چهارمين تأثير اسلام بر فلسفه و نقد آن
به عقيده آقاى عبوديّت,16 آيات و روايات در رفع اشتباه تأثير گذارند. ايشان گفته اند: كه احكام تصريحى يا تلويحى, يا در خود آيه و يا در نتايج آيات و روايات اند و اينها بر رفع اشتباه تأثير مى گذارند. به عقيده من, در فرآيندِ فلسفه ورزى, روندهاى زيادى براى تصحيح اذهان ما وجود دارد. اگر در روند فلسفه ورزى, صافى هايى نباشند كه گه گاه به ما نهيب زنند و موارد اشتباه را گوشزد كنند, هرگز نمى توانيم فلسفه ورزى كنيم. به بيان ديگر, در هر علم و شاخه علمى از جمله علوم عقلى; مثل فلسفه, رياضيات و منطق, براى اين كه احكامى كه گفته مى شود را محك بزنند تا دريابند كه بيهوده نيستند, صافى ها و ملاك و معيارهايى وجود دارند و به واقع مدعياتى كه قابل سنجش اند, همواره بايد خود را با ميزان هايى كه رفع اشتباه مى كنند, محك بزنند. به يك بخش منطق مادى و به بخش ديگر آن (تفكر نقدى) گفته مى شود. روش سوم آن هم اين است كه پيوسته بايد سازگاريِ17 خود نظام را رعايت كرد. اگر سازگارى نبود, بايد يكى از اعضا را اصلاح كنيم.
اين مسئله در همه جا وجود دارد و يكى هم شايد همان باشد كه آقاى عبوديت به آن اشاره كرده اند. ايشان گفته اند كه گاهى ممكن است آيه اى ما را به اشتباهمان واقف كند, در اين جا با ديگر موارد تفاوتى وجود دارد و آن اين كه زمانى آيه اى ما را به اشتباهمان آگاه مى كند كه به خود مفاد آيه ايمان آورده باشيم; براى مثال, ايشان مى گويد پيشينيان, يعنى فيلسوفان يونان و رومِ قديم, ماده را قديم مى دانستند, امّا برخى آيات و روايات نشان داده اند كه ماده حادث است و فيلسوفانى همانند ملا صدراى شيرازى به درستى اين آيه معتقدند و بر اين اساس باور پيشنيان را تصحيح كرده اند و معتقد شده اند كه ماده, براى مثال از نوعى حدوث برخوردار است. در اين جا بايد گفت اولاً, اين نوع تصحيح, تنها به آيات و روايات اختصاص ندارد و ما از راه هاى ديگرى نيز مدعيات فلسفى را تصحيح مى كنيم, پس چرا تنها نام فلسفه اسلامى را بر آن مى نهيم؟ و چرا به راه هاى ديگرى كه در تصحيح آراى فلسفى دخالت دارند, توجه نمى شود؟
ثانياً, به واقع, چه زمانى مى توان از تصحيح سخن گفت؟ چرا, نمى گوييم و يا نمى توانيم بگوييم نعوذ باللّه, فيلسوفان نشان داده اند كه آيه غلط است؟ چرا مى گويند آيه نشان داد كه فيلسوفان اشتباه كرده اند؟ در آن موارد ديگر اشكال پيش نمى آيد; چون روش و مفادى وجود دارد و روش مفاد را تصحيح مى كند, ولى اينها دو مفاد و دو گزاره اند كه نمى توانند يك ديگر را تصحيح كنند; در اين جا اگر يك گزاره گفت كه آن طرف نقيض من است, پس غلط است, آن گزاره هم مى تواند همين را بگويد.
گزاره ها نمى توانند هم ديگر را تصحيح كنند. بلكه, اين روش ها هستند كه مى توانند گزاره ها را تصحيح كنند. يك سلسله روش ها در علوم تجربى, طبيعى و سلسله روش هايى نيز در علوم تجربى و انسانى هست. هم چنين در علوم تاريخى نيز سلسله روش هاى ديگرى وجود دارند. اين روش ها گزاره هاى نادرست علوم را تصحيح مى كنند; چون با اين روش, نادرستى آن معلوم مى شود. اما گزاره نمى تواند گزاره اى ديگر را تصحيح كند. گزاره تنها مى تواند بيان گر تضاد يا تناقض با گزاره اى ديگر باشد; به اين معنا كه نوعى تقابل دارند و قابل جمع نيستند. چرا مى گوييد فكر و عقيده صدراى شيرازى يا به تعبير بهتر, فكر پيشينيان با توسل به اين آيات تصحيح شد؟ شايد بشود گفت كه صدراى شيرازى, نعوذ باللّه, بايد آيه را با توسل به حرف فيلسوفان تصحيح مى كرد!
تأملى دوباره
اگر الاهيات و فلسفه را از هم جدا كنيم تا هر كدام از آنها, به عنوان يك علم, رشد خود را داشته باشند, در اين صورت, هر دو هم رشد مى كنند و هم از هر دو مى توانيم بهره هاى بيشترى ببريم. وقتى رياضيات, مستقل از فيزيك و فيزيك مستقل از رياضيات باشد, هر دو مى توانند به هم كمك كنند. اما اگر بخواهيم آنها را تابع هم ديگر كنيم, نمى توانند به هم ديگر كمك كنند و اتفاقاً يك ديگر را محدود مى كنند.
كمك فلسفه به الاهيات و همين طور كمك الاهيات به فلسفه, قابل قبول است, حتّى , به تعبير يك الاهى دان مسيحى, شكل دادن فلسفه به الاهيات و عكس آن هم قابل قبول است, اما يونانى ماندنِ دين پذيرفتنى نيست. باز اين مطلب را از يكى از نوشته هاى هود, فيلسوف دينِ آمريكايى كه كتاب خوبى به نام آيا بايد خدا يونانى بماند18 دارد, وام مى گيرم كه مى گويد: آيا نمى شود خدا, خداى مسيحى شود؟! آيا بايد ويژگى هاى خداى يونانى را داشته باشد؟! اين كه بايد خداى ما تا به آخر تحت تأثير آموزه هاى يونان و روم قديم باشد غلط است. البته, من هرگز اين مطلب را مساوى و مطابق آن چه كه پيروان (مكتب تفكيك) بدان معتقدند نمى دانم و معتقدم بحث مكتب تفكيك, بحث ديگرى دارد.
