
دوست آشنا
به یاد می آورم زمانی را که با جورابهای سفید ...
از مدرسه به سوی خانه می دویدم در حالی که کیف مدرسه را در
دست می چرخاندم و به روزی که گذشته بود ، فکر می کردم .
در انتظار یافتن نان کره ای و شیرینی کشمشی تو .
به یاد می آورم عطر فضای خانه و رایحه ای را که همه ی بچه ها در
شامه نگاه می دارند .
تو را به یاد می آورم در آشپزخانه ، با پیش بند رنگارنگت در انتظار
تمام حرفهایی که قرار است برایت باز گویم ...
و حالا ما اینجاییم ، بانوی سال خورده ی زیبایی و دیگری که
چهل و اندی سال را سپری کرده است ، هر دو نشسته در نشیمن
مشغول نوشیدن چای ، با کیف های پر از خرید ،
آویزان بر دسته ی صندلی در حال تبادل خبرهای تازه ی این هفته .
برای هر بیننده ای چیزی نیست جز دو سر با موهای پنبه ای
ولی برای ما یعنی سالها تفاهم و خاطرات زیبا .
جوراب سفید ...
سالهایی که مادر و پسر را دست خوش تغییر کرده ، اما هرگز
آنها را از هم دور نکرده است .
یک ارتباط همیشگی برای تمام دوران زندگی .
فقط یک مادر می داند که چه وقت در حال تقلب کردن هستی .
می تواند همراه پست آغوش گرم بفرستد
می تواند از گروهی افراد متفاوت خانواده تشکیل دهد
از پنجره با فریادی از ته گلو صدایت کند در حالی که
آنچه را که جا گذاشته ای تکان می دهد .
فقط یک مادر ...
دوست آشنا
مادر؛
روسری ات را بردار تا ببینم، بر شبِ موهایت؛
چند زمستان برف نشسته است؛
تا من به بهار رسیده ام ...!
انتخاب سریع یک انجمن
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

قبل از هر گونه فعالیت در سایت به قوانین توجه نمایید.



پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)