زمـــــزمــه
من همان شبان ِ عاشقم
سینه چاک و ساکت و غریب
بی تکلّف و رها
در خراب ِ دشتهای دور
ساده و صبور
یک سبد ستاره چیده ام برای تو
یک سبد ستاره
کوزه ای پُر آب
دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب
یک رَدا برای شانه های مهربان تو!
در شبان ِ سرد
چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو
در هجوم درد...
من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان
وای از این عتاب! آه....
از عجایب عشق همین است : تنها همان آغوش آرامت می کند که دلت را به درد می آورد .
خدايا ترا عاشق ديدم غريبانه غريبت شدم.ترا بخشنده پنداشتم و گنهكار شدم. ترا وفادار ديدم و هر جا كه رفتم باز گشتم. ترا گرم ديدم و در سردترين لحظه ها به سراغت آمدم.
تو مرا چه ديدي كه وفادار ماندي؟
الهي نه من آنم كه از نگهت چشم بپوشم /نه تو آني كه گدا را ننوازي
به نگاهي در اگر باز نگردد نروم بازبه جائي /پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
برو تو ميکروسکوپ نگاه کن
نگاه کن
سرکاری نيست،
نگاه کن
.خوب دقت کن ¤ ديديش،اون دل منه که برات يه ذرهشده!!
زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد...
نا کرده گنه در این جهان کیست بگو آنکس که گنه نکرد وچون زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو
زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد...
کاربر جدید
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
مانده ام چه بگویم شعر یا نثر!!
در پس تنهایی خود تو را دیدم! اما امروز دیگر تو نیستی بر در دل از خود بیزارم از سرگشتگی خسته
در پس شیطان نعمت گمراهیست مرا با این نعمت همراهیست چون سرطانیست ، سریانیست ، جریانیست
خواندن این دفتر دل ملال آور است چه جان کاه چه پردرد
همان اشک ده که همان ز گفتار به
همان آه که از نار تلظی باشد از نزاعة للشوی باشد
اما آه من از بی آهیست از همان گمراهیست از بی دردیست کاش مرا دردی بود همان درد نکو
این چه سرّیست که سخن کوتاه می نشود این درد دلم کاه می نشود
خف که تو سرّ نگهدار نیی راز نگاهبان نیی همان به که تو ، محرم اسرار نیی تو را بُعد نکو
التماس دعا
خدایا مگذار ما از ثقل اکبرت غافل شویم
به سراغ من اگر میایی نرمو آهسته بیامبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
دوست آشنا
خدایا مرا دریاب
عقاب همیشه تنهاست...اما لاشخورها همیشه با هم اند
فعالیتم رو در این سایت متوقف کردم... موفق باشید
..از پنجره بیرون رو نگاه می کنم داره بارون می یاد... خدای من چه بارونی...!!! همیشه بارونو خیلی دوست داشتم ، وقتی قطره های بارون روی صورتم می شینه احساس می کنم این خدای خوب منه که دست نوازش بر سرم می کشه...
خدایا همیشه فکر می کنم که تو توی آسمون هستی...وقتی بارون می باره... وقتی آسمون اشک می ریزه بیشتر از همیشه دعا می کنم چون می دونم که همه درهاتو به روی بنده هات باز کردی... ای کاش همیشه بارون بباره...ای کاش این حس با تو بودن هیچوقت منو تنها نذاره...
ای کاش هیچوقت بارون بند نیاد. درست مثل الان...سکوت ...آرامش...زیر قطره های بارون...خدای من چقدر زیباست، چقدر این لحظه به من آرامش می ده...لحظه ای که می تونه تا این حد من رو به حس زیبای با تو بودن برسونه...اصلاً خودخواه نیستم ولی حتی حاضر نیستم لحظه ای از این دقایق رو به کسی ببخشم...
به آسمون نگاه می کنم یه قطره بارون رو صورتم می شینه...بهش فکر می کنم...یه قطره خیلی کوچیک که شاید خیلی از ما اونو نبینیم چقدر می تونه با ارزش باشه؟....قطره کوچکی که بخشندگی و.............
کاربر جدید
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)