ورود

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : فایل خ د ا و ن د .....



MJA70
3rd July 2013, 11:54 PM
از دوستان دعوت میشه که هرجمله یا متن یا درد ودلی که با خدا دارن واینجا بنویسن تا بقیه هم بخونن و استفاده کنن[golrooz]
اول خودم شروع میکنم...


گاهی به دلتنگی خدا فکر میکنم......

اگر 2 روز مخاطب خاصمون سراغمون نیاد و

دلش برامون تنگ نشه چه حالی میشیم؟؟؟

تازه اگر یکی هم دور و برت باشه و هی بگه:

نگفتم به دردت نمیخوره؟ولش کن و بزار به حال خودش باشه.

حالا ببینین خدا که این همه عرج و بزرگی بین همه آفریده هاش

بهمون داده چه حالی میشه وقتی حتی به یادش 2 رکعت نماز

هم نمیخونیم.....!

تصور کنید حالشو بین شیطان و فرشته ها با این بنده هایی که داره!

MJA70
3rd July 2013, 11:57 PM
خستگی را تو به خاطر مسپار که افق نزدیک است
و خدایی بیدار که تو را میبیند
و به عشق تو همه حادثه ها میچیند
که تو یادش افتی
و بدانی که همه بخشش اوست
و همینش کافیست..............

*FATIMA*
4th July 2013, 01:39 AM
گیله مرد میگفت : دل دادن به گوش دادنه ؛ نمیشه خود رو دلداده کسی دونست، ولی گوش به حرفهاش نداد ، ( البته گوش دادنی که عمل در پی داشته باشه )

روی تکه ای کاغذ عکس یک قلب رو کشید.

پرسید : میتونی بگی این چیه ؟

با تعجب گفتم : این شکل یک قلب و علامت عشقه !

کاغذ رو از وسط تا زد و گفت : عشق از دو گوش تشکیل شده ؛

میدونی یعنی چی ؟ نمیشه ادعای خداپرستی و عشق به خدا داشت ولی یک گوش ات به خدا باشه و گوش دیگرت به غیر خدا ...

کاغذ رو به دستم داد و رفت ...

*FATIMA*
4th July 2013, 01:42 AM
اگر ذره بین نگاه قوی باشد


در تمام صفحه های ورق خورده ی زندگی اثر انگشت او دیده می شود ...


چه بچه گانه است که فکر می کنیم


همه اش را به تنهایی (!) رنگ کرده ایم ...

MJA70
5th July 2013, 01:21 PM
خدا گفت:او را به جهنم ببرید.....

برگشت و نگاهی به خدا کرد.....
خدا گفت:صبر کنید او را به بهشت ببرید......

فرشتگان پرسیدند:چرا؟

خدا گفت:چون او هنوز به من امیدوار است.........

MJA70
5th July 2013, 09:57 PM
گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد

و نـــــــــــه خنــــــــده

نــــــــه فریـــــــــادو نـــــــه سکــــــــوت

آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی


خدایــــــا

تنهـــــا تــــو را دارم تنهـــــــایم مگـــــــذار



- - - به روز رسانی شده - - -



گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد

و نـــــــــــه خنــــــــده

نــــــــه فریـــــــــادو نـــــــه سکــــــــوت

آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی


خدایــــــا

تنهـــــا تــــو را دارم تنهـــــــایم مگـــــــذار


- - - به روز رسانی شده - - -



گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد

و نـــــــــــه خنــــــــده

نــــــــه فریـــــــــادو نـــــــه سکــــــــوت

آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی


خدایــــــا

تنهـــــا تــــو را دارم تنهـــــــایم مگـــــــذار

MJA70
6th July 2013, 08:59 PM
دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم!
وقتی محبت کردم و تنها شدم
وقتی دوست داشتم و تنها ماندم
دانستم باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید..........[dooa]

مدیر تالار معماری
7th July 2013, 03:12 AM
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...

MJA70
8th July 2013, 09:29 PM
خدایا!
من چیزی نمیبینم.....
آینده پنهان است........
ولی آسوده ام.......
چون تو را میبینم.....
و تو همه چیز را..........

- - - به روز رسانی شده - - -



خدایا!
من چیزی نمیبینم.....
آینده پنهان است........
ولی آسوده ام.......
چون تو را میبینم.....
و تو همه چیز را..........

MJA70
10th July 2013, 02:06 PM
خدایا.....!

یا نوری بیفکن.......

یا توری........

ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس می ترسد.....!

MJA70
11th July 2013, 08:06 PM
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن......
آرام.......

بی صدا..........

همیشگی...........

*FATIMA*
14th July 2013, 01:20 AM
برایم نوشته بود :

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند . . .

ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :

امیدی هست چون خدایی هست . . .

آری و چه زیبا نوشته بود !

همواره با خود تکرار میکنم امیدی هست ؛ چون خدایی هست . . .

*FATIMA*
14th July 2013, 01:21 AM
خدای من

نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و (http://www.patugh.ir/) نه آن قدر بدم که رهایم کنی

میان این دو گمم

هم خود را و هم تو را آزار میدهم

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی

و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی

آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “ هیچ ” یعنی “ پوچ ”

خدایا هیچ وقت رهایم نکن . . .

MJA70
14th July 2013, 09:00 PM
گاهی که میرسم به ته ته خط گرفتاری هام
همونجا که حرفی نمی مونه جز شکایت کردن

چشمامـو میبندم و به بعضی آدمـهـای دیگر فکــر میکنم ...
به آدمای گرفـــتار تر،مـــریض تر، تنـــهاتر ...

و با خودم میگم:خدایا شکرت........


- - - به روز رسانی شده - - -


گاهی که میرسم به ته ته خط گرفتاری هام
همونجا که حرفی نمی مونه جز شکایت کردن

چشمامـو میبندم و به بعضی آدمـهـای دیگر فکــر میکنم ...
به آدمای گرفـــتار تر،مـــریض تر، تنـــهاتر ...

و با خودم میگم:خدایا شکرت........

MJA70
15th July 2013, 10:36 PM
سخت است که حرفت را نفهمند.....

سخت تر این است که حرفت را اشتباه بفهمند.....

حالا میفهمم....

که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ.....

همان یک ذره هم اشتباهی فهمیده اند....




- - - به روز رسانی شده - - -


سخت است که حرفت را نفهمند.....

سخت تر این است که حرفت را اشتباه بفهمند.....

حالا میفهمم....

که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ.....

همان یک ذره هم اشتباهی فهمیده اند....

MJA70
18th July 2013, 09:46 PM
خدا را دوست بدارید.....

حداقلش این است که یکی را دوست دارید

که روزی به او می رسید.....


- - - به روز رسانی شده - - -


خدا را دوست بدارید.....

