کاربر حرفه ای
یه احساس خوبی مثل خواب ناز
مثل یک نوازش تو اوج نماز
یه شوق عجیبی واسه پر زدن
تو دستای یک عشق پر پر زدن
مثل خیس شدن زیر بارون شب
مثل نقش لبخند رو مینای لب
یه حرفی مثل آیه ی ربنا
قبول تمنایی از آشنا
خدا با من تا تو با من لجی
کی مگی بده عشق پاک زمین
خدا با من و تو شکوه و سکوت
سکوتی پر از حرف بارون زده
تموم سر آنجام و آغاز ما
همین حس خوبه کی میگه بده
ببین سایه ی عشق از ما چی ساخت
ببین حالمون خوبه و عاشقیم
واسه دیدن شهر دریاییا
خدا با من و تو توی یک آینه
رضا صادقی
همکار تالار مدیریت
گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه
به جا چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه
فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره
قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه
میگویند سه موقع دعا برآورده میشود:یکی وقت غروبیکی زیر بارون ...یکی هم وقتی دلت میشکند...
من وقت غروب زیربارون با دلی شکسته دعاکردم.
کاربر حرفه ای
میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشق و گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره
هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره،
یک شب به باد میره
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه
هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،
انگار داره میشه
عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست
از لحظه های حوا، هوا میمونه و بس
نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه،
از نو نوشته باشه
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه
هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،
انگار داره میشه
ویرایش توسط *FATIMA* : 5th July 2013 در ساعت 01:43 PM
یار همراه
باران اضلاع فراغت را میشست . من قاطی آزادی شن ها بودم و خواب سفرهای منقش را می دیدم من دلتنگ بودم..........
سهراب سپهری هنوزکسی نخوندتش جز خودم![]()
http://roksana65.blogfa.com/ساناز فرهیدوش
وبلاگ خودشکوفایی
یار همراه
من نميدانم
که چرا ميگويند: اسب حيوان نجيبي است، کبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد.
واژهها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
خدایا تو آنی که آنی توانی جهانی چپانی ته استکانی.
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست/آنقدر سیر بخند که غم از رو برود
کاربر جدید
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
قيصرامين پور- روحش شاد
دوست آشنا
من به عشقتو پر زدم
تا دوباره پيش تو اومدم
چشم من رو به احساس تو وا شد
قلبم از خودش بي خوده
مثل كفترا هوايي شده
زير نامه ي عشق من امضا شد
بهنام صفوي
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)