به نظر مى آيد ابهامى درسخنان شما وجود دارد, چرا كه در جايى فرموديد كسانى كه مى خواهند ميان اسلام و فلسفه جمع كنند, اين دغدغه را دارند كه هم قرآن و هم ميراث يونان را پاس بدارند, ولى در جايى ديگر و در تبيين اين تعارض, فرموديد: در فلسفه بايد تابع برهان و دليل و عقل بود; به واقع, آيا فلسفه و فلسفه ورزى, به معناى تابع دليل بودن است يا تابع ميراث يونان بودن؟
پرسش خوبى است. من فلسفه را, سير فكرى آزاد عقلانى تعريف مى كنم و معتقدم اين سير فكري19 اولاً: بايد آزاد باشد و ثانياً, عقلانى بوده و براى مثال, تجربى نباشد. بر اين اساس, مى گويم كه اين گونه سير فكرى با دين, قابل جمع نيست. حال, وقتى درباره فلسفه اسلامى بحث مى كردم, از آن جا كه مصداق اين سير آزاد عقلانى در جهان اسلام, در ميراث يونان و روم قديم بوده است, بنابراين, حرف من درباره فلسفه اسلامى, همان سير فكرى آزاد عقلانى است. پس, اگر از مصر قديم يا از چين و يا از ژاپن قديم و غيره هم پيروى مى كردند, همين اشكال بر آنها وارد بود. اما اين كه از يونان و روم سخن گفتم, به اين خاطر است كه در اسلام, مسيحت و يهوديت, ميراث فكرى اى كه فيلسوفان اسلامى, يهودى و مسيحى, مى خواهند آموزه هاى دينى خود را با آن وفق دهند, ميراث فكرى يونان و روم قديم است. بنابراين, اشكال اصلى اين است كه چگونه مى توان سير آزاد عقلانى اى را كه يك بخش آن ارسطو و بخش ديگر آن افلاطون است با آموزه هاى دينى وفق داد؟ من معتقدم كه آموزه هاى افلاطون و ارسطو كه از سير آزاد عقلانى آنها سرچشمه گرفته است با قرآن و روايات سازگارى ندارد.
به عقيده شما, آيا فيلسوفان اسلامى, هيچ چيز جديدى به يافته هاى فلسفيِ فيلسوفان يونان و روم اضافه نكرده اند, و در اين سير آزاد عقلى تنها به همان چيزهايى رسيده اند, كه يونانيان و يا روميان به آن رسيده اند؟
اتفاقاً جناب آقاى عبوديت هم, در مقاله (آيا فلسفه اسلامى داريم؟),20 به مسائل نوظهورى كه فيلسوفان اسلامى ارائه نموده اند, اشاره كرده اند و من اين نوآورى ها را انكار نمى كنم. البته, معتقدم كه تنها بعضى از اين مسائل كه آقاى عبوديت آنها را نوظهور و ابداعى دانسته اند, نوظهوراند. نمى خواهم بگويم هيچ مسئله جديدى نبوده است و در همه مسائل, فيلسوفان ما دقيقاً تابع فرهنگ يونان و روم قديم بوده اند; بلكه مى خواهم بگويم كه بنيان همه مسائل جديد, فلسفه يونان و روم قديم است.
ما به اين مسئله توجه نداريم كه چقدر يونانى و رومى فكر مى كنيم; چرا كه فلسفه هاى قديم هند و چين و ژاپن را نديده ايم تا دريابيم كه تا چه اندازه با اين فلسفه فرق مى كنند; براى مثال, در فلسفه يونان و روم قديم, علت بايد هميشه با معلول معيّت داشته باشد و به تعبير ديگر, علت بايد تقدم وجودى بر معلول داشته باشد. حال اگر بگويم كه در فلسفه چين, معلول تقدم وجودى بر علت دارد, آن گاه درمى يابيد كه چقدر ما وامدار يونان و روم قديم هستيم. البته, نمى خواهم بگويم كه اين درست است. اگر كتابى را در فلسفه يونان, روم و مصر قديم(يعنى جهان غرب) و يا, هند, چين و ژاپن (يعنى جهان شرق) مطالعه كنيد, آن گاه خواهيد فهميد كه تاچه اندازه شبيه كدام يك هستيم. اين مسئله مثل آن است كه شما به عنوان يك ايرانى, هيچ غيرايرانى را نديده باشيد, در اين صورت, تفاوت چهره هاى ايرانيان را به خوبى حس مى كنيد, اما اگر مدتى در ژاپن زندگى كنيد, مسلماً همه ايرانى ها را هم شكل و قيافه خواهيد دانست; يعنى آن قدر در آن جا قيافه هاى متفاوت مى بينيد كه فكر مى كنيد همه ايرانيان هم شكل و قيافه اند; هم چنان كه ما اكنون ژاپنى ها را هم قيافه مى بينيم, در حالى كه خود ژاپنى ها هم ديگر را هم قيافه نمى بينند. يك ضرب المثل آمريكايى ـ لاتينى, مى گويد: (هر چه از همسايه ات بى خبرترى, با خواهر و برادرهايت بيشتر اختلاف دارى) و البته چنين نيز هست. هر گاه از همسايه خود باخبر مى شويم, مى فهميم كه ما خواهر و برادرها چقدر شبيه به هم هستيم.
بنابراين, به نظر مى آيد كه ما تحت تأثير فلسفه يونان و روم قديم هستيم. مسئله قوّه و فعل, ثبات و تغيير و مسئله انواع, حركت و سكون, بحث ماهيت و تفكيك ماهيت از بعضى از مسائل شبيه خود, بحث ذات و ذاتى و بحث ذات گروي21, بحث تعريف در منطق و نيز بحث كليات و… , همه و همه مسائل يونانى و رومى اند و هيچ كدام از آنها در فلسفه شرق, (فلسفه هند و چين و ژاپن) وجود ندارد.