حداقلش این است که یکی را دوست دارید

که روزی به او می رسید.....

pegah*_
18th July 2013, 11:36 PM
صدایی خنده خدا را میشنوی....
دعایت را شنیده....
وبه ان چه محال می پنداریی میخندد

nkhoshdel
19th July 2013, 12:28 AM
خدایا !
به من نگاه کن !
به درون قلب من نگاه کن ، ببین که آیا من از چیزی غمگین یا نگرانم ؟ ببین آیا من کار بدی را انجام داده ام ؟ ... به من بیاموز که چگونه تو را دوست داشته باشم ... برای هر روز و همیشه ...

- - - به روز رسانی شده - - -



من به دیدار خدا رفتم و شد...با کراوات به دیدار خدا رفتم و شدبر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شدریش خود را ز ادب، صاف نمودم با تیغهمچو آینه، با صدق و صفا رفتم و شدعطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شدحمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"راننمودم ز ته حلق ادا، رفتم و شدیکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنیگفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شدهمچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلینسرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شدمدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشدتو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راستمن خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شدمسجد و دیر و خرابات به دادم نرسیدفارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شدخانقاهم فلک آبی بی سقف و ستونپیر من، آنکه مرا داد ندا، رفتم وشدگفتم ای دل، به خدا، هست خدا، هادی توتا بدینسان شدم از خلق رها، رفتم و شد

MJA70
21st July 2013, 09:31 PM
بعضی اشکها هستند:

بی دلیل

بی بهانه
یه دفعه ای
نصفه شبی

عجیب آدم رو آروم میکنه
میگویند این اشکهای بی بهانه

سندشان به نام خداست......


- - - به روز رسانی شده - - -



بعضی اشکها هستند:

بی دلیل

بی بهانه
یه دفعه ای
نصفه شبی

عجیب آدم رو آروم میکنه
میگویند این اشکهای بی بهانه

سندشان به نام خداست......

MJA70
21st July 2013, 10:42 PM
گاهی دلم میخواهد، وقتی بغض میکنم،

خدا از آسمان به زمین بیاد،

اشک هایم را پاک کند،

دستم را بگیرد

و بگوید: اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!!

بــیـــا بــــــریــــــــم...

تجلی افکار
22nd July 2013, 05:08 PM
هنگامی که خدا مرا افرید ماه وارونه بود و خورشید سبز
و فرشتگان میگفتند بال ما سوخته
و ابلیس میگفت من بهترینم
وقتی به زمین رفتم همه خوب بودند
اسمان ابی بود
باران می بارید
و زمین می گفت من انسانم
و شب ماه را در اغوش گرفت
خورشید سرد بود
و مردم به هم می گفتند
که چرا برگ سبز است
و چرا شب روشن نیست
و چرا هیچکس در تکاپوی رسیدن به خورشید نیست
و ما چرا انسانیم
و همه گذشت
و زمین مرد
و ماه مرد
و مردم مردند
و شب روشن شد
و روز تاریک
و بالهای فرشتگان سوخت
و ابلیس تاریکی را خورد
و علم را فروختند
و همه رفتند
و خدا گفت به یاد ار
ایا به یاد نمی اوری که عهد بستی
که مرا بپرستی
و علم را نفروشی
و همان قدر که سایه را میبینی روشنی را هم ببینی
و زمین را به گریه نندازی
و عرش را نلزانی
و ابلیس را حقیر کنی
و اندیشه ات را با مرکب سیاه نکنی
و ایمانت را باید به اندازه ی کهکشان اندرومدا بزرگ بداری
و من هیچ نگفتم و خدا گفت
که چرا
و من هیچ نگفتم
بله این همین بود
خداوند همه را در الس به من نشان داد
ولی من گفتم خداوندا من چنین نخواهم شد
و من در زمین به یاد خواهم اورد و
خدا گفت پس تو میخواهی
پس برو
و من رفتم به زمین
ولی ندانستم
و در اندیشه ی خود سوختم
این حکایت یک فراموشکار است
ایا تو نیز فراموش کاری
نباش
خداوندا مرا از تبار گمراهان و فراموش کاران قرار نده
او خواهد امد

تجلی افکار
22nd July 2013, 05:32 PM
هنگامی که در کنار تپه ی معرفت بودم
عشق را مید یدم
و انسانیت پرواز میکرد
و درخت انتظار تا اسمان هفتم را دیدم
و مرد را دیدم
که چنان اب را میفروخت که
یک سیب
که یک ابر
ابری را دیدم که میگریخت
و انسان را دیدم
که در تکاپوی رسیدن به قدرت
معرفت را پاره کرد
انسانیت را بی هزینه میفروخت
اندیشه اش را انداخت
و جهل را خرید
ایمان را سوزاند
و به زمین نگریست
و خدا را فراموش
و ابلیس را در اغوش گرفت
و گابریل را دیدم
که می امد
و هزار بال داشت
و چه ارام میاورد
و چه سبز میامد و
چه چیز می اورد
و اورد و انرا به نوری داد که در صحرا بود
و چیزی اورد که زمین خندید
و ماه متورم شد
اسمان هورا کشید
و ستاره ها گفتند
زمین چه خوشبخت است
و ماه چه خوشبخت تر
و ابلیس گریست
و گفت من چه کوچکم
و من چه ناتوانم
و من چه حقیرم
و من چه سوزانم
و ان نور نوشت
و مردم جهان را در دیده ی خود
غرق کرد
حماسه ی افتاب را افرید
و او خواند
و مردم خواندند
و دریاها خواندن
و پرندگان خواندن
و مورچگان خواندن
تنها یکی نخواند
و ابلیس بود
و انسان از تپه ی معرفت پروازکرد
و رفت
و اوج گرفت
ایمان خواست
و چشمش را به وسعت اسمان گشود
و ابی شد
و سبز شد
و ناگهان خواست سقوط کند
و خدا گفت
بیا و سقوط نکن
و ارام نمیر
و انسان بمیر
و خدا دست انسان را گرفت
و برد
و انسان انسان شد

