به نام خدا

به خدا قطع کند خصم اگر سر ز تنم

به جهانی ندهم ذره خاک وطنم

مرگ در راه وطن حجله دامادی ماست

ای وطن، حجله به آیین ده و دامادم کن

خدمت همسر عزیزم و فرزند عزیزتر از جانم:
سلام من را از میان بانگ «الله اکبر» سربازان دلیر اسلام، از میان صدای توپها و خمپاره اندازهای حرهای زمان ما، بشنو. همسر عزیزم! امروز میهن عزیز ما، به وجود فرزندان خود نیاز دارد. امروز است که باید عملاً در پیروزی انقلاب، ما جان خود را بی ریا فدا کنیم و پای جیا پای مردان صدر اسلام بگذاریم و بر این صدامیان خائن، پیروز شویم. همسر عزیزم! من این جنگ را با نیروی کمتر از تعداد روزهای یک ماه، شروع کردم، ولی اکنون، بر خود
می بالم که نیرویی عظیم در اختیار دارم و در رهبری آنان موثرم و در آینده نزدیک، با همین نیرو، گور صدام را در این خوزستان به امید خدا، خواهیم کند. همسر عزیزم! شما این را به خوبی می دانی که ما فرزندان اسلام و ایران باید یکدل و یکصدا، گوش به فرمان امامان خمینی کبیر باشیم. ما در این کربلای ایران، برای پیروزی حق بر باطل می جنگیم تا پیروز شویم و به امید خدا، پیروزی از آن ماست، چون همیشه حق بر باطل پیروز است.
همسرم، چند بار در نامه هایت نوشته بودی که من به کارم بیشتر از شما توجه دارم، ولی اینطور نیست و این کار من فقط به خاطر خداست و شکرانه نعمتهای خداست و اوست که ما را از هیچ ساخته، پس در راه خدا، ترک همه چیز را کردن و به خاطر خدا جهاد کردن و در راه خدا، صادقانه جان دادن چه راحت است.
همسرم! همسر خوبم، من با خدای خود عهد کرده ام که تا پیروزی نهایی حق بر باطل، با این کفار بجنگم و از تو می خواهم در تربیت فرزندم کوشا باشی و او را هم بعد از من به لباس افتخار آفرین سربازی ملبس کنی و به او راه زندگی کردن با افتخار را بیاموزی و به او بیاموزی که شجاعانه و مردانه زندگی کند.
همسر عزیزم! شما شاید نمی توانی احساسات من را در این جبهه جنگ احساس کنی، جایی که کاملاً خود را به خدا نزدیک احساس می کنم و روزانه هزاران بار، مرگ را از نزدیک می بینم، روزانه چندین شهید گلگون کفن
می دهیم، روزانه سربازان، درجه داران و افسرانی را از دست می دهم که آنها برایم چون فرزندم(علیرضا) عزیز هستند، ولی تمام این شداید را تحمل می کنم. مگر این سربازان، درجه داران و افسران، پدر و مادر یا فرزند ندارند. که چنین جان خود را در طبق اخلاص گذاشته و در راه خدا، بی ریا هدیه می دهند و حاضر هستند همه چیز خود را فدای یک وجب از خاک وطن عزیزمان ایران کنند؟
همسر عزیزم! آنچه مسلم است ارتش ایران در این جنگ پیروز است و اگر خداوند یاری کرد و من هم در روز پیروزی نهایی زنده بودم، آن وقت است که با سری سرافراز، به پیش شما خواهم آمد و شما و فرزندم را در آغوش خواهم گرفت، و اگر افتخار شهادت نصیب من شد، به فرزندم یاد بده پای جای پای پدر خود بگذارد.

اگر فردا فدای کشورم گشتم.
به دور من بپیچان پرچم رنگین ایران را.
که تا این آسمان برجاست.
بداند هرکسی، من عاشق ایران و زیبا پرچمش هستم.

همسر عزیزم! بیشتر از این وقتت را نمی گیرم. فقط به تو سفارش می کنم اگر روزی افتخار شهادت در راه خدا نصیب من شد، بعد از من نگریید، بلکه با سری سرافراز، به دیدار دوستان و آشنایان بروید و بگویید: این همسر من بود که شجاعانه زیست و شجاعانه شهید شد و از مرگ نترسید و با افتخار شهید شد و با افتخار زندگی می کرد. در خاتمه، فرزند عزیزم علیرضای عزیزتر از جان را به خدای یکتا و بعد به تو می سپارم. ضمناً من در جبهه ماهشهر، آبادان، در امتداد جاده با کفار بعث در حال نبرد هستم.
به امید دیدار، خدا نگهدار شما بهرام آریانفر