بنا به نظر شما, جدا كردن فلسفه از اسلام و الاهيات, مايه رشد هر دو آنها مى شود. امّا به واقع چرا نبايد فلسفه خالص را به هيچ دينى منسوب كرد؟
به اين دليل كه هر علمى, به شرطى رشد مى كند كه تابع روش شناسى خاص خود باشد و اگر علمى بخواهد روش هاى ديگر علوم را هم به كار گيرد, بى گمان با مشكل روبرو مى شود. يكى از فلسفه هاى وجودى روش شناسيِ هر علمى اين است كه اگر اين روش شناسى را رعايت كرده باشيد آزاد هستيد. حال, اگر بگويند هر علمى بايد روش شناسى خود و روش شناسى ديگر علم ها را هم رعايت كند, به اين معنا رشد نمى كند.
شايد گفته شود كه فلسفه اسلامى هم روش شناسى خود(پيروى از استدلال و برهان) را حفظ كرده و هم از اسلام و دين الهام گرفته است. امّا اين را وقتى مى توان نشان داد كه در فلسفه اسلامى به صورت يك بام و دو هوا عمل نكنيم. به اين معنا كه ميزان موشكافى ها در امورى كه موافق دين است, دست كم به همان اندازه موشكافى ها درباره امورى كه مخالف دين است, باشد. امّا به واقع, سخت گيرى و آسان گيرى فيلسوفان اسلامى, در هر دو مورد, به يك اندازه نبوده است.
يكى از شاگردان پوپر, در كتاب اخلاق و دين22 مى گويد كه تعجب مى كنم از فيلسوفانى كه وقتى در قلمرو فلسفه اند آب را از شير جدا مى كنند, اما وقتى وارد قلمرو دفاع از دينِ خود مى شوند سخنانى مى گويند كه هيچ كودك دبستانى اى نمى تواند آنها را بپذيرد.
در اين جا مثال ساده اى را مطرح مى كنم كه پيشتر نيز گفته بودم; برخى بزرگان گفته اند كه يكى از دلايل وجود زندگى پس از مرگ, اين است كه گاهى شخص مرده اى را در خواب مى بينيم كه با ما حرف مى زند و ما نيز با او سخن مى گوييم و اين نشان مى دهد كه او هست. فيلسوفى كه در مسائل فلسفى, براى مثال در احكام ثلاثه ماهيت, ماهيت لابشرط قسمى, لابشرط مقسمى و… , موشكافى مى كند و مو را از ماست مى كشد, سخنانى مى گويد كه يك كودك دبستانى هم آن را نمى پذيرد و برنمى تابد.
اين استدلال براى اثبات وجود زندگى پس از مرگ, استدلال سخيفى است. چرا فيلسوفى كه در آن مسائل فلسفى موشكافى هاى بسيار مى كند و مَته به خشخاش مى گذارد, در اين جا اين سخن سطحى و ساده انگارانه را مى پذيرد؟ چگونه آن كسى كه دقت مى كند تا (لابشرط قسمى) را با (لابشرط مقسمى) اشتباه نگيرد, سخنى تا اين اندازه ساده انگارانه و سخيف را مى پذيرد؟! اين به دليل يك بام و دو هوا عمل كردن است. اگر فيلسوف اسلامى در همه جا ـ چه آن جا كه مطلبى با دين و مذهب او موافق باشد و چه آن جا كه مخالف باشد ـ به يك اندازه مَتّه به خشخاش مى گذاشت و سخت گيرى و آسان گيرى او به يك اندازه بود, درآن صورت, همه سخنانش كاملاً متين بود, امّا اگر به چشم انصاف بنگريم, اين گونه نيست; چرا كه مى توان ادعا كرد فيلسوفان ما در احكامِ (لابشرط قسمى) و (لابشرط مقسمى) يا در اين مسئله كه آيا حركت, خروج از قوّه به فعل هست يا نه, كمال اولى است يا كمال ثانوى, خلأ محال است يامحال نيست و… , موشكافى هاى بسيار كرده اند و مو را از ماست كشيده اند. حال آن كه اندكى از اين دقت ها را در مسائل دينى به خرج نداده اند.
بايد توجه شود كه الهام و انگيزه گرفتن هيچ اشكالى دربرندارد; همان گونه كه ما از همه جا الهام مى گيريم; مثل نيوتن كه از افتادن يك سيب الهام گرفت, امّا او هرگز معتقد نبود كه افتادن سيب دليل مدعاى او است; بلكه افتادن سيب مسئله گرانش و جاذبه داشتن زمين را به ذهن او آورد.
مى توان آزادانه بودن اين سير را به دو صورت محك زد و معين ساخت; يكى اين كه بررسى كنيم و ببينيم آيا با آموزه هاى موافق دين, همان برخوردى مى شود كه با آموزه هاى مخالف دين صورت مى گيرد؟ و دوم اين كه آيا پرونده هيچ مسئله فلسفى اى را كه در آن موافق با دين ما حرف زده شده است مى بنديم يا خير.
آيا شما حاضريد هر حرف جديدى را بشنويد و در آن تفكر كنيد; براى مثال كسى بگويد كه انسان شناسى كنونى با انسان شناسى قرآن ناسازگار است و تصويرى كه قرآن از انسان به دست مى دهد نادرست است. سخن اين است كه آيا اهل مدارا هستيم و حاضر به شنيدن و تحمل سخنان ديگر هستيم؟ آيا همان گونه كه وقتى به برگسون و كانت و مكتب هاى غربى انتقاد مى شود بى تعصّب و بى خيال مى شنويم و همه ادله اش را ارزيابى و نقد مى كنيم, مى توان تصويرى را كه قرآن از معاد به دست مى دهد نقد كرد; و آيا به سخن كسى كه مى گويد تناسخ, برخلاف نظر قرآن, قابل دفاع است گوش مى دهيم؟
بنابراين, به طور مطلق نمى گويم كه اگر كسى فيلسوف شد, بايد بى دين باشد; بلكه مى گويم براى اين كه فيلسوف بودنِ خود را نشان بدهد اولاً, پرونده گزاره هايى را كه به نفع دينش است, بى درنگ و بدون تأمل, مختومه اعلام نكند و اگر هنوز حرف جديدى باشد, بايد بشنود. ثانياً در ارزيابى ادلّه يك سان عمل كند.