سروه74
22nd July 2013, 05:58 PM
گفتم : چقدر احساس تنهایی می کنم …
گفتی : من که نزدیکم ! (بقره آیه ۱۸۶)
.
.
یوسف مى دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا و به امید او حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد …
“اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند ، به طرف درهای بسته بدو چون خدای تو و یوسف یکیست”
.
.
همه را صدا زدم جز خدا …
هیچکس جوابم را نداد جز خدا …
.
.
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺑﺸﻤﺎﺭﺩ
ﺍﻣﺎ
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻪ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺸﻤﺎﺭﺩ …
.
.
خداوندا
نادانی دیروز ، شادی امروزم را گرفت !
نادانی امروزم را بگیِر تا شادی فردایم را از دست ندهم …
.
.
چه بسا خداوند هر گره ای که در کار ما می اندازد همچو گره های قالی باشد که نهایتا قصد دارد با آنها نقشی زیبا را بیافریند …
.
.
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺭﺿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﯿﭻ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺭﺿﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺘﯽ ، ﻧﯿﺴﺘﻢ …
.
.
میشنود صدایی به کوچکی صدای تو را ، “خدایی” که به بزرگی جهان هستی است ….
.
خدایا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم …
در دانستن تو آرامشیست و در ندانستن من تلاطمها …
تو خود با آرامشت تلاطمم را آرام ساز …
.
.
همه چیز پر از خداست ؛ درخواست کن ، باور کن و دریافت کن …
.
.
دست نیازمندی را گرفتم برای لحظه ایی کوتاه و صدایی شنیدم که مرا لرزاند !!!
صدای خنده ی “خدا” را شنیدم ، واضح تر از صدای نفس هایم …
.
.
عارفی را گفتند : دنیا را چگونه می بینی ؟
گفت : آنچنان که بدون رضایت من برگی از درخت نمی افتد !!!
گفتند : مگر خدایی تو ؟
گفت : نه ، راضی ام به رضای خدا …
.
.
خدایا
می دانم خالی از تقصیر نیستم اما می خواهم از اینکه مرا در هر حال دوست داری سپاسگذاری کنم !
.
.
هر دری بسته شود ، جز در پرفیض خدا
این در خانه عشق است که باز است هنوز …
.
.
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم ؟
.
.
بدترین احساس زمانی است که خودت هم می فهمی که از خدا دور شده ای …
.
.
قشنگ ترین حس زمانیست که یه اتفاق خوب برات میفته و مطمئنی که اون اتفاق خوب یه پاداش از طرف خدا برای تو بوده …
.
.
ای جمله بی کسان عالم را کَس
یک جو کَرمت تمام عالم را بَس
من بی کَسم و کسی ندارم جز تو
یا رب به فریاد من بی کَس رَس
.
.
جاده های زندگی را خدا هموار می کند ؛ کار ما تنها برداشتن سنگ ریزه هاست …
.
.
خدایا ! ببخشای مرا …
آنقدر که حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم …
.
.
همیشه از “چوب خدا” ترسوندنمون ولی حتی یه نفر هم به “بوس خدا” امیدوارمون نکرد !!!
.
.
من خدایی دارم ، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها
مهربان ، خوب ، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید ، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد ، او مرا می خواند ، او مرا می خواهد …
.
.
خدایا …
بفهمان که بی تو چه میشوم ولی نشانم نده !
خدایا …
هم بفهمان و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد …
.
.
کـسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند ولی دستشان به ستاره ای نمی رسد !
اما کسانی هستند که بی دعا با خدا دست می دهند …
مطالب مرتبط :
نوشته جذاب و متن های زیبای فاز سنگین خداوند (http://smskhor.ir/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%ac%d8%b0%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d9%85%d8%aa%d9%86-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%86%da%af%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%af%d8%a7/)

سروه74
22nd July 2013, 06:07 PM
http://images.persianblog.ir/506141_KXW0KpTh.jpg

- - - به روز رسانی شده - - -


مرحوم آیت الله بهجت(ره) یکی عارفان بزرگ زمان بودند. (http://danialjoon.ir/)
روزی به ایشان گفتند : کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید .
فرمودند:
لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی : "خدا می بیند" .

سروه74
22nd July 2013, 06:08 PM
گیله مرد میگفت : دل دادن به گوش دادنه ؛ نمیشه خود رو دلداده کسی دونست، ولی گوش به حرفهاش نداد ،( البته گوش دادنی که عمل در پی داشته باشه )
روی تکه ای کاغذ عکس یک قلب رو کشید.
پرسید : میتونی بگی این چیه ؟
با تعجب گفتم : این شکل یک قلب و علامت عشقه !
کاغذ رو از وسط تا زد و گفت : عشق از دو گوش تشکیل شده ؛

میدونی یعنی چی ؟ نمیشه ادعای خداپرستی و عشق به خدا داشت ولی یک گوش ات به خدا باشه و گوش دیگرت به غیر خدا ...
کاغذ رو به دستم داد و رفت .

nedasoltani
22nd July 2013, 06:26 PM
هر کسی گمشده ای دارد ،و خدا گمشده ای داشت.هر کسی دو تاست ،و خدا یکی بود.و یکی چگونه می توانست باشد؟هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هستو خدا کسی که احساسش کند، نداشت.عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی است که آن را ببیندخوبی ها، همواره نگران که آن را بفهمدو زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزدو قدرت نیازمند کسی که در برابرش رام گیردو غرور در جست و جوی غروری که آن را بشکندو خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتداراما کسی نداشت.و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند...زمین را گسترد و آسمانها را بر کشیدکوهها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودندو طوفان برخاست و صاعقه ها در گرفتو باران ها و باران ها و باران ها« در آغاز هیچ نبود؛ کلمه بود و آن کلمه خدا بود»و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.و با نبودن چگونه توانستن بود؟و خدا بود و با او عدم بودو عدم گوش نداشتحرف هایی است برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییمو حرف هایی است برای نگفتن،حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن، فرود نمی آورند.و سرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن داردحرف های بی قرار و طاقت فرساکه همچون زبانه های بی تاب آتشندکلماتش؛ هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.اینان در جست و جوی مخاطب خویشنداگر یافتند، آرام می گیرند.و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشندو خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت.درونش از آن ها سرشار بود.و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟و خدا بود و عدم.جز خدا هیچ نبوددر نبودن، نتوانستن بود.با نبودن، نتوان بودنو خدا تنها بود.هرکسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.

nedasoltani
22nd July 2013, 06:27 PM
خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!

نمی دانم خداوندا

در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد

كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!

نمی دانم خداوندا!!!

به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا

كه دیگر نا امیدم من و

میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی

بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم

چرا پنهان كنم در دل؟

چرا با كس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به كس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی

من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم.