- - - به روز رسانی شده - - -

سرگرد پیاده بهرام آریافر 20/9/1359


































- - - به روز رسانی شده - - -

خاطراتی از شهید اریافر



تأمين امنيت
آريافر خود به استقبال مبارزه و خدمت مي رفت. 7 شبانه روز نبرد و مقاومت او و همرزمانش در سوركوه منجر به عمليات والفجر 4 شد. او به راستي مجاهد نستوهي بود كه خود را در كانون مبارزه قرار مي داد. پس از عمليات فتح المبين شهر دهلران از عراقي ها باز پس گرفته شد. آريافر شجاعانه مسئوليت فرماندهي ژاندارمري در دهلران را پذيرفت. دهلران كه تحت نفوذ فورسانها بود تقريباً خالي از سكنه شده بود. فورسانها از افراد خودفروخته اي محلي بودند كه براي ايجاد وحشت و دلهره در محدوده مهران، دهلران كمين كرده و پس از آنكه افراد داخل كمين آنها مي افتادند گوشهايشان را مي بريدند و با تحويل آن به عراق جايزه دريافت مي كردند. اريافر ابتدا به شناسايي منطقه پرداخت. ساعتهاي متمادي از دهانه چنگوله تا چاههاي «نفت بيات» را مورد بازديد قرا داد نقاط سركوب را شناسايي و با سرگرد بصيري نقشه ايجاد پايگاهها را طراحي نمودند. چهار ماه تلاش شبانه روزي بهرام و همراهانش منجر به ايجاد چهارده پايگاه و كاهش نفوذ فورسانها شد. مردم دهلران كم كم به شهر بازگشتند و امنيت تا حد زيادي در آن منطقه برقرار شد.


تجسم صفا
سردار بهرام آريافر قصد عزيمت از آبادان به اهواز و ماهشهر را داشتند. لذا به فرودگاه رفتند تا از هواپيما استفاده كنند. مسئولين و فرماندهان با ارائه كارت شناسايي مي توانستند خارج از نوبت سوار شوند اما روح بلند و تواضع بهرام به او اجازه نداد تا از اين امتياز استفاده كند . خلباني كه از جلو صف مي گذشت پيش آمد و پس از احوالپرسي از ايشان درخواست كرد كه بدون نوبت سوار شوند، آريافر نپذيرفت و گفت:«من هم از همين مردم هستم وقتي در كنار آنها هستم احساس خوشحالي مي كنم اگر چه با تحمل سختي باشد» خلبان تشكر كرد و رفت. صداي زمزمه جمعيت بلند شد مردم فرمانده شجاعي كه متواضعانه در كنارشان قرار داشت را تحسين مي كردند. بهرام در استفاده از بيت المال دقت نظر خاصي داشت و آن را حق عامه مردم مي دانست . زماني كه مأموريت خويش مبني بر فرماندهي را تحويل مي داد و قصد عزيمت نزد خانواده اش را داشت راننده ستاد از ايشان تقاضا كرد كه با ماشين ايشان را برساند . سرهنگ آريافر از وي تشكر كرده و گفت: پسرم امروز آخرين روز خدمت من در اين ناحيه بود از اين لحظه من مسئوليتي در اينجا ندارم كه از ماشين استفاده شخصي نمايم و از راننده خداحافظي نمود. راننده به فكر فرو رفت تا شايد بتواند شخصيت آريافر را براي خويش بهتر ترسيم نمايد.


هديه اي براي دو شهيد
اواخر سال 1349 بهرام و چند نفر از دوستان همفكرش در دانشكده با يكديگر پيوند دوستي بستند. آنها محلي را به عنوان مسجد در مقابل آسايشگاه در نظر گرفته بودند تا در اوج ظلمت و فساد روزانه اي براي عبوديت خويش بازكنند، افسر ضد اطلاعات كه از اجراي برنامه هاي مذهبي و يكدلي بچه ها ناراضي بود سعي بر جدايي آنها داشت. بهرام و دوستانش در تيم كشتي دانشكده ثبت نام كردند تا در برنامه ها و مسابقات ورزشي دانشكده نيز حضور داشته باشند. برگزاري مسابقه كشتي با جايزه نقدي يكي از ترفندهاي مسئولين دانشكده براي ايجاد تفرقه بود آريافر و عبادي كه از لحاظ فكري با يكديگر متفاوت بودند براي مسابقه در مقابل هم قرار گرفتند. بر روي تشك كشتي بهرام حاضر شد خود را بر زمين زد تا حريفش از جايزه نقدي برخوردار شود. عبادي كه مادر مريضش در بيمارستان انتظارش را مي كشيد دريافت كه بهرام عملاً خود را بر زمين انداخته و شبانه براي دادن جايزه نقدي به او اقدام كرد، آريافر از پذيرفتن آن امتناع نمود و آن را هديه اي از طرف خويش به عبادي برشمرد . همين امر موجب دوستي بين آن دو را فراهم نمود و توطئه افسران رده بالاي دانشكده را خنثي كرد. علاقه آريافر به عبادي در روزهاي پر التهاب سال 58 بيشتر جلوه گر شد . عبادي (فرمانده پاسگاه جم) به دست اشرار به شهادت رسيد. پس از شنيدن اين خبر اشك از چشمان بهرام جاري شد اما حكم جديد فرماندهي پاسگاه جم او را مصمم تر ساخت كه براي دستگيري قاتلين عبادي اقدام كند.


