پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
بين گفتگوي آبي
توي لحظه هاي نابي
كه من و تو
روي موج پاك احساس
مي نشستيم
مثل شبنم روي گلبرگ گل ياس
مثل دانه هاي الماس
از لبانت بوسه مي ريخت
لحظه ها با عطر عاشقي مي آميخت
□
بين گفتگوي آبي
توي لحظه هاي نابي
كه تمام عشق دنيا
از سر انگشت پر التهاب تو
جوانه مي زد
چشمهايت ساز عاشقانه ميزد
□
بين گفتگوي آبي
توي لحظه هاي نابي
زير باران ترانه
در ميان حرف هاي عاشقانه
بوي عطر نفس تو
كه هوا را تازه مي كرد
در دل من شوق بي اندازه مي كرد
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
اي شاعر شعر من
بگو با من چه كردي؟
با من! من آشفته تر از درياي طوفاني
تو! توي آسماني
با من! من فاني چه كردي؟
تو بگو در عمق چشمانت چه بود؟
در حضورت
در وجود گرم دستانت چه بود؟
در صداي تو چه رازي خفته است
كه از آرامش آن
روح من آشفته است
تو بگو با من چه كردي خوب من
آه ... اي محبوب من
من از اين حادثه ي عشق به حيرت ماندم
كه تو الهام شدي بر دل من
و من از روي خلوص
در عبادتگه رويت
به عبادت ماندم
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
اي هميشه جاودانم
عشق هميشه جوانم
من نمي دانم چرا چشم تو مخمور و مستم مي كند
من نمي دانم چرا در حضورت رنگم از رخ مي پرد
و چرا دستت ز دستم حال سردي مي برد
اي هميشه جاودانم
عشق هميشه جوانم
تو چه هستي؟ تو كه ئي؟
آيا تو خورشيدي كه پيشت ذره ذره آب مي گردم
آه تو گرمي چو خورشيد
من چو يخ همواره سردم
تو نشان زنده بودن هستي
گرم و شيرين!
من چو مرده سرد و سنگين!
من حضوري تلخ دارم همچو مرگ
سرد و سخت همچون تگرگ
آه! روحي تازه ده اين مرده را
جان من را گرم كن
سنگ روحم ذوب گردان نرم كن
تا ابد باش كنارم اي بهارم
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
بي تو باران آمد
چتر ِ دست ِ تو نبود
دل من سرما خورد
دل من بي تو در آن سرما مرد
گل سرخي كه غريبه مي داد
خار قلبم مي شد
تو نيامدي كه حتي
گل سرخي
بكشي
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
آفرين بر چشمهاي چون بلورت
كز سر نخوت
غرورم را شكست
مرحبا بر ديدگان پر فروغم
كه به اميد دروغ تو نشست
من كه از دنيا به جز تو سهم ديگري نداشتم
اين تو و اين سهم تلخت
هر چه دادي
من براي تو گذاشتم
من كه از تو جز غم تو سود ديگري نبردم
اين غم و سود و زيانش مال تو
همه را به تو سپردم
سال ها به انتظار پاسخ عشقم نشستم
روي خوش از تو نديدم
زهر بي مهري چشيدم
جام صبرم پر شد و من
بت عشقت را شكستم
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
مادرم گفت: «قشنگي دختر!
اين همه خام مباش
تو اميد همه اي! عاقل شو!
غرق اوهام مباش »
التماسش كردم
گفت: « هرگز! هرگز! »
هرگز از جنس هراس
من و اندوه و تلي از احساس!
ـ تو نمي دانستي ـ
من جسورانه فرياد زدم:
« دوستش دارم و بس!
مادر من عشق را باور كن
يا خودش
يا هيچكس! »
ـ تو نمي دانستي ـ
مادرم گفت: « هوا باراني ست
چتر با خود بردار
اين چنين بي پروا سر به طوفان مسپار
دخترم عاقل باش
عاشقي كافي نيست »
تو نمي دانستي
تو نمي پرسيدي كه چرا اشك به مژگان دارم
تو فقط مي گفتي
با تو باشم شاد ِ شاد
آرزو مي كردي
كه تن من گل گلدان دو دستان تو باد ...
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
در شهر عشقم تا ابد تو پادشاهي به خدا
تنديس پاك معبد شهر دعايي به خدا
بانوي ناز شهر عشق
آخر تمنا و نياز
از ما نياز و از تو ناز
تا كي بگو تا كي گلم
حل كن به مهرت مشكلم
بانوي ناز شهر عشق
ياد آر آن اشكي كه من
در پيش رويت ريختم
با ضجه و با التماس از دامنت آويختم
بانو تو مي ديدي كه من از عشق تو مي سوختم
لب دوختي در پاسخم
من چشم بر تو دوختم
بانو كجايي تا كه باز، در پيش تو آرم نماز
شايد بينديشي كه من تو را ز ياد برده ام
يا كه ز عشق ديگري باده ي ناب خورده ام
بدان ز عشقت مرده ام
خاكسترت گواه من
او ماند و اشك و آه من
بانو بيا شعرم بخوان
اين يادگار آخرين
بانو بيا مرگم ببين
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
تو اي هميشه آرامش
هميشه باراني
شباب آمدنت، بودنت
چه كوتاه است
عذاب نديدنت چه طولاني
صداي پاي تو
همه طراوت محض
نسيم زمزمه هايت
پاك و عرفاني
چه اضطراب عجيبي است روي چهره ي من
چه چشم هاي نجيبي است روي چهره ي تو
نجابت اين چشم ها را
تو اي هميشه باراني
هميشه آرامش
به من ببخش
در آسمان بخت من
فقط تو
تو اي حقيقت كامل
بدرخش!
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
تو به من مي گويي:
« روي درخت يادگاري ننويس »
من اگر اين نكنم
چه كسي مي فهمد
كه تو آن سرو دل آراي مني؟
پاسخ : ► •فقط مجنون ها بخوانند!•◄
به دو چشم من نگاه كن
بغض من بند نگاهيست
اندكي منصف باش
و نگو كه هر چه كردم از سر خودخواهي ست
آنكه تنها ماند من بودم نه تو
آنكه در فراغت اشك ريزان شعر مي خواند
من بودم نه تو
اين دو چشم اشكبار
چه غزل ها كه براي تو نگفت
و غزل هايم چه دير
به نگاه تو رسيد
اين دو چشم اشكبار
قد كشيدنت نديد!