براى مثال, صدراى شيرازى تناسخ را به سادگى رد مى كند; چرا كه آن را سازگار با آموزه هاى دينى خود نمى داند. اين يك روش فيلسوفانه نيست; بلكه روش الاهى دانان است. البته, روش غيرفيلسوفانه داشتن عيب نيست و نيازى نيست همه آدم ها فيلسوف باشند. بسيار خوب است اگر هم الاهى دانان توان مند و هم فيلسوفانى توانا داشته باشيم, ولى اين كه فيلسوف, خود را به جاى يك الاهى دان جا بزند و يا الاهى دان خود را فيلسوف جا بزند, غلط است. من معتقدم كه صدراى شيرازى, يك الاهى دان و متكلم بزرگ است نه يك فيلسوف. من نيز كلام را قبول دارم و متكلم بودن عيب نيست امّا مرز كلام و فلسفه نبايد در هم آميخته و مباحث آنها باهم خلط شود.
منظور از فلسفه اسلامى, فلسفه اى است كه در ميان ديگر فلسفه ها, به دليل تأثيرهايى كه از اسلام پذيرفته است هويّت خاصى يافته است. همين را فلسفه اسلامى مى گوييم و در اين فلسفه اسلامى, هرچند ممكن است هويّت هاى ديگرى دخيل باشند; مثلاً بدنه آن يونانى باشد و مانند فلسفه هاى ديگر خاستگاه يونانى داشته باشد, ولى با آنها متفاوت است.
به عبارت ديگر, مقصود از اسلامى بودن, يك هويت ويژه و منحصر به فرد است كه اين فلسفه به رغم مشتركاتى كه با ديگر فلسفه ها دارد با اين هويت از آنها متمايز مى شود و اين هويت را از اسلام گرفته است. آيا اين تبيين را مى پذيريد؟
به عقيده من, اگر فلسفه اسلامى مى خواست, به واقع, موضوع هاى فلسفى اش را تحت تأثير اسلام اخذ و انتخاب كند, در اين صورت, فلسفه اسلامى ـ با توجه به تأكيد و توجّهى كه در احاديث و روايت ها و متون دينى به شناخت نفس مى شود ـ شبيه ترين فلسفه ها به اگزيستانسياليسم مى شد و اگر به واقع, درون مايه هاى فلسفه اى ـ دست كم به لحاظ موضوع ـ اسلامى بود, بايد حجيم ترين موضوع و بهترين بخش آن, بحث نفس مى بود.
حال, در فلسفه اسلامى و براى مثال در مجموعه آثار ابن سينا, مباحث نفس نزديك به يك هفتم كل مباحثى است كه دركتاب هاى او آمده است23; به اين معنا كه بحث نفس در تاريخ فلسفه اسلامى, آن چنان بى فروغ وكم رنگ شده كه در فلسفه ابن سينا تنها يك هفتم مباحث, به فلسفه نفس اختصاص يافته است و در نهاية الحكمة نيز حتّى يك فصل هم به بحث نفس, اختصاص داده نشده است. آيا چنين فلسفه اى را مى توان فلسفه اسلامى ناميد؟
فلسفه اسلامى, آن است كه مداقه هاى فلسفى خود را بر روى آن مسائلى متمركز كند كه براى اسلام مهم اند. براى مثال, ايمانِ انسان كه تا زمان امام محمّد غزالى و نزديك به هشتاد يا صد سال پس از او, يكى از مهم ترين بحث هاى كلامى بود و هم چنين بحثِ اميد و آرامش در فلسفه اسلامى جايگاهى ندارد؟ چرا در فلسفه اسلامى بحثى درباره تنهايى نيست؟ چرا در فلسفه اسلامى از مسئله ارتباط انسان با خود بحث نشده است؟ آيا نبايد همه آن چيزى كه امروزه در بخشى از فلسفه نفس با نام (self knowledge) مطرح است, در دينى كه معرفت نفس, در آن (انفع المعارف) به حساب مى آيد, گسترده ترين بخش فلسفه آن باشد.
علامه طباطبايى, در بداية الحكمة و نهاية الحكمة, به ترتيب درباره جواهر بحث مى كند و تعداد آنها را برمى شمارند و به نفس اشاره مى كند و تعريفى كه از آن ارائه مى كند و بحث هاى ايشان همان بحث هاى پيشينيان است. اما براى مثال, در اگزيستانسياليسم كنونى, كارل ياسپرس ـ فيلسوف اگزيستانسياليست نيمه اول قرن بيستم ـ نزديك به هفت هزار صفحه از مطالب خود را درباره نفس نگاشته است, و ديگر فيلسوفان نيز به همين گونه. نَفْس هم به معناى نَفْس مجرد ناقص نيست; بلكه آن نفسى كه به معناى (خود) است. نفس, در عبارت (مَن عرف نفسه فقد عرف ربه), به معناى نفس افلاطونى و سقراطى است و نه نفس ارسطويى. افلاطون مى گفت: خود را بشناس. اين (خود) بلافاصله پس از افلاطون و در فلسفه ارسطو به انسان شناسى تبديل شد. در انسان شناسى, اگر وجه مشترك آدميان, يعنى همان نفسى را كه فيلسوفان ما از آن سخن مى گويند, بشناسيم چه نفعى براى مبدأ و معاد يك مسلمان مى تواند داشته باشد؟ اين نوع خودشناسى در فلسفه اسلامى وجود ندارد و من معتقدم اگر كسى بخواهد امروز به لحاظ تماتيك (thematic) فلسفه اسلامى درست كند, فلسفهِ او شبيه ترين فلسفه ها به فلسفه اگزيستانسياليسم خواهدشد. اگزيستانسياليست ها درباب موقعيت هاى مرزى بسيار سخن گفته اند و من بارها گفته ام كه اگر بخواهيم فلسفه ياسپرس را در يك جمله خلاصه كنيم مضمون و مفاد اين آيه خواهد بود كه (…فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَة لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا اليهم لعلّهم يحذرون);24 زيرا ياسپرس معتقد است كه تنها در موقعيت مرزى مى توان خداوند را شناخت و اين آيه كريمه نيز مى گويد كه تنها در موقعيت مرزى نه, بلكه اگر در خارج از جبهه باشيد, خدا را نمى شناسيد, برويد آن جا تا نسبت به دين تفقّه پيدا كنيد. اين كلام, لب ّ و خلاصه سخن ياسپرس است. به واقع, آيا اين مطلب در فلسفه اسلامى آمده است؟ به واقع, اگر احكام ماهيت, حركت و سكون, ثبات و تغيير, وحدت و كثرت و قوّه و فعل را نمى شناختيم, آيا در دين خلل و خدشه اى وارد مى شد؟ مهم و ضرورى آن است كه بدانم, چه كسى هستم و چرا اميد پيدا نمى كنم و چرا به غير خدا اميد مى بندم. به عقيده من, مى توان نزديك به 48 مبحث از همين مباحث اگزيستانسياليستى را در قرآن كريم و روايات فهرست كرد كه در فلسفه ما جايگاهى نداشته و بدان ها پرداخته نشده است.