هديه آسماني
زمانيكه سرهنگ آريافر براي بازديد در منطقه سقز مستقر شده بود . در حين رانندگي دچار سانحه شده و يك بند انگشتش قطع گشت، مسئول امور ايثارگران ناحيه پس از مطلع شدن نزد آريافر آمد و از ايشان تقاضا نمود كه مراتب را به بنياد جانبازان اعلام كند. بهرام مانع شد آن بند انگشت را هديه اي دانسته و گفت: «پدرجان آن بند انگشت هديه اي به پيشگاه حق تعالي بود، بگذار آسماني بماند.» كارمند قانع نشده و شخصاً مسئله را پيگيري نمود، موضوع را با رئيس بنياد مطرح كرده و خواستار تشكيل پرونده شد. رئيس بنياد لبخندي زد و به او پاسخ داد: «سرهنگ آريافر از سالهاي 60 – 59 جانباز 30 درصد است ولي تاكنون حتي يكبار هم مراجعه نكرده است» كارمند كه مبهوت كلام او مانده بود در فكر فرو رفت و با خود گفت: «بگذار اين هديه آريافر هم آسماني بماند».


سرو قامت كوير
هنگام عروج سردار بزرگ فرا رسيد .ایشان براي شناسايي مناطقي در كرمان سوار هلي كوپتر شدند. منطقه دربند كه رسيدند. بادهاي تند و سوزان همراه با شن و غبار پاسگاه را از ديدشان محو كرده بود . هلي كوپتر چرخ خورد و به زمين كوبيده شد و گرد و غبار زيادي به هوا برخاست. دقايقي بعد خلبان شهيد شد و «آريا فر» و «رحماني نژاد» و «سرهنگ زنده روح» كه مجروح شده بود را داغدار خود نمود. بايد حركت مي كردند و خود را به نزديكترين آبادي مي رساندند . سه مرد راسخ شجاعانه حركت خود را خسته اما با اميد آغاز كردند. روزها و شبها از پي هم مي گذشتند، آنها شبانه حركت كرده و روزها استراحت مي كردند« سرهنگ زنده روح» هم با زمزمه با سقاي دشت كربلا دو مرد مبارز را در ظلمت كوير تنها گذاشت. آتش عطش هر لحظه در وجودشان شعله ورتر مي شد. پس از اقامه نماز صبح در مكاني كه محل ديد گروههاي تفحص باشد قرار گرفتند. حوالي ظهر دسته اي از هواپيماهاي تجسس در آسمان پديدار شدند دست تكان دادند و فرياد زدند سودي نداشت گروههاي تجسس متوجه گمشدگان نشدند، رحماني نژاد به تيمسار پيشنهاد داد كه لباس فرم خويش را در بياورد تا از تشنگي اش كاسته شود اما او قبول نكرد و گفت : دوست دارم وقتي شهيد شدم و دشمن بالاي سر من آمد از ابهت جنازه ام وحشت كند ترس از سپاه اسلام در دلش بيفتد. از بزرگي شنيده ام كه شهدا در محشر با لباس رزمشان محشور مي شوند، او لباس خدمتش را مهر تأئيدي بر خدمت عاشقانه اش مي دانست. دلاوران تشنه كه تشنگي را خسته كرده بودند، با اميد پيش مي رفتند. صبح روز دوم مرداد ديگر توان رفتن نداشتند، چند روز سرگرداني و تشنگي دلاوران را از پا در آورده بود. بهرام مهمترين و آخرين سفارشاتش را براي خانواده نوشت «رحماني نژاد» را خواب شيريني ربود خوابي كه روح بلندش را به آسمان پرواز داد. زمزمه هاي محور گنگ به گوش خيال بهرام مي رسيد. عطش روحش را پرواز داده بود. به بركت نام سالار شهيدان به سوي قبله برخاست تمام توانش را به كار گرفت دستمال گردنش را مرتب نمود و دست راستش را به موازات لبه كلاه بالا آورد. اميري در دست بي كرانه كوير به احترام قرآن و پرچم ايران ايستاد و دلاورانه به ميهماني عرش رفت هرگز كسي بر خاك افتادن آن امير بزرگ را بر خاك تفديده كوير نديد و هفتاد و دو روز بعد جستجو گران پيكر پاك او و دو تن از همراهانش را به بها آباد منتقل كردند.