دوست عزیز، به سایت علمی نخبگان جوان خوش آمدید

مشاهده این پیام به این معنی است که شما در سایت عضو نیستید، لطفا در صورت تمایل جهت عضویت در سایت علمی نخبگان جوان اینجا کلیک کنید.

توجه داشته باشید، در صورتی که عضو سایت نباشید نمی توانید از تمامی امکانات و خدمات سایت استفاده کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 20

موضوع: سلام.ازهمه ی عزیزانی که توی این سایت هستن و (پسر هستن) و خواهری دارن یا اینکه (دختر هستن) و برادر دارن درخواست کمک فوری میشود.

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #19
    کاربر جدید
    رشته تحصیلی
    مهندسی خط و سازه های ریلی
    نوشته ها
    104
    ارسال تشکر
    164
    دریافت تشکر: 392
    قدرت امتیاز دهی
    76
    Array

    پیش فرض پاسخ : سلام.ازهمه ی عزیزانی که توی این سایت هستن و (پسر هستن) و خواهری دارن یا اینکه (دختر هستن) و برادر دارن درخواست کمک فوری میشود.

    امیدوارم خاطرات منم به دردت بخوره داداش.
    من یه برادر کوچیکتر دارم...اولش خیلی خوشحال بودم... دوسش داشتم، اونم همینطور، یادمه یکی دوسالش که بود ، صبحا که میخواستم برم مدرسه ، میومد تو بالکن و داد میزد: داری میری مسیس!؟ کی برمیگردی؟ زود بیا!
    تا ظهر که برمیگشتم کلی سراغ منو از مادرم میگرفت!
    وقتی نگاهم میکرد ، تمام وجودش میشد من!چشماش مثل سنجاب میمونه، همونقدر مشکی!
    معمولا تو حال و هوای خودم سیر میکنم و خیلی کاری به بقیه ندارم.. خصوصا تو اون دوران، الان بیشتر حواسم هست.اون موقع ها ، خیلی میومد پیشم که بیا باهام بازی کن! منم حوصله نداشتم، فکرم درگیر بود... ولی دیگهیه وقتا میرفتم باهاش بازی میکردم! هنوز که هنوزه بعد 9 سال، وقتایی که باهاش بازی میکنم یا براش وقت میذارم، انگار تمام دنیا رو بهش دادم.
    به سختی از کنار من جدا میشه! هرجا کار داشته باشم یا هرکاری که بکنم ، سعی میکنه کاراشو بیاره همون دور و برا باشه...کم پیش میاد که از 2 متری من اونورتر بره!
    الان که بزرگتر شده ،این حسم که میخوام بگم کمرنگ تره ، ولی کوچیک بود، خصوصا از وقتی که یه ذره بزرگتر شد و اومد پیش تو اتاق من ، شب هاپیش من میخوابید، اکثر اوقات شب کابوس میدیدم و تا صبح استرس داشتم. همه اش نگرانش بودم.مدام خواب میدیدم که داره میره لبه یه پرتگاه و با همون ذوق و شوق زل میزنه تو چشمای من، بعد چون میبینه حواسم بهش هست، میره طرف پرتگاه! توی یه لحظه همه چیز به هم میپیچید و تمام دنیا تیره و تار میشد، با تمام وجود میدویدم طرفشو بلند خدا رو صدا میکردم ...همیشه هم نجات پیدا میکرد و بعد از این که سالم میدیدمش ، با همون صدایی که ته گلوم میلرزید بهش میگفتم : تو میدونی چی به من گذشت؟؟؟
    یه مدت انقدر حالم بد شده بود که بالاخره صدام درومد و به مادرم گفتم که شبا همه اش خوابشو میبینم! یادم نمیره، مادرم خندیدن و گفتن: پس حالا داری یواش یواش حال منو میفهمی! حرف مادرم برام سنگین تموم شد...
    یه بار حدود 4-5 سالش بود، ساعت حدود 11 شب بود، مادر پدرم داشتن خداحافظی میکردن، منم طبق معمول که خیلی حوصله حرف زدن نداشتم، زود خداحافظی کردم و با دادشم رفتین سمت ماشین، ماشین درست سر کوچه بود، و خیابون اصلی ، یه خروجی بود که از اتوبان میومد، توی تهران ساعت 11 شبه اون سال و خروجی اتوبان برابره با سرعت ماشینای بالای 110 تا بدون استثنا!
