دوست آشنا
دوست آشنا
می شود در همین لحظه
از راه برسی و
جوری مرا در آغوش بگیری
که حتی عقربه ها هم
جرات نکنند
از این لحظه عبور کنند؟؟؟
و من به اندازه ی تمام روزهای
کم بودنت
تو را ببویم و
... در این زمان متوقف
سالها در آغوشت زندگی کنم
بی ترس فردا ها...
دوست آشنا
تمام زن ها شاعر می شدند
اگر مردها گریستن بلد بودند
. . . و
میتوانستند
با رقص ِ چشم هایشان
طوفان به راه بیاندازند
هیچ مردی شاعر نمی شد
اگر زنی ...
هیچ مردی شاعر نمی شد
اگر زنی در کار نبود ...
دوست آشنا
این شعر را همین حالا بخوان
وگرنه بعدها باورت نمی شود
هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم
همین حالا بخوان
این شعر را که ساختار محکمی ندارد
و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد
هربار گریه می کنم
و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نیست
که عاشقت شدم ...
امشب لب رودخانه نشستم و گریه کردم .
دوست آشنا
نوشته ها بهانه است،
فقط می نویسم که یادآوری کنم بیادتم….
باورش باتو…
![]()
دوست آشنا
روزی که تو باشی و بخواهی برایت حرف بزنم!
این روزها که هنوز نیستـنت را به هوای دوباره داشتنتخلاصه آنقدر نگهداریشان میکنم . . .
ثانیه شماری میکنم ..
ساکتم .. حرف نمیزنم.
نه که چیزی برای گفتن نباشد . . . نه!
به این سکوت پیله کرده ام . . .
نه که ندانم چه بگویم . . . نـــه!!
این روزها من از همیشه پر تر از حرفــم!
از همیشه بیشتر گفتنی ها دارم . . .
ولی من ماندم و یک عـــــــالمه ناگفته هایِ ناشنیده ..
حرفهایم را جمع میکنم میگذارمشان گوشه ای روشن،
میان دلــــــم!
میگذارمشان یک گوشه ی دلم و آنها را هر روز گردگیری میکنم
و یادشان می اُفتم و
تا روزی که تو بیایی !.!.!
روزی که تو باشی و بخواهی برایت حرف بزنم!
تا وقتی برمیگردی اتاقم پر از دوست داشتنی های تو باشد...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)