در اين جا مشخص نيست كه كدام عقل منظور نظر شما است. البته, در ميان سخنان خود فرموديد كه عقل و عقلانى به معناى استدلال است; به فرض در قياس, اين استدلال, ناظر به محتواى قياس است يا صورت قياس؟
درباب صورت, آن چه را كه مورد وفاق منطق دانان است و به لحاظ ماده آن چه را كه مورد وفاق معرفت شناسان است,25 مى پذيريم. استدلالى را استدلال مى دانم (و بالطبع اگر به مقتضاى آن عمل كنم, عقلانى رفتار كرده ام) كه اولاً, به لحاظ صورت چنان باشد كه منطق دانان بر آن اتفاق نظر دارند و ثانياً, به لحاظ ماده هم از منابع شش گانه اى كه مورد وفاق معرفت شناسان است, به عنوان منابع شناخت استفاده شده باشد; يعنى مواد خام اين گزاره ها از يكى از اين شش منبع به دست آمده باشند. البته, منابع ديگرى هستند كه مورد وفاق نيستند. اما حس كه پيشينيان به آن (حس ظاهر) و درون نگرى كه به آن (حس باطن) مى گفتند و هم چنين حافظه البته با قيد و شرط هايى, شهادت و گواهى نيز با قيود و شروطى, شهود با قيودى و عقل با آن سه معناى اخصّش كه عبارت اند از: قياس, استقراء در يك صورت خاصى و (abduction); يعنى همان (deduction), (induction) و (abduction). اينها منابع شش گانه شناخت اند كه مورد وفاق معرفت شناسان هستند. معرفت شناسان معتقدند اگر مطلبى را با تكيه براين منابع شش گانه گفته و به آن ملتزم شويد, ديگر كسى نخواهد گفت كه شما خلاف عقلانيت رفتار كرده ايد.
البته, در اين كه منابع ديگرى; همانند تله پاتي26, پرى كاگنيشن27 وحي28 و الهام ها29, منبع شناخت به حساب مى آيند يا نه, اختلاف نظرهايى وجود دارد. براى اين كه مراد خودم را تعيين كرده باشم, مى گويم شما وقتى استدلالى سخن مى گوييد كه مواد خام استدلال شما از اين شش منبع به دست آمده باشند و در صورت استدلال نيز از قوانين عقلى و استنتاجى اى كه در منطق محل وفاق و اجماع اند, عدول نكرده باشيد.
نكته ديگرى كه بايد بدان توجه شود اين است كه در اين جا, اساساً نزاع, يك نزاع لفظى نيست و بنابراين, نبايد در بحث به مسائل ادبى استناد كرد و اگر با كمترين مناسبت و ملابست, مانند اين كه چنين استدلال كنيم كه چون اين فيلسوفان مسلمان بوده اند در نتيجه همين امر كافى است كه اين فلسفه را, فلسفه اسلامى بدانيم, نزاع را در حدّ يك نزاع لفظى پايين آورده ايم. اين كه بيشتر نويسندگانِ فلسفه اى كه در فرهنگ اسلامى پيدا و پديد آمده است, مسلمان بوده اند, محل بحث نيست. بحث بر سر سلسله امورى است كه آثار علمى مهمى بر آن مترتب است و بايد به آنها توجه شود.
تعهد فلسفه به دين
مدعاى ما در اين بحث ها اين است كه فلسفه ـ در سير خود ـ نبايد به هيچ دين و مذهب خاصى متعهد و متعبد باشد. اگر فيلسوفى در سير فلسفى خود به نتايجى دست يابد كه با متون مقدس يك مذهبِ خاص سازگار است, آنها را مى پذيرد و اگر با آنها سازگار هم نبود, باز به نظريه خودش پاى بند است. بنابراين, اگر به باورهاى فلسفى اى دست بيابيم كه با دين و مذهب سازگار و موافق باشد, اشكالى دربرندارد, ولى اين كه از ابتداى سلوك و سير فلسفى در صدد و مصمّم باشيم كه از يك دين و مذهب خاص دفاع كنيم, اين امر ما را از مسير فلسفه ورزى خارج مى سازد. فلسفه هرگز در استخدام هيچ دين و مذهب خاصى درنمى آيد و قصد ندارد كه از اركان عقيدتى يك دين و مذهب خاص دفاع كند. چه بسا با يك دين و يا مذهب خاصى موافق باشد و با ديگرى موافق نباشد. اگر كسى بگويد كه آمده ام تا از توان فلسفى خودم براى دفاع از دين استفاده كنم و اين ذرادخانه فكرى ام را در دفاع از دين و يا يك مذهب خاص به كار گيرم, او اهل فلسفه نيست. البته, اشكالى هم ندارد كه اهل فلسفه نباشد; چراكه مى تواند يك الاهى دان باشد. وقتى مى گوييم كه كسى فيلسوف نيست, تنها گفته ايم كه حوزه معرفتى او فلسفه نيست. پس نبايد فكر كنيم اگر كسى گفت كه ابن سينا يا شيخ اشراق و يا صدراى شيرازى فيلسوف نبوده اند, به آنها اهانت و توهين شده است; حوزه معرفتى اين متفكران چيز ديگرى است كه در ادامه به آن اشاره مى كنم. بنابراين, فلسفه اى كه بخواهد به دين و يا يك مذهب خاص خدمت كند, فلسفه نيست. البته, اشكالى هم ندارد كه دست آوردها و فرآورده هاى فلسفيِ يك فيلسوف, با دين و مذهب خاصى موافق و ملائم باشد; همان گونه كه اشكالى ندارد اگر مخالف آموزه هاى دين و يا مذهبى خاص باشد.
