دوست آشنا
برای تو نامه ای می نویسم ...
دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند !
دوست آشنا
هنوز زود است ...
برای تو که از حال دلم غافلی زود است ...
نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...
نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...
یار همراه
چشمان من
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
مرحوم حسین پناهی
GOD is Watching YOU
insta:
_shiny7_
یار همراه
شب یاد آور آهنگ حزن انگیز آن فرشته تنهاست
که شب ها را تا خود سحر بالای سرت بیدار می ماند
شعر دلتنگی هایش را در گوشت زمزمه می کند تا بخوابی
ستاره ها یاد آور برق چشمان فرشته اند
که با هر بار دیدنت
حتی از دور
حتی برای یک لحظه
شور وصف ناپذیری تمام وجود بی قرارش را فرا می گیرد
نسیم یاد آور نفس های فرشته است
که هر وقت غصه برای قلبت نقشه ای بکشد
فرشته با التهاب نفس هایش دست به دعا می برد
از خدایش
از خدایت
می خواهد که غم هایت را رسوا کند
شعر یاد آور روح خسته فرشته است
که روز و شب هزاران بار
فریاد پر از سکوتش
روح زخمی اش را ویران می کند
بیچاره فرشته.....
GOD is Watching YOU
insta:
_shiny7_
یار همراه
دلتنگی عذاب آور است.....تحملش سخت و دردناک است......ولی اگر دلتنگی و دوری از عزیزت نبود......قدر لحظه های بودن در کنارش را هرگز نمی دانستی.....و به سادگی دست از مهرش می شستی......دلم تنگ است......دلم به قدر مرگ یک ثانیه تنگ است......اما تحمل می کنم.......چرا که می خواهم قدر دان لحظه های حضورت باشم......دلم تنگ است.......زیبا و عجیب......عاشقانه دلم تنگ است........
GOD is Watching YOU
insta:
_shiny7_
همکار تالار شیمی عمومی
شما چرا اینقد غمناکین ؟
- - - به روز رسانی شده - - -
شما چرا اینقد غمناکین ؟![]()
یار همراه
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات . . . . منو ببخش
اگه نگام گم می شه تو شهر چشات...منو ُببخش
منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو می شمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش ا گه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم
منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای من خیلی باشم یه آد مم
منو ببخش اگه می خوام فقط بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
ویرایش توسط reza-1369 : 18th September 2012 در ساعت 06:54 AM
تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ... ... روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده و احســـــاس نام گرفته شده است ...ارزان نمی فروشمش...
دلم برای رفتن تنگ شده بود،احساس می کردم اسیرم تو یه قفسی که جای من نیست،برام تنگه،نمیشد نفس کشید،نمیشد داد و فریاد کرد،خسته بودم،رفتم،بردنم...
کفشهامو در آوردم،تازه بارون زده بود،سرد و مطبوع،ریه هام جون گرفتن،نفس کشیدم،بوی علف بارون خورده،بوی نم جنگل دیوونم می کرد،نفـــــــس کشـــــــــیدم....
سراپا سفید پوشیده بودم،آروم بودم و آزاد،سبزی خوشرنگ برگهای درختها و رقصشون تو آغوش شاخه چشمامو نوازش می کرد،رهـــــــــــــــــــ ـاشدم...
دوقدوم دورتر از من نواخته میشد،سنتور،عاشقانه ضرب می خورد، مضرابها روی تارها عاشقانه و ماهرانه فرود می اومدند...لذت بردم...نگاه انسانی که می نواخت سرشار از عشق بود...اون هم انگار رها بود...
تو عمیق ترین جای جنگل پاگذاشتم رو چمن،سنتور هم چنان عاشقانه و از صمیم قلب نواخته می شد...دلم هوای سهراب داشت...
زمزمه کردم درخیال خودم...ساز نواخته شد،درختها هم نوایی کردند و برگها رقصیدند...
ویرایش توسط reza-1369 : 18th September 2012 در ساعت 11:55 AM
تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ... ... روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده و احســـــاس نام گرفته شده است ...ارزان نمی فروشمش...
حال همه ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمانتا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است،اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند
بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!
تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ... ... روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده و احســـــاس نام گرفته شده است ...ارزان نمی فروشمش...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)