    داداشم نمیدونم چرا اینجوریه، بااین که کله اش به قول پدرم مثل من خراب نیست، ولی وقتی من پشتش باشم، تقریبا میتونم بگم هرکاری میکنه!اون شب جلو جلو داشت میرفت با لباسای تیره ای که تنش بود، برگشت و منو نگاه کرد که دارم پشت سرش میام، یه دفعه راهشو کج کرد و رفت وسط خیابون! نمیدونم اون موقع چه جوری خودمو انداختم وسط خیابون و دستشو گرفتم و برش گردوندم! انقدر حالم بد شده بود که حتی یادم نیست دقیقا سرش داد زدم یا فریاد یا عربده! فقط میدونم انقدر نگران شده بودم که تا صبح نتونستم درست باهاش حرف بزنم!انقدر نگران بودم که مادر پدرم کاراونو تقریبا فراموش کردنو نگران من شده بودن!مادر پدر من که داداشمو انقدر روش حساس بودن!
    دوران دبیرستانم خیلی پرحادثه بود، خیلی حواسم بهش نبود، حتی یه وقتا اعصابم از دستش خورد میشد!
    اون منو دوست داشت و میخواست که بهش توجه کنم، ولی من فکرم اجازه نمیداد! واسه همین شروع کرد از کارای من به مامانم گزارش دادن!بامزه بود!بامزه گزارش میداد!یه وقتا که حرف میزد منو مامانم جفتمون میزدیم زیر خنده و بچه هاج واج مارو نگاه میکرد که به چی داریم میخندیم!
    خیلی منو دوست داره! هنوزم که هنوزه، تمام وجودش منم!
    من جدیدا دارم سعی میکنم پا به پاش برم، ولی خب ، دوستداشتنش یه وقتا دست و پامو میگیره! وقتایی که بهش توجه میکنم و بازی میکنم، انقدر لذت میبره که دوست نداره هیچ وقت اون لحظه ها تموم بشن! واسه همین ادامه میده ، خسته میشم.
    موقع هایی که باهم شوخی میکنیم، خنده هایی از ته دل میکنه که مادر و پدرم معمولا با تعجب بهمون نگاه میکنن! خنده هاش با من خیلی متفاوته!
    من همیشه دوست داشتم اون بزرگتر از من باشه و اون همیشه دوست داشت من هم سنش باشم! فاصله ما 11 ساله!
    الان که خیلی جالب تره! تو ماشین که میشینیم، میاد میچسبه به من! حتی حاضر نیست یه سانت بره اون طرف تر!
    وقتایی که خوابم ، هی میاد اون دور و برا ، هی میره میاد، دیگه صبرش تموم میشه، شروع میکنه به صدا کردنم!
    حتی با این که بعضی وقتا مثلا دارم چیزی گوش میکنم یا حتی خوابم و میدونه که نمیشنوم، ولی میاد همه اتفاقایی که میفته رو تعریف میکنه...فقط براش مهمه که برا من بگه!وقتایی که براش وقت میذارم و به حرفاش گوش میکنم، انقدر چشماش برق میزنه که خنده ام میگیره!
    بچه ی خیلی با محبتیه و خیلی هم وابسته...
    داداش تا صبحم وایسی من کلی خاطره دارما!! منو انقدر به حرف نکشون دادا، به چشم بچه ها رحم کن!
    ویرایش توسط fateme92 : 31st March 2013 در ساعت 05:16 PM
    به جاي اين كه سعي كنيد مرد موفقيت باشيد، سعی كنيد مرد ارزشها باشيد ...
    (آلبرت انیشتین)

  2. 2 کاربر از پست مفید fateme92 سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 65
    آخرين نوشته: 16th July 2014, 03:41 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 23rd August 2012, 06:38 PM
  3. سوال: چطوری توی یک محیط بسته بخار آب رو از بین برد ؟
    توسط masoomehsaki در انجمن بخش سوالات تالار شیمی عمومی
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: 24th February 2012, 06:02 PM
  4. خدایا دستم را محکم توی دستت بگیر
    توسط طلیعه طلا در انجمن عارفانه و عاشقانه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 31st January 2012, 11:40 AM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 9th May 2010, 05:51 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •