کاربر جدید
تکیه اش بر دیوار و با تنهاییش سر می کرد، دلش خیلی گرفته بود و تنهایی امانش نمیداد.طاقتش تمام شد و شروع به بد گفتن از خدا کرد، آنقدر گله کرد و بد گفت که خستگی وجودش را فرا گرفتانگار باید در تنهایی خود می سوخت و می ساخت. سر بر زانوهایش گذاشت و دل به تنهاییش سپرد.احساس اینکه هیچکس دردش را نمی فهمد سخت آزارش می داد و در ذهنش حرفهایش را مرور می کرددر میان این افکار، ناگهان! گرمی دستانی را بر شانه هایش حس کرد که با لطافت و مهربانی صدایش می زد:ای عزیزترینم از چه دردمندی؟ و از چه دلت گرفته ؟!مهربانم بگو، هر آنچه را که بر دلت سنگینی می کند بگو..صدایش خیلی آشنا بود گویی که بارها این صدا را شنیده است، نگاهش را به نگاهش گره زد، باورش نمی شد، انگار تمام عمر در کنارش بود و تمام عمر، او بود که دردهایش را تسکین میداد..بغض امانش را بریده بود، دگر طاقت نیاورد، سر بر شانه هایش انداخت و تا می توانست گریه کرد و در آغوش گرمش آرام گرفت.گذشت...انگار زندگی جدیدی را آغاز کرده و دوباره امید و نشاط در زندگیش جاری شده.و خدا در حالی که خیسی اشکها را بر شانه هایش حس می کرد همچنان به او لبخند میزد.زندگی را آغاز کرد و فراموش کرد آنکه را که همیشه فراموش می کرد.
سلم
خیلی زیبا بود.ممنون از مطلب زیباتون
الهی؛ تشنگی ام را در کسب علم و عملم را در آنچه رضایت توست قرار بده.
آمین
مرسی از متن قشنگت ولی متنت منویادخودانداخت درحالی که هیچکی روی شونه های من نمیزنه وهمیشه توتنهای خودم میمونم
یار همیشگی
عجب خدایی داریم میتواند مچ ما را بگیرد ولی همیشه دست ما را می گیرد.
کاربر جدید
دوست جدید
خیلی زیبا بود.تنهایی حس خیلی بدیه متاسفانه خیلی هم تجربه اش کردم.ولی وقتی اینو خوندم دلم آروم شد
ممنونم عزیزم
لبخند کم خرجترین آرایش چهره است.چهره ات به این آرایش همیشه آراسته باد.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)