به بيان ديگر, آن چه اهمّيت دارد فرآيند است و فرآورده در اين ميان, اهميتى ندارد, چه مخالف باشد و چه موافق. مهم اين است كه فرآيند و سير تفكر, يك سير آزاد عقلانى بوده, يا اين كه فرآيندى بوده, كه از ابتدا شعار (تبت يدا فلسفة لاتكون أقاويلها مطابقةً للمذهب الحقة الحقيقية), سرمى دهد.
لزوم وجود الاهيات و تفكيك آن از فلسفه
با اين همه, بجا و بهتر است كه حوزه معرفتى اى وجود داشته باشد كه به شرح, تفسير, بيان, تبيين و دفاع از دين و مذهب بپردازد; يك حوزه معرفتيِ كاملاً مستقل كه شأن آن شرح, تفسير, تبيين و دفاع از دين و مذهب باشد كه به اين حوزه معرفتى, الاهيات (Theology) مى گوييم.
به اعتقاد من و با توجه به مسائل پيش گفته, دو قلمرو متفاوت وجود دارد: يكى قلمرو فلسفه كه براى هيچ دين و مذهب خاصى مفيد نيست و ديگرى قلمرو الاهيات كه همواره به دين و مذهب خاصى فايده مى رساند. حال, اين قيد(= الاهيات) چه مضاف اليه باشد و چه صفت; يعنى چه بگوييم (الاهيات اسلام) و چه بگوييم (الاهيات اسلامى) و يا (الاهيات شيعه يا الاهيات شيعى), فرقى نمى كند. اين حوزه فكرى و معرفتى, حوزه اى شريف و مستقل است و به باور من, اين كه در جامعه و فرهنگ غرب هم الاهيات و هم فلسفه رشد كرده است, به اين دليل است كه اين دو از هم جدا وتفكيك شده اند. هم چنين دليل اين كه در جهان اسلام, نه فلسفه رشد يافت و نه الاهيات, اين است كه ما هميشه خواسته ايم هر دو را با هم داشته باشيم و به عبارت ديگر, كلام ما فلسفى است و فلسفه ما كلامى و الاهيات است. از اين رو است كه به اعتقاد من, در هيچ كدام از اين دو عرصه نيز رشد نكرده ايم. گر چه شعار بسيار مى دهيم, امّا عاقلان عالم مى فهمند و مى دانند كه فلسفه اسلامى ـ البته به شكل كنونى اش ـ چيزى براى گفتن ندارد. ولى اگر اين دو حوزه از هم جدا و مستقل بودند; يعنى اگر به شيوه پيش از خواجه نصيرالدين طوسى, امام محمّد غزالى و يا امام فخر رازى ـ بنابر اختلافى كه هست ـ سير مى كرديم و به واقع فلسفه مان از الاهيات مان جدا بود و متكلمان با فيلسوفان دو شأن مختلف براى خودشان قائل بودند, به نظر من, هم الاهيات رشد مى كرد و هم فلسفه بالنده مى شد و به بلوغ مى رسيد.
در جهان مسيحيت نيز تقريباً تا اوايل قرن چهاردهم كه داراى فلسفه الاهياتى و الاهيات فلسفى بود فلسفه و الاهيات رشد نكرد; امّا در چند قرن اخير رشد عظيمى به ويژه در الاهيات صورت گرفته است, كه دليل آن اين است كه آنها هر كدام جدا از هم كار خودشان را مى كنند و فلسفه نمى خواهد الاهياتى و الاهيات هم نمى خواهد فلسفى بشود. در عين حال ممكن است به هم كمك بكنند; هم چنان كه فيزيك به رياضيات و رياضيات هم به فيزيك كمك مى كند, اما فيزيك, رياضياتى نيست و رياضيات هم فيزيكى نيست. اگر بخواهيم كه فيزيك, رياضيات را پاس بدارد و رياضيات نيز فيزيك را پاس بدارد, نه رياضيات, رياضيات مى شود و نه فيزيك, فيزيك خواهد شد.
مى توان مسلمان بود و فلسفه اسلامى را قبول نداشت
بنابر آن چه گفته شد نبايد كسى را كه فلسفه اسلامى را قبول ندارد, فاسدالاعتقاد بدانيم; چرا كه بنا بر اين شد كه فلسفه, اسلامى نيست. بنابراين, اگر كسى يك رأى و نظريه فلسفى, يا فيلسوفى; مانند صدراى شيرازى و يا حتّى يك مكتب فلسفى, يا يك سنت, يا يك جنبش و يا يك گرايش فلسفى را قبول نداشت ونپذيرفت, نبايد او را از دين و مذهب بيرون برانيم; مى توان مسيحى بود و آكوئيناس را قبول نداشت; و مى توان مسلمان بود و صدراى شيرازى را قبول نداشت; مى توان مسلمان بود و هيچ كدام از آراى فلسفى ملاصدرا را نپذيرفت. اين به مسلمانى ما لطمه نمى زند; هم چنان كه بسيارى از عارفان ما و بسيارى از صوفيه, حرف هاى فيلسوفان را قبول نداشتند, ولى اين باعث نمى شد آنها را مسلمان ندانيم. بسيارى ضد فلسفه بودند و نه تنها فرآورده خاصى از يكى از فيلسوفان اسلامى را قبول نداشتند, بلكه اساساً روش فلسفى را قبول نداشتند, ولى در عين حال ما نمى گوييم اينها مسلمان نبودند. چه كسى مولوى را با اين كه نزديك به چهارصد بيت در نكوهش فلسفه دارد, مسلمان نمى داند؟ چه كسى مى گويد, مثلاً عين القضاة همدانى يا ناصر خسرو قباديانى يا سنايى غزنوى مسلمان نيستند, با اين كه همه آنها در آثارشأن فلسفه را تخطئه كرده اند و حتّى به نظر من با عبارت هاى شديداللحنى رد هم كرده اند.
بنابراين, چرا من امروزه اگر بخواهم مسلمان باشم, حتماً بايد آراى صدراى شيرازى را قبول داشته باشم. فساد و صلاح و سلامت عقيده من مبتنى بر اين نيست كه آراى فيلسوفان اسلامى را بپذيرم. اگر من مى خواهم مسلمان و شيعه دوازده امامى باشم, بايد قرآن و قول چهارده معصوم را پذيرفته باشم و نه چيز ديگرى را.
تفكيك فلسفه و الاهيات بركت زاست
درهم آميختن فلسفه و الاهيات, ما را از بهره ها و بركت هاى فراوانى بى بهره مى سازد. گويند كه در ادبيات اساطيرى اروپا, غولى هست كه در بيابان ها راه مى رود و مسافران را مى گيرد و بر روى تختى مى خواباند. آن گاه اگر قد و قامت مسافر از تخت كوچك تر بود, آن قدر او را مى كِشد تا به اندازه تخت شود و اگر بزرگ تر بود, سر و پايش را كوتاه و قطع مى كند تا به اندازه تخت شود; فيلسوفان نيز, وقتى مى خواهند وارد قلمرو دين بشوند, چنان سر و ته دين را مى زنند تا به اندازه نظام فلسفى خودشان بشود, به اين معنا كه هر چيزى را تأويل مى كنند; زيرا سلسله اى از اصول مسلم دارند و مى خواهند قرآن و روايات هم با آن اصول سازگار بيافتند. از اين رو, به تأويل هايى دست مى زنند كه هر انسان با انصافى و هر آن كه الفباى تفسير و هرمنوتيك را بداند, درمى يابد كه اين تكلّف است. معنا و بناى آيه در اصل بر اين نبوده است كه فلان اصل ارسطويى يا فلان اصل رواقى را پاس بدارد. ولى از آن جا كه فيلسوف مى خواهد به ارسطو يا رواقيون يا افلاطون يا هر كس ديگرى ملتزم باشد, آيات را تأويل مى كند. اگر التزام ما به فلسفه نبود, از اين آيه ها معناى عميق تر, شريف تر و ـ مهم تر از همه ـ درست ترى مى فهميديم, ولى وقتى مى خواهيم به اصولى كه قبول داريم ملتزم بمانيم, مجبوريم خلقت, لطف خدا, وجود خدا, تشخّص و عدم تشخّص خدا, معاد و نبوت را به گونه دل خواه خود معنا كنيم; زيرا به اصولى ديگر ملتزم هستيم. در واقع, به دو معشوق عاشقيم; يك دل داريم و دو دلبر; آن وقت, به خاطر آن دلبران يونانى و رواقى و… , آيات و روايات را مُثْله مى كنيم. اگر بخواهم به آن چه كه پيشوايان معصوم گفته اند, ملتزم باشم, نبايد اصول و قواعد تفسيرى سخن را زير پا بگذارم. هيچ فيلسوفى از آيه (وَتَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب)30 كه صدراى شيرازى حركت جوهرى را از آن استنباط كرده است اين گونه نمى فهمد, بلكه چيز ديگرى مى فهمد, ولى چون بنا داريد كه حركت جوهرى را پاس بداريد, بايد آيه را اين گونه بفهميد. اين آيه هرگز در سياق حركت جوهرى نيست; بلكه در سياق آيه هاى معاد است. اگر به حركت جوهرى, اندك اشاره اى مى داشت, بايد مى گفت: وترى الجبال تحسبها جامدة وهى تمر مر الجبال; چرا كه حركت جوهريِ جبال نيز به سرعت حركت جوهرى ابرهاست. با اين رويكرد, طراوتِ متون مقدس
اديان و مذاهب از دست مى رود. وقتى هم مى خواهيم دين را پاس بداريم بايد از التزام جدّى و منطقى به فلسفه و مقتضاى آن ـ يعنى استدلال آزاد عقلانى روبگردانيم. به بيان ديگر, ما دين را فداى فلسفه و فلسفه را فداى دين مى كنيم كه در اين ميان, هيچ كدام نجات نمى يابند و در واقع, هر كدام فنا و فداى ديگرى مى شوند.
فلسفه و خدمت به دين
نكته مهم ديگر اين كه گويا, پيش فرضِ آنها كه در اثبات فلسفه اسلامى و دينى پافشارى مى كنند اين است كه فلسفه به دين خدمت مى كند, امّا به راستى اگر فلسفه, دينى باشد چه خدمتى به دين مى كند. آيا شمار معتقدان به دين را بيشتر مى كند؟ بى شك, هر كه به صورت جدّى به فلسفه روى آورده است از دين دور شده است. آنها كه با فهم عرفيِ31 خود به دين روى مى آورند وبه آن نزديك مى شوند, بيشتر ملتزم به دين بوده و مانده اند. فلسفه چه كاركرد32 مثبتى براى يك دين خاص دارد كه اين چنين عاشق اين هستيم كه فلسفه ما آب و رنگ آن دين خاص را داشته باشد. كاركرد منفى فلسفه اين بوده است كه هرگاه فلسفه در جايى كندوكاو كرده و به همان اندازه دقت فلسفى بيشتر شده, بيشتر در مبانى دينى تشكيك صورت گرفته است. كسى نگفته كه هر چه فلسفه ما قوى تر شده, باورمان به دين تقويت شده است. دليل اين كه كسانى مانند غزالى و برخى ديگر از فلسفه روى گردان شدند اين بود كه معتقد بودند كه فلسفه, باورهاى دينى مردم را سست مى كند. به نظر من, آمار نيز مؤيد اين ادّعاست; يعنى هر كسى فلسفى تر, از دين دورتر; اگر كسى هم بگويد من با خواندن فلسفه ديندارتر شده ام, بايد آمار گرفت, شايد يك يا دو نفر اين گونه باشند, اما آيا به طور كلى ذهن هاى فلسفى ديندارتر شده اند؟ به نظر من خدمت به دين از دو راه ممكن است:
معتقدم, اگر پيامبر(ص) مى خواستند ابوذر و سلمان را با فلسفه مسلمان كنند هنوز هم سلمان مى گفت: يا رسول الله, مقدمه اول شما مثلاً با مقدمه چهاردهم تان, به گونه اى ناسازگار است. اساساً پيامبران و امامان(ع) اين گونه عمل نمى كردند. امروزه نيز اگر كسى بخواهد مسلمان را مسلمان نگاه دارد يا غير مسلمان را به اسلام رهنمون شود, از اين راه ممكن نيست.
چندى پيش داستان به اسلام گرويدن آقاى دكتر لگنهاوسن را از زبان خودش ـ در يكى از روزنامه ها ـ مى خواندم; براى من بسيار جالب بود. ايشان گفته بودند: فلسفه هرگز نمى تواند وجود خدا و هيچ كدام از مبادى دينى را اثبات كند, ولى اين كه منِ اگزيستانسياليست, مسلمان شدم از اين راه بود كه پيش خود گفتم ممكن نيست كه على بن ابى طالب(ع) دروغ بگويد, اگر على بن ابى طالب(ع) مى گويد: خدا هست, به يقين خدا وجود دارد. اين استدلال, از نگاه فلسفى, استدلال معيوبى است, ولى به نظر من, جنبه روان شناسى دينى اش بسيار درست است. انسانى كه على بن ابى طالب(ع) را مى بيند, نمى تواند دين على بن ابى طالب(ع) را نپذيرد; چرا كه امكان ندارد انسانى چنين ملكوتى, پاك, فروتن, راست گو, دروغ بگويد و چيزى را كه نيست, هست جلوه دهد.
اما اگر همين على بن ابى طالب(ع) تمام ويژگى هاى انسانى و شريف خويش را كنار مى گذاشتند و به مردم مى گفتند جمع بشويد تا براى شما كلاس جهان بينى تشكيل بدهم و اصول حقّه دين و مذهب را برايتان اثبات كنم, به نظر من تا صبح قيامت در گزاره (خدا وجود دارد) مى ماندند.
چون نمى خواهيم از اين راه مشكل, از دين دفاع كنيم, موفق نيستيم. اگر من انسانى متواضع, صادق و ياور ديگران باشم و اهل چاپلوسى و ريا و تزوير نباشم يعنى برابر مفاد حديث (والمسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه) باشم به گونه اى كه كسى از من نترسد و تكبر و خود بزرگ بينى در وجودم راه نيابد, بهتر مى توانم افراد غير مسلمان را به اسلام تشويق كنم; هرچند اين گونه بودن بسيار مشكل است.
روش هاى تبليغ دينى اولياى دين هم نشان نمى دهد كه آنها به واقع وارد جرّ و بحث هاى عقيدتى مى شده اند و از اين راه مردم را به اسلام دعوت مى كرده اند. اين نكته به ويژه براى عالمان دينى بسيار مهم است كه اگر خود را جانشينان آنها مى دانند, بايد با همان روش, دين را تبليغ وترويج كنند.
فلسفه با اثبات باورهاى اسلامى, اسلامى نمى شود
گاه ادعا مى شود كه فلسفه اسلامى, باورها و آموزه هاى دين اسلام را اثبات مى كند. اين كه اين گونه اثبات, موفق است يا ناموفق, چندان اهميت ندارد; به فرض كه اثبات آن موفق باشد, آيا اين كار, فلسفه را اسلامى مى كند يا اين كه آن را دينى مى كند؟ با اين فلسفه, كدام امر خاص اسلامى را اثبات كرده ايد تا سبب اسلامى شدن اين فلسفه شود; هرچه اثبات شده, ديگر اديان و مذاهب هم به آن قائلند. پس, آن وجه اختصاصيِ اسلامى بودن اين فلسفه با صرف اين كه خدا و معاد را اثبات كند, تأمين نمى شود. البتّه دينى مى شود; چراكه هم مسيحيت و هم يهوديت مبدأ و معاد را قبول دارند.
براى اين كه فلسفه, اسلامى باشد بايد نشان دهيم در اين فلسفه چيزى اثبات مى شود كه اختصاص به اسلام دارد و اين امر, بحث را به اين پرسش مى كشاند كه اساساً اختصاصات اسلام, نه اسلام (بما هو دين) بلكه اسلامِ (بما هو دين خاص) چيست؟ چه چيزى اسلام را از ديگر اديان جدا مى كند. اگر فلسفه بتواند آن مواردى را كه اسلام را از ديگر اديان جدا مى كند, اثبات كند, فلسفه اسلامى خواهد شد; وگرنه يك فلسفه دينى مى شود.
به واقع, چه چيزى در اسلام هست كه در هيچ دين ديگرى نيست؟ بى شك هر هيأت تأليفيه اى كه يك جزء آن با هيأت تاليفيه ديگرى متفاوت باشد, يك هيأت تاليفيه جداگانه مى شود, ولى بحث درباره تك تك اجزاء است. پرسش اين است كه از ميان اين اجزاء چه چيزى اختصاص به اسلام دارد و در هيچ دين ديگرى نيست. اگر فلسفه توانست آن امور اختصاصى اسلام را به شكل برهانى اثبات كند, آن گاه بايد به آن فلسفه اسلامى گفته شود.





پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)