نامه هشتم/



عزیز من!

بی پروا به تو می گویم که دوست داشتنی خالصانه ، همیشگی، و رو به تَزایُد، دوست داشتنی ست بسیار دشوار - تا مرزهای ناممکن. اما من، نسبت به تو، از پسِ این مهمِ دشوار، به آسانی بر آمده ام ؛ چرا که خوبیِ تو، خوبیِ خالصانه، همیشگی و رو به تزایُدی ست که امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته.

امروز که روز تولد توست، و حق است خانه را به مبارکیِ چنین روزی گل باران کنم، اگر تنها یک غنچه ی فروبسته ی گل سرخ به همراه این نامه کرده ام دلیلش این است که گمان می کنم، عصر ، بچه ها ، و شاید برخی از دوستان و خویشان، با گلهایشان از راه برسند. و این، البته، شرط ادب و مهمان نوازی نیست که ما، همه ی گلدانها را اشغال کرده باشیم.
گلدان ، خانه ی محبتِ دوستان ماست.



نامه نهم/


عزیز من!

روزگاری ست که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگارِ دشواری باید نگهبانِ اعتبارِ شفاف و پر شکوه ، کهکشان شیری، و شهاب های فرو ریزنده باشیم...

شاید بگویی : «در زمانه ای چنین ، چگونه می توان به گزمه رفتن در پرتوِ ماهِ پُر اندیشید؟» و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده ای و باز خواهی شنید.

« آنکه هرگز نان به اندوه نخورد
و شب را به زاری سپری نساخت
شما را ای نیروهای آسمانی
هرگز، هرگز، نخواهد شناخت»
گوته


اگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید – و باز هم شبی مثل آن شبهای عطر آگینِ رودبارک که سرشار است از موسیقیِ ابدی و پُر خروشِ سرداب رود ، در جاده های خلوتِ خاکی قدم بزنیم ، دست در دست هم ، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن ! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...
و تو می گویی : این فقط موسیقیِ نامیرای افلاک است...


ما هر گز کهنه نخواهیم شد.