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم

نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

كلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده


دل گمگشته ی من را نشانم ده

nedasoltani
22nd July 2013, 06:28 PM
http://www.beytoote.com/images/stories/religious/re153.jpg (http://www.beytoote.com/religious/solace/chant.html)
خداوندا!اگر روزی ‌ (http://www.beytoote.com/religious/solace/chant.html)ز عرش خود به زیر آیی لباس (http://www.beytoote.com/religious/solace/chant.html) فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان (http://www.beytoote.com/religious/solace/chant.html) بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
دکتر علی شریعتی

sevda_sj
22nd July 2013, 06:43 PM
دیگر کسی نمانده و تنها تو با منی

رفتند از برم همه اما تو با منی



بار سفر به مقصد خورشید بسته ام

این سایه است در پی من یا تو با منی؟



در این کویر تشنه سیراب از عطش

با سینه ای به وسعت دریا تو با منی


سمت خداست عقربه چشمهای تو


دیگر چه جای قبله نما تا تو با منی





امشب ز کوچه می گذرم بی هراس تیغ



میدانم ای قلندر شبها تو با منی

ای همنورد وادی شبهای بی کس


تا سرزمین روشن فردا تو با منی



با من بمان که در دل این دشت پر هراس



تنها تر از خدایم و تنها تو با منی

ghalbeyakhi
22nd July 2013, 06:50 PM
گاهی دلم می خواهد ،وقتی بغض میکنم،
خدا از آسمان به زمین بیاد ،اشک هایم را پاک کند،دستم را بگیرد وبگوید: اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!
بیا بریم...

mozhgan.s
22nd July 2013, 06:54 PM
اجازه خدا............!
میشه ورقمو بدم؟؟؟؟؟ میدونم وقت امتحان تموم نشده...اما دیگه خسته شدم

تجلی افکار
23rd July 2013, 12:09 PM
در راه بودم
در تکاپو بودم
و به دنبال معرفت در دریاها رفتم
در جنگل رفتم
در اسمان رفتم
در کوه رفتم
در شهر رفتم
و در همه جا
قایقی از جنس اب ساختم و به دریا رفتم
از دریا پرسیدم خدا کیست
دریا هیچ نگفت و افروخت
به زمین رفتم
و از زمین پرسیدم خدا چیست
و زمین هیچ نگفت و لرزید
به جنگل رفتم
و از جنگل پرسیدم خدا کجاست
و جنگل هیچ نگفت
و مرد
به کوه رسیدم
و از کوه پرسیدم خدا یعنی چه
و کوه هیچ نگفت و فوران کرد
به رودی رسیدم و از او پرسیدم
خدا چیست
و رود هیچ نگفت و خشکید
به خورشید رفتم
و از خورشید پرسیدم خدا کجاست
و خورشید هیچ نگفت و سرد شد و مرد
و به ماه رفتم و از ماه پرسیدم خدا یعنی چه
و ماه هیچ نگفت و افتاد بر روی زمین
و رفتم به اسمان
و از اسمان پرسیدم خدا کیست
و اسمان هیچ نگفت و شکافت و قرمز شد
و رفتم
و پرواز کردم
تا به عرش برسم
و پرواز کردم
در راه
ابلیس را دیدم و از او پرسیدم
خدا کجاست
و ابلیس هیچ نگفت و بر من سجده کرد
و رفتم
و در راه جبرئیل را دیدم
که هزار بال داشت
از او پرسیدم خدا کیست
و هیچ نگفت و بال های خود را سوزاند
و رفتم و به عزرائیل رسیدم
و از او پرسیدم خدا کیست
و او هیچ نگفت و مرد
و رفتم و به اسرافیل رسیدم و از او پرسیدم
خدا کیست
و او شیپور خود را سوزاند
و رفتم و به خدا رسیدم
و فهمیدم کیست چیست و کجاست
وقتی من به خدا رسیدم
اسمان لرزید
کوه ها مردند
جنگل ها سرخ شدند
و پرندگان می گفتند چرا ما فیلسوف نیستیم
و شهر ها سوختند
و ماه منفجر شد
زمین سبز شد
رود معرفت نقاشی می کرد
فرشتگان ادم را کشتند
ابلیس خوب شد
زمین اسمان را لعنت میکرد
و ادم میوه ی ممنوعه را نخورد
و غورباقه ای می گفت من چرا به بزرگی یک نهنگ نیستم
جبرئیل دروغ میگفت
عزرائیل مرگ را میفروخت
اسرافیل شیپور خود را با یک سیب عوض کرد
و فرشتگان به ادم مهربانی میفروختند
و بهشت زرد شد
و جهنم سرد شد
و من خدا را وقتی شناختم
که وسعت یک برگ را به اسمان نفروختم
و همان گونه که خود را کشتم دیگران را بکشم
من خدا را وقتی شناختم که در ذهنم اب رختم
و زمانی که اب را خوردم
و ذهنم را پاره کردم
ولی در نهایت شناختم

تجلی افکار
23rd July 2013, 02:36 PM
شب بود
باران می بارید
و اسمان می نالید
در شهر بودم
مردمی را دیدم که ذهن میخریدند
افتاب میخریدند
و ستاره میکاشتند
ابلیس را دیدم که انسان شده بود و انسانیت را میفروخت
پدرم را دیدم که برگ میخورد
مادرم را دیدم
که اسمان را سند زده بود
اسبی را دیدم که ریاضی میخواند
بزی را دیدم که اب را میفهمید
ستاره ای را دیدم که به سبزی رحلت کرد
دانشمندی را دیدم که نور را در استکان ریخت
دختر بچه ای دیدم که بندگی می کرد
و خدا را دیدم که بندگی میفروخت
و خود را دیدم که داشت جهل را میبخشید
و رفتم و در کمان خیال تیری از جنس خودشناسی گذاشتم
و خود را در باد رها کردم
و در تصور تکاپوی خیال در رسیدن به خود تیر را رها کردم
و خدا را دیدم
و زیبایی را دیدم
و اسمان را دیدم
و نور را دیدم
و بندگی را دیدم
و سبزی را دیدم
و باد را دیدم
و فقه را دیدم
و خود را دیدم
تیر را دیدم
قلب را دیدم
خون را دیدم
و من مردم
و پدرم مرد
و ماهی ها مردند
و مادرم مرد
و ذهن مرد
و اسب مرد
و خیال مرد
و محبت مرد
و بندگی مرد
و نور مرد
تنها
چیزی که نمرد
خدا بود و عشق

MJA70
27th July 2013, 07:55 PM
در ساحل دریای زندگی قدم میزدم.....
همه جا دو رد پا دیدم
جای پای من و خدا.....
به سخت ترین لحظه ها که رسیدم
فقط یک جای پا دیدم.....
گفتم:خدایا مرا در سخت ترین لحظات زندگی رها کردی؟
ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم.

تجلی افکار
28th July 2013, 06:56 AM
فاتح نور وجود خود باش
اب ها را به پلیدی نشناس
دره ها را به زمین پاس بدار
ابر را دوست بدار
ماه را کوچک کن
و شیاطین وجو خود را
در جهان ابدیت
در همان اتش سوزان جهنم بنداز
باد ها را بو کن
عاشق ذره ای از خاک محبت ها شو
سیب را دفن بکن
راز افتادن باران ار ابر
راز فهمیدن بوی گل سرخ
راز عاشق شدن برگ درخت
راز رفتن بر عرش
راز مرگ یک اسب
راز بودن با او
راز اتش در برف
راز یک پیر خمار
راز مردی در راه
راز نوری در صبح
راز سرد بودن
راز انسان در راه
راز تاریک وجود
راز ماری در اب
راز خونی در رگ
راز یک گمشدگی
راز تیری در قلب
راز قتل یک شیر
راز فهمیدن نور
راز پاک یک بز
راز رحلت در ابر
راز موجی در روح
راز بال ملکوت
همه را پاس بدار
و کسی باش
که در ترس خود از خیز بلند یک موج
موج را نفروشد
و در پاسخ عکس العمل یک راسو
درد را نفروشد
و در این هنگامه
همه را پاک کند
و بداند که در این راه رو تنگ غرور
باید عشق را بدهد
نور ها را بدرد
و خدا را گوید
که مرا پاک مکن
که مرا انس نکن
که مرا دوست ندار
و اگر جمله ای ایمان بلدی پس خدا را بشنو
و به ابلیس بگو
هیچ نگوید تا باد
اب را حمل کند
و خدا را حس کن

آن شرلی
28th July 2013, 09:33 AM
پروردگارا ، آرامش را همچون دانه های برف ، آرام و بیصدا به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران . . .

MJA70
30th July 2013, 11:41 PM
خدایا

مراجع که نمیدانند!!!
فرو بردن این همه بغض روزه را باطل نمیکند؟[narahatish]

تجلی افکار
31st July 2013, 11:23 AM
در جاده ای بودم
پر از پیچ و خم
جاده ای به سوی مکوت
جاده ای که با نور اسفالتش کرده بودند
جاده ای که در امتداد خورشید بود
در جاده کسانی بودند
ابلیس بود
و تمام مردم شهر
رفتم
در دستم صندوقی بود
که در دستم سنگینی میکرد
وقتی من ان را میبردم
احساس میکردم اسمان را میکشم
در راه بودم
ابلیس را دیدم که دست مرا میکشید و با خود میبرد به جایی
رفتم با او
و او مرا به کوچه ای به نام غرور راهنمایی کرد
من از ترس اینکه او از من تواضع را بدزدد
فرار کردم و به جاده ی اصلی رسیدم
مردم را دیدم که دسته دسته به کوچه هایی میرفتند
من از ترس اینکه صندوقه چه ام را ندزدند به ان کوچه ها نرفتم .
اسم کوچه ها را میدیدم
مردمانی را دیدم
به کوچه ی حسد رفتند
و کسانی دیدم
به کوچه ی خشم رفتند
عده ای هم به کوچه ی انتقام رفتند
گروهی دیدم
که نه به کوچه بلکه از دره ی دروغ خود را پرت کردند
گروهی دیدم خود را به اتش فساد میسوزاندند
طایفه ای دیدم
خود را با زهری از جنس حق الناس کشتند
مردی را دیدم در دریای ریا پرید و خود را کشت
کسی را دیدم با شمشیر ظلم سر خود را برید
و جمعیتی دیدم
در کوچه ی دنیا پرستی رفتند
مردمانی دیدم
خود را با طناب طمع خفه کردند
جماعتی دیدم
خود را با تیر هوس کشتند
داشتم میرفتم
به جلو نگاه کردم کسی نبود
به عقب نگاه کردم هیچکس نبود
رفتم
و رفتم
و خودم تنها بودم
از دور خدا را دیدم که میخندید
و برایم دست تکان میداد
فرشتگان داشتند فرش قرمز مینداختند
خدا را میدید که بی تاب بود و در انتظار من
رفتن و خدا را در اغوش گرفتم
احساس سبکی کردم
فکر کردم شاید صندوق را انداختم ولی در دستم بود
در ان را باز کردم
باورم نمیشد
غرور را دزدیده بودند و در جایش تواضع گذاشتند
حسد را برده بودند
و در جایش خیرخواهی گذاشته بودند
خشم را برده بودند
و در جایش ارامش را کاشته بودند
انتقام را دیدم
نبود ولی در جایش بخشش بود
نگاه کردم
دروغ را برده بودند
ولی در جایش راستگویی روییده بود
فساد را دیدم سوخته بود
ولی از خاکسترش پاک دامنی خلق شده بود
ریا را دزدیده بودند و در جایش بندگی بود
ظلم را دیدم پاره شده بود
و عدالت را دیدم سالم بود
طمع را بریده بودند
دنیا پرستی فاسد شده بود
حق الناس ریخته بود
و هوس را دیدم منفجر شده بود
و در جایش عشق را دیدم که متولد شده بود
و چشمان خدا را دیدم که عشق در ان موج میزد
و خود را دیدم که از شدت خوبی متبلور شده بود

MJA70
31st July 2013, 08:28 PM
در جاده ای بودم
پر از پیچ و خم
جاده ای به سوی مکوت
جاده ای که با نور اسفالتش کرده بودند
جاده ای که در امتداد خورشید بود
در جاده کسانی بودند
ابلیس بود
و تمام مردم شهر
رفتم
در دستم صندوقی بود
که در دستم سنگینی میکرد
وقتی من ان را میبردم
احساس میکردم اسمان را میکشم
در راه بودم
ابلیس را دیدم که دست مرا میکشید و با خود میبرد به جایی
رفتم با او
و او مرا به کوچه ای به نام غرور راهنمایی کرد
من از ترس اینکه او از من تواضع را بدزدد
فرار کردم و به جاده ی اصلی رسیدم
مردم را دیدم که دسته دسته به کوچه هایی میرفتند
من از ترس اینکه صندوقه چه ام را ندزدند به ان کوچه ها نرفتم .
اسم کوچه ها را میدیدم
مردمانی را دیدم
به کوچه ی حسد رفتند
و کسانی دیدم
به کوچه ی خشم رفتند
عده ای هم به کوچه ی انتقام رفتند
گروهی دیدم
که نه به کوچه بلکه از دره ی دروغ خود را پرت کردند
گروهی دیدم خود را به اتش فساد میسوزاندند
طایفه ای دیدم
خود را با زهری از جنس حق الناس کشتند
مردی را دیدم در دریای ریا پرید و خود را کشت
کسی را دیدم با شمشیر ظلم سر خود را برید
و جمعیتی دیدم
در کوچه ی دنیا پرستی رفتند
مردمانی دیدم
خود را با طناب طمع خفه کردند
جماعتی دیدم
خود را با تیر هوس کشتند
داشتم میرفتم
به جلو نگاه کردم کسی نبود
به عقب نگاه کردم هیچکس نبود
رفتم
و رفتم
و خودم تنها بودم
از دور خدا را دیدم که میخندید
و برایم دست تکان میداد
فرشتگان داشتند فرش قرمز مینداختند
خدا را میدید که بی تاب بود و در انتظار من
رفتن و خدا را در اغوش گرفتم
احساس سبکی کردم
فکر کردم شاید صندوق را انداختم ولی در دستم بود
در ان را باز کردم
باورم نمیشد
غرور را دزدیده بودند و در جایش تواضع گذاشتند
حسد را برده بودند
و در جایش خیرخواهی گذاشته بودند
خشم را برده بودند
و در جایش ارامش را کاشته بودند
انتقام را دیدم
نبود ولی در جایش بخشش بود
نگاه کردم
دروغ را برده بودند
ولی در جایش راستگویی روییده بود
فساد را دیدم سوخته بود
ولی از خاکسترش پاک دامنی خلق شده بود
ریا را دزدیده بودند و در جایش بندگی بود
ظلم را دیدم پاره شده بود
و عدالت را دیدم سالم بود
طمع را بریده بودند
دنیا پرستی فاسد شده بود
حق الناس ریخته بود
و هوس را دیدم منفجر شده بود
و در جایش عشق را دیدم که متولد شده بود
و چشمان خدا را دیدم که عشق در ان موج میزد
و خود را دیدم که از شدت خوبی متبلور شده بود

