخت ************هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی ست حالم ديدنی است *************حال من ازاين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم ************* گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت ****************يک غزل آمد که حالم را گرفت ...
"ما ز یاران چشم یاری داشتیم ***************** خود غلط بود آنچه می پنداشتیم؟؟؟
انتخاب سریع یک انجمن
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

قبل از هر گونه فعالیت در سایت به قوانین توجه نمایید.




پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)