مادر بزرگ و قصه های شبانه اش
"میــنا و پلــنـگ "
دیدن پلنگ در نیمه شب توسط جوان
جوان دیده که مینا واله گشته
سکوتش گوییا صد ناله گشته
نمی دانست ، کرا دل داده است او
کدامین باغبان او را کشد بو
به جنگل می رود تنهای تنها
به هرجا می رود مست است و شیدا
شبی از دور کل چو را نظر کرد
خوددش را با ستاره همسسفر کرد
بسی با خود خیال خام می داشت
گهی هم خویش را آرام می داشت
به این امید که یار از در درآید
که مینا در برش چون دلبر آید
نه چندان زورمند و پهلوان بود
نه در آن نیمه شب چون پاسبان بود
نگه می کرد و می لرزید و تب داشت
صدای ضجه ای در زیر لب داشت
نگه می کرد دید آمد پلنگی
پلنگ ترسناک تیز چنگی
برفت تا کل چوی مینا وایستاد
جوان در انتظار جیغ و فریاد
به ناگه دید درِ کل چو شده باز
چو مینا آمده با کبر و با ناز
جوان در حیرتِ سختی فرو ماند
تو گویی ساحری وردی بر او خواند
پلنگ چون میهمانی نو رسیده
جوان دید آنچه را کس ناشنیده
................................................منبع :
ادامه دارد ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)