واقعا زیبا بود[tashvigh]

آن شرلی
2nd August 2013, 07:08 AM
خدایا


مارو ببخش که در کار خیر

یا “جار” زدیم…

یا “جا” زدیم…

آن شرلی
2nd August 2013, 09:03 AM
دیشب با خدا دعوایم شد
با هم قهر کردیم ...
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم
چند قطره اشک ریختم
و خوابم برد ...
صبح که بیدار شدم
مادرم گفت
نمیدانی
از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد!!!

MJA70
3rd August 2013, 11:05 PM
از تصادف جان سالم بدر برده بود......
و میگفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است
و خدا همچنان لبخند میزد......

آن شرلی
4th August 2013, 08:27 AM
ﺧﺪﺍﯾﺎ ؛ ﮔﻔﺘﻢ

ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽﺯﺷﺖ ﺍﺳﺖ

ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺭﻓﺘﻦ !
ﺩﺳﺖ

ﭘﺮ

آمده ام …
ﺩﺳﺘﯽ

پر ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ

،

ﭼﺸﻤﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺪ

!

nkhoshdel
4th August 2013, 03:01 PM
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری....

MJA70
5th August 2013, 01:52 AM
دیشب با خدا دعوایم شد...
باهم قهرکردیم...
فکر کردم دیگرمرا دوست ندارد!
رفتم گوشه ای نشستم وچندقطره اشک ریختم وخوابم برد...
صبح که بیدارشدم مادرم گفت:نمیدانی ازدیشب تاصبح چه بارانی می آمد!!!

آن شرلی
7th August 2013, 03:47 AM
دیشب با خدا دعوایم شد...
باهم قهرکردیم...
فکر کردم دیگرمرا دوست ندارد!
رفتم گوشه ای نشستم وچندقطره اشک ریختم وخوابم برد...
صبح که بیدارشدم مادرم گفت:نمیدانی ازدیشب تاصبح چه بارانی می آمد!!!


تکراری بود!
اگه یه نگاهی به همین صفحه بندازید می بینید.[tafakor]

MJA70
7th August 2013, 02:54 PM
تکراری بود!
اگه یه نگاهی به همین صفحه بندازید می بینید.[tafakor]

اتفاقا دیدم،چون زیبا بود گفتم2باره بذارم[nishkhand](شما همیشه متناتون زیباس وهر از گاهی باید تکرار بشه)[tashvigh]

- - - به روز رسانی شده - - -


تکراری بود!
اگه یه نگاهی به همین صفحه بندازید می بینید.[tafakor]

اتفاقا دیدم،چون زیبا بود گفتم2باره بذارم[nishkhand](شما همیشه متناتون زیباس وهر از گاهی باید تکرار بشه)[tashvigh]

- - - به روز رسانی شده - - -


تکراری بود!
اگه یه نگاهی به همین صفحه بندازید می بینید.[tafakor]

اتفاقا دیدم،چون زیبا بود گفتم2باره بذارم[nishkhand](شما همیشه متناتون زیباس وهر از گاهی باید تکرار بشه)[tashvigh]

سروه74
7th August 2013, 03:00 PM
خداوندا

تو میدانی که رازم در دلم بس سنگین است


ندارد مرحمی جز درگهت در آن آرام گیرد
خداوندا

در این دنیا به هر در ، در زدم دردم برافروخت


تویی درمان من ....


درمان بده این دل ز اندوه....

سروه74
7th August 2013, 03:02 PM
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را



مبادا گم کنم اهداف زیبا را


مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت


مرا تنها تو نگذاری


که من تنهاترین تنهام؛ انسانم



خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !


بدان همواره آغوش من باز است


شروع کن ...


یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

سروه74
7th August 2013, 03:03 PM
خداوندا تو میدانی که انسان بودن


و ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی میکشد آنکس که انسان است


و از احساس سر شار است

masoume.a.92
7th August 2013, 04:12 PM
بچه ها دوست دارین از اول بقیه پست ها رو هم بخونین ک انقد تکراری نذارین؟؟؟؟؟ [nishkhand]

- - - به روز رسانی شده - - -






بار خدایا...
وسوسه های نفس نگذاشت جانم در نهر رجب تطهیر شود.
از درآویختگان درخت طوبای شعبان هم که نبودم.
ترحم فرما در این ساعات باقیمانده در دریای رحمت رمضانت مستقرم نما...

masoume.a.92
7th August 2013, 04:18 PM
خدایا!
حکمت قدم هایی را که برایم برمیداری آشکار کن،
تا درهایی را که بسویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم...

MJA70
11th August 2013, 06:43 PM
http://www.uc-njavan.ir/images/v3ea69r3os0w253k2ktz.jpg

- - - به روز رسانی شده - - -


http://www.uc-njavan.ir/images/v3ea69r3os0w253k2ktz.jpg

MJA70
14th August 2013, 01:23 PM
خدایا گاهی تو را بزرگ میبینم و گاهی کوچک!!
این تو نیستی که بزرگ میشوی و کوچک....
این منم که گاهی نزدیک میشوم و گاهی دور!!!

MJA70
16th August 2013, 12:17 AM
همیشه یادت باشه اگه گدا دیدی
هیچوقت تو دلت نگو
راست میگه یا دروغ؟!
بدم با ندم؟!
آدم خوب یا بدیه؟!
فقط چشماتو ببند و کمکش کن
تا وقتی رفتی گدایی پیش خدا
خدام تو دلش این سوالارو از خودش نپرسه
چشماشو ببنده و بهت بده...

MJA70
18th August 2013, 06:57 PM
چه بسا خداوند هر گره ای در کار ما می اندازد

همچون گره های قالی باشد

که نهایتا قصد دارد با آنها نقشی زیبا بیافریند.

MJA70
21st August 2013, 12:22 AM
ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﺎﻟﻘﻲ ﺩاﺭﻡ
ﭼﻪ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺧﺪاﻱ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﺩاﺭﻡ
ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪ ﻣﺮا ، ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﮔﻨﻪ ﻛﺎﺭﻡ . . .



- - - به روز رسانی شده - - -



ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﺎﻟﻘﻲ ﺩاﺭﻡ
ﭼﻪ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺧﺪاﻱ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﺩاﺭﻡ
ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪ ﻣﺮا ، ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﮔﻨﻪ ﻛﺎﺭﻡ . . .

MJA70
25th August 2013, 12:47 PM
خداوندا....
تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک
ولی جالب اینجاست که تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی
ولی من به این کوچکی تو را فراموش میکنم......
[nadidan]

MJA70
31st August 2013, 10:02 AM
روی هر پله ای که باشی خدا یک پله بالا ترست......
نه به خاطر این که خداست........
به خاطر این که دست تورا بگیرد........

MJA70
3rd September 2013, 10:35 PM
دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش
راه آسمان باز است ، پر بکش
او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند
اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .

kahrupay
3rd September 2013, 10:40 PM
خداوندا....
تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک
ولی جالب اینجاست که تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی
ولی من به این کوچکی تو را فراموش میکنم......
[nadidan]

جهان از این تضاد دوگانه نشات یافت....
شکر

MJA70
14th September 2013, 11:51 PM
بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد ما چترمان خداست.

MJA70
24th September 2013, 11:44 PM
خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچ گاه بسته نمیشودتنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کردتنها کسی است که با پای شکسته هم میتوان سراغش رفتتنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد تنها کسی است که محرمت میشودوقتی همه تنهایت گذاشتندتنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردنهمیشه وهرلحظه خدا را برایت آرزو میکنم


- - - به روز رسانی شده - - -


خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچ گاه بسته نمیشودتنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کردتنها کسی است که با پای شکسته هم میتوان سراغش رفتتنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد تنها کسی است که محرمت میشودوقتی همه تنهایت گذاشتندتنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردنهمیشه وهرلحظه خدا را برایت آرزو میکنم

MJA70
30th September 2013, 12:17 AM
خدایا!

چه تنگ و تیره و تاریک است، راهی که دلالت تو در آن نیست

و چه روشن و حقیقت نما و منیر، راهی که هدایت تو در آن است

خدایا!

آن دلی که لطافت حضور تو را ندارد، از هر عشق و خوبی و لطف خالیست

خدایا!

در جاده ای که نسیم عنایت تو نمی وزد و ماهتاب رحمت تو نمی تابد

کدام دل، راه به حقیقت تو می برد؟

خدایا!
. . . . .

- - - به روز رسانی شده - - -


خدایا!

چه تنگ و تیره و تاریک است، راهی که دلالت تو در آن نیست

و چه روشن و حقیقت نما و منیر، راهی که هدایت تو در آن است

خدایا!

آن دلی که لطافت حضور تو را ندارد، از هر عشق و خوبی و لطف خالیست

خدایا!

در جاده ای که نسیم عنایت تو نمی وزد و ماهتاب رحمت تو نمی تابد

کدام دل، راه به حقیقت تو می برد؟

خدایا!
. . . . .

MJA70
9th October 2013, 12:46 AM
الهی!
از خود ناامیدم، از رحمت خود امیدوارم کن



الهی!
به جرم خویش درمانده ام، لطف خویش را در کارم کن


الهی!
دردم دوا تو دانی، به دیگری مگذارم


الهی!
اگر چه گناهکارم، جز تو کسی ندارم، به دیگری مسپارم


الهی...


- - - به روز رسانی شده - - -



الهی!
از خود ناامیدم، از رحمت خود امیدوارم کن



الهی!
به جرم خویش درمانده ام، لطف خویش را در کارم کن


الهی!
دردم دوا تو دانی، به دیگری مگذارم


الهی!
اگر چه گناهکارم، جز تو کسی ندارم، به دیگری مسپارم


الهی...

MJA70
27th October 2013, 10:29 AM
خدایا مرا ببخش!
به خاطر همه لحظه هایی که به یاد تو نبوده ام.
به خاطر همه سجده هایی که زود سر از مهر برداشته ام.
به خاطر همه درهایی که کوبیده ام و خانه تو نبوده اند.
به خاطر همه حاجاتی که از غیر از تو خواسته ام.
به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم.
به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم.
به خاطر همه نعمتهایی که من شکر نکرده ام.
به خاطر همه چشم پوشیهایت که سوء استفاده کرده و گستاخ تر شده ام.
به خاطر همه آنچه در راه من خرج کرده ای و من هیچ در راه تو خرج نکرده ام.
به خاطر…
مرا ببخش

- - - به روز رسانی شده - - -



خدایا مرا ببخش!
به خاطر همه لحظه هایی که به یاد تو نبوده ام.
به خاطر همه سجده هایی که زود سر از مهر برداشته ام.
به خاطر همه درهایی که کوبیده ام و خانه تو نبوده اند.
به خاطر همه حاجاتی که از غیر از تو خواسته ام.
به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم.
به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم.
به خاطر همه نعمتهایی که من شکر نکرده ام.
به خاطر همه چشم پوشیهایت که سوء استفاده کرده و گستاخ تر شده ام.
به خاطر همه آنچه در راه من خرج کرده ای و من هیچ در راه تو خرج نکرده ام.
به خاطر…
مرا ببخش

*FATIMA*
23rd August 2014, 12:16 PM
خدایا می خوام همه رو ببخشم

خب با کدوم شروع کنم ؟!؟!؟!

.

.

.

آها

یادته اونکه بهم میگفت دوسم داره بعد رفت با یکی دیگه و احساسمو ازم گرفت ؟

عیب نداره ببخشش ...

خدا جونم یادته اون رفیقمو که مورد اعتمادم بود ؟ یادته منو فروحت بخاطر جنس مخالف ؟! آره ؟!

ببخشش ...

خدایا یادته یکی دیگه بود وقتی دعوامون میشد دست میذاشت رو نقطه ضعفام ؟! بعد منم شدم یه آدم کینه ای !!!

اونم ببخش ...

خدایا یادته بهم دروغ گفتن ؟ منم به روشون نیاوردم تا رو بشه ؟!؟!؟!

ببخششون ...

خدا جونم ، یادته اون که عاشقش بودم حتی احساسمو یه لحظه هم به روش نیاورد ؟

طوری نیست ... اونم ببخش ...

خدایا من بخشیدم ، حالا تو ببخش

تو ببخش که ؛

از من یه آدم بی اعتماد و کینه ای و بی احساس و مغرور ساختن ... !!!

خدایا یادته از ته دل می خندیدم ؟

خدایا یادته بلد بودم دوست داشتنو ؟

خدایا یادته منم خوب بودن رو بلد بودم ؟

بد شدم ... !!!

تو ببخش ... ؛ من این نبودم !!!

باختم به مردمت ! خدا ببخش ...

میترا پوررحیم
23rd August 2014, 12:39 PM
سلام از گفتگوتون بسیار خوشحال شدم زیبا بود

میترا پوررحیم
23rd August 2014, 12:42 PM
بسیار قشنگ بود

M@HSA_kntu
23rd August 2014, 01:44 PM
خدایـــا دستهایـــم را زده ام زیـــر چانـــه ام.

مـــات و مبهـــوت نـــگاهت میـــکنم...

طلبـــکار نیســـتم....

فقـــط مشتـــاقم بـــدانم....ته قصـــه بـــا مـــن چـــه میکـــنی....

M@HSA_kntu
23rd August 2014, 01:51 PM
خدایا منو واسه کارام می بخشی؟

به خدا روم نمیشه دیگه باهات حرف بزنم ... خیلی پشیمونم ... خیلی ....

حالم از خودم بهم میخوره کی میمیرم. که همه از دستم راحت شن؟

یعنی میشه یه روزی بمیرم ... یه روز دیگه، نباشم ... فقط یه اسم ازم بمونه

بزرگترین آرزومه

خسته ام از این زندگی ..

M@HSA_kntu
24th August 2014, 01:38 PM
حس خاصی دارم

مرسی که من و به خودم اوردی و توی این روزا منو به حال خودم ول نکردی

مرسی که دوستم داری یادم اوردی که مرگی هم هست

مرسی که نزاشتی خیلی زود دیر بشه

بزرگیتو ...مهربونیتو دوست دارم خدا جونم

اینکه یادم میاری باید اشتباهاتمو جبران کنم

و امکان داره هر لحظه واسه جبران دیر بشه منو شرمنده میکنه

که تا الان حواسم کجا بوده ؟

چرا یادم رفته از همه چی فاصله گرفتم ؟

خدا جونم مرسی که نزاشتی اون دنیا بیشتر از این شرمنده بشم

قول میدم بنده ی خوبی باشم بیشتر از این ناراحتت نکنم

مراقب باشم که از خودم نا امیدت نکنم

نکنه که ازم چشم برداری ... من غصه میخورم

توی این شبا مرسی که به منم نظر کردی منو به خودم اوردی



خدا جون وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !
... واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن (!)
به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

M@HSA_kntu
27th August 2014, 01:53 PM
خداوندا امضاء کن...

به یکتایی ات قسم کم آورده ام...

باز کن نامه ی مرا... استعفای من است از "زمینت"
مبارک خودت باشد....

اینجا آدمها حرمت عشق و محبت را نمی فهمند...

همیشه در آغاز راه مرا فرشته میخوانند...

اما آنگاه که غصه هایم را...

درد هایم را.
..
دلتنگی هایم را به زبان می آورم از من آزرده میشوند گویی برایشان "ابلیس" میشوم...
خداوندا کمکم کن!

اینجا سرزمین هوس است و دروغ...
اینجا تا کم می آورند از فشار مشکلات...

فراموششان میشود؛ حرفهایشان...
قولهایشان...
حتی خاطره هایشان...

می بینی پروردگارا! اینجا آدمهایت فقط نقش آدم را بازی میکنند...
خسته ام...
از تمامی اطرافیانم...

از آنهایی که در اوج ناامیدی و درماندگی دستشان را گرفتم و امید را به قلبهایشان هدیه کردم...

اما به محض این که بلند شدند و مسیر را یاد گرفتند مرا به زمین زدندو رهایم کردند...

پاسخ عشق و محبتم به دیگران همیشه جوابش خیانت و توهین بود...

خداوندا تو تنها شاهد منی ...

آن هنگام که که از زخم زبان های اطرافیانم؛ از خیانت و دروغهایشان رنج و درد کشیدم تو تنها شاهد من بودی..
.
ختم کلام! خدایا بریده ام.....

majid313mirzaei
14th September 2014, 09:49 PM
داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت
رفتن جلو دیدن چندین متر صدها بار نوشته
حسیـــن......حسیـــن....حســـی ن......
طوریکه انگشتش زخم شده بود!
ازش پرسیدن:حاجی چکار میکنی ؟؟؟

گفت:

چون میسر نیست من را کام او ....... عشق بازی میکنم با نام او ......

"شهید پازوکی"

*FATIMA*
11th October 2014, 12:39 AM
باز هم من زنده ام ، آه ای خدا متشکرم !

باز باران بر غبار شیشه ها ، متشکرم !

باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر ،

دیدن آینه و نور و صدا ، متشکرم !

باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم ،

فرصت دیدار تو در این فضا ، متشکرم !

بار دیگر می توانم بو کنم از پنجره ،

یاس خیس خانه همسایه را متشکرم !

گرچه در این وقت پر ، گهگاه یادت می کنم ،

خاطم جمع است میبخشی مرا ، متشکرم !

منکه بی تسبیح و بی سجاده ام ، از من بگیر ،

این تغزل را به عنوان دعا ، متشکرم .

" حمید مصدق "

*FATIMA*
11th October 2014, 12:44 AM
خدایا !!...

دریافته ام کسی که می گوید " برایم دعا کن ... "

از روی عادت نمی گوید ... !

کم آورده است ...

دخل و خرجش دیگر با هم نمی خواند ...

صبرش تمام شده است ...

ولی دردهایش هنوز باقی مانده است ... !!!

خدایا کمکش کن ...

هنوز هم به معجزه کرامتت ایمان دارد ...

یا رب !

هنگامی که ثروتم دادی ، خوشبختی ام را نگیر .

هنگامی که مقامم دادی ، تواضعم را نگیر .

آنگاه که تواضعم دادی عزتم را نگیر .

وقتی قدرتم دادی ، عفوم را نگیر .

*FATIMA*
13th November 2014, 01:02 AM
خدای من ...

این روزها بیشتر حواست به من باشد ...

می گویند بزرگترین شکست ، از دست دادن ایمان است ...

حواست باشد که من شکست نخورم ...

من هنوز هم تو را به نام قاضی الحاجات می خوانم ،

حتی اگر التماس هایم را نادیده بگیری ...

هنوز تو را ارحم الراحمین میدانم ،

حتی اگر سخت بگیری ...

هنوز هم ... تو همان خدایی ... اما من ... مگذار که از دست بروم ...

من امیدم به توست ...

برای دلم امن یجیب بخوان ...

امن یجیب بخوان تا آرام شود این مضطر ... !!!

تا آرام گیرد این قلب ناآرام من ...

خدای من ...

به حضورت ،

به نگاهت ،

به یاریت نیازمندم ...

سال هاست به این نتیجه رسیده ام که تو

آن مشترک مورد نظر هستی

که همیشه در دسترسی

" الهی و ربی من لی غیرک "

استفاده از تمامی مطالب سایت تنها با ذکر منبع آن به نام سایت علمی نخبگان جوان و ذکر آدرس سایت مجاز است

استفاده از نام و برند نخبگان جوان به هر نحو توسط سایر